آریا جوان - محمدرضا رنجبر محمدی_جامعه شناس
سندرم سیندرلا در ادبیات روانشناسی و جامعهشناسی، به نوعی الگوی رفتاری اشاره دارد که در آن فرد، بهویژه در روابط عاطفی، به دنبال یک «منجی» یا «تکیهگاه مطلق» میگردد تا مسئولیت رفاه، امنیت و حتی تصمیمگیریهای زندگی او را بر عهده بگیرد. ریشههای این اصطلاح به افسانههای کلاسیک بازمیگردد، اما از منظر علمی، این سندرم زمانی در قرن بیستم و با تبلور نظریات روانکاوی و بررسی الگوهای وابستگی عاطفی، به عنوان یک پدیده مورد مطالعه قرار گرفت. این سندرم زمانی شدت مییابد که فرد، بهجای تلاش برای استقلال و رشد شخصی، انتظار دارد با ورود یک شخصیت مقتدر یا ثروتمند به زندگیاش، تمام چالشهای زیستی و اجتماعی خود را به صورت جادویی حل کند.
بعنوان یک جامعهشناس، آنچه امروز در لایههایی از فرهنگ عمومی جامعه ایران و فضای مجازی تحت عنوان «توقعات مالی زن از مرد» مشاهده میکنم، صرفاً یک سبک زندگی یا یک ترند گذرا نیست؛ بلکه نشانهای از یک «عقبگرد مدرن» است. ما در حال مشاهدهٔ بازتولید «سندرم سیندرلا» هستیم که این بار نه در افسانهها، بلکه در مناسبات واقعی زیست روزمره در ایران امروز در حال بازتولید است.
اگر بخواهیم با عینک جامعهشناختی به این پدیده بنگریم، باید به نظریه «تبادل اجتماعی» جورج هومنز اشاره کنیم. در این مدل، روابط انسانی به یک معادله «هزینه-فایده» تبدیل شده است. در گذشته، ازدواج در ایران ساختاری «سنتی-تکمیلی» داشت که پایداری نهاد خانواده بر پایه وظایف مشخص و مشارکت عملی زن و مرد استوار بود. اما امروز، با ورود به مدرنیتهای که هنوز در ایران به بلوغ نرسیده، شاهد هستیم که این ساختار به سمت «کالاییشدن رابطه» سوق یافته است. با تکیه بر مفاهیم فتیشیسم کالا ، زن و مرد در این نگاه، دیگر شریک زندگی نیستند، بلکه خریدار بوده و کالا در یک بازار پرزرقوبرق مجازی تعریف میشوند.
این تغییر وضعیت، نوعی از «تنبلی ساختاری» را در قالب فانتزی تبلیغ میکند. در ایران دهههای پیش، مشارکت زنان در چرخه اقتصادی خانه، چه در بسترهای روستایی و چه در شهرهای بزرگ، ملموس و بخشی از هویت کنشگری آنها بود. اما در زیست «سندرمزده» امروز، شاهد پارادوکسی عجیب هستیم، در حالی که نرخ تحصیلات عالی زنان در ایران به طرز چشمگیری بالاست، فرهنگ عمومی به شکلی معکوس، آنها را به سمت «وابستگی مالی مطلق» سوق میدهد. در واقع، زن مدرن ایرانی تشویق میشود تا استقلال و عاملیت خود را فدای «مصرفگرایی نمایشی» کند.
این مسیر، در آیندهای نهچندان دور، بحرانهای ساختاری عمیقی برای جامعه ایران ایجاد خواهد کرد. نخست، با بروز (بحران مردان خسته) مواجه خواهیم بود؛ فشار اقتصادی برای تأمینِ استانداردهای غیرمنطقی سبک زندگی «لاکچری»، مردان را به سمت فرسودگی روانی و پدیده «ازدواجگریزی» سوق میدهد. دوم، «شکنندگی روابط» افزایش مییابد؛ چرا که رابطهای که بر پایه «تأمین مالیِ محض» بنا شود، با اولین تکانه اقتصادی مانند تورم یا بیکاری فرو میپاشد، زیرا پیوند عاطفی در آن ضعیف و پیوند معاملاتی بسیار پررنگ است. در نهایت، شاهد «تضعیف عاملیت زنانه» خواهیم بود که در آن، زن از یک سوژه فعالِ اجتماعی به یک مفعولِ مصرفکننده تقلیل مییابد.
ما در میانه یک «گذار هویتی» هستیم. عبور از سنت به مدرنیته، باید به «استقلال فردی» منجر شود، نه به «وابستگی مصرفی». ترویج این نگاه که «وظیفه مرد است که تمامیِ نیازهای رؤیاگونهی زن را برآورده کند»، در واقع بازتولید همان نگاه پدرسالارانهای است که به شکلی فریبنده و با ویترینی از رفاه، دوباره به جامعه تزریق شده است. جامعه ایران امروز بیش از هر زمان دیگری به «شراکت برابر» نیاز دارد؛ نه به قصههایی که در آن، زن مدرن، در پی شاهزادهای است که تنها وظیفهاش، پرداخت صورتحسابهای زندگی اوست. برای بقای نهاد خانواده، باید «سندرم سیندرلا» را با «واقعگرایی اجتماعی» جایگزین کنیم.