دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴

نگاه سیاسی

سرمقاله همشهری/ روزی که شرط‌بندی‌ها سوختند

سرمقاله همشهری/ روزی که شرط‌بندی‌ها سوختند
ایرانیان جهان - همشهری / «روزی که شرط‌بندی‌ها سوختند» عنوان یادداشت روز در روزنامه همشهری به قلم دانیال معمار است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید: ساعت ۶:۵۸ هوا نه گرگ‌گرگ ...
  بزرگنمايي:

ایرانیان جهان - همشهری / «روزی که شرط‌بندی‌ها سوختند» عنوان یادداشت روز در روزنامه همشهری به قلم دانیال معمار است که می‌توانید آن را در ادامه بخوانید:
ساعت ۶:۵۸
 هوا نه گرگ‌گرگ است، نه میش‌میش. سوز سرما بی‌مقدمه سیلی می‌زند به‌صورت. گوینده اخبار ساعت‌۷ می‌گوید: امروز ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ است؛ مطابق با ۱۲ شعبان ۱۴۴۷ و یکم فوریه ۲۰۲۶. یکم فوریه؛ ناخودآگاه ذهنم می‌رود سمت شرط‌بندی‌های چند‌ده‌میلیون‌دلاری روی حمله آمریکا به ایران تا پایان ۳۱‌ژانویه؛ سمت التماس‌های فارسی‌زبان‌های بی‌وطن به ترامپ برای زدن ایران؛ همان‌ها که با تاریخ قمار کردند. وارد خیابان انقلاب که می‌شوم، چشمم می‌افتد به ریسه‌های پرچم ایران. پرچم‌های کوچک، خودشان را به باد می‌کوبند؛ محکم، سرسخت. باختند؛ هم آنهایی که تا پایان ۳۱ ژانویه روی حمله شرط بسته بودند، هم همزبان‌های آویزان به دیوانگی ترامپ.
ساعت ۷:۲۵
 پشت چراغ قرمز میدان فردوسی، نگاهم می‌افتد به ایستگاه بی‌آرتی. مردم در سرمای صبحگاهی ایستاده‌اند؛ همان ایستگاهی که دو سه هفته قبل شیشه‌هایش را در آتش آشوب ریختند. سرما می‌کوبد، اما مردم ایستاده‌اند. زنگ ترافیک صبحگاهی را زده‌اند. ماشین اجازه ورود به فلسطین جنوبی را ندارد. باقی مسیر آنقدر نیست که پیاده‌روی آزار بدهد. به حافظ زنگ می‌زنم؛ قرار است کارت ورود را از او بگیرم. می‌گوید: «سریع‌تر بیا، جلوی در منتظرم.» قدم‌هایم تندتر می‌شود. دلشوره دارم. زیر لب خدا خدا می‌کنم تیم حفاظت از آقا بخواهند در جلسه حاضر نشوند. بالاخره آن رئیس‌جمهور دیوانه، رسما تهدید کرده. حتی یک درصد دیوانگی هم در محاسبات امنیتی شوخی‌بردار نیست.
بازار
ساعت ۸
 جلوی در چند چهره آشنا می‌بینم، سلام و علیک کوتاه. کارت را می‌گیرم و تنهایی به سمت حسینیه می‌روم. گیت‌ها مثل همیشه‌اند؛ سفت، دقیق، بی‌اغماض. دلم قرص می‌شود. صف عریض و طویلی جلوی در شکل گرفته. چهره‌ها و لهجه‌ها می‌گوید امروز مهمان تهران‌ شده‌اند. با خودم می‌گویم انقلاب برای همه ایران است. صف کُند پیش می‌رود. بالاخره از سرمای بیرون خلاص می‌شوم. هرم گرمای حسینیه می‌خورد به‌صورتم.
ساعت‌۸:۵۰
کنار یکی از ستون‌ها می‌نشینم. حسینیه لحظه‌به‌لحظه پر می‌شود. صلوات و شعار، هوای حسینیه را سنگین و گرم کرده. اطرافم همان غیرتهرانی‌ها نشسته‌اند، عکس‌هایی در دست دارند؛ عکس شهدای فتنه آمریکایی اخیر. تازه می‌فهمم کنار خانواده شهدا نشسته‌ام؛ همان‌ها که در صف همراهشان بودم. کنار پدر شهید مهدی حیدری نشسته‌ام. تسلیت می‌گویم. چهره‌اش برایم آشناست؛ همان پدر لرستانی که در تشییع پسرش گفته بود: «مثل پسرم سرباز رهبرم.» لبخند می‌زند. می‌گوید از کوهدشت آمده‌اند. پسرش ۲۶‌ساله بوده؛ مثل هر پدری آرزوی دیدن دامادی‌اش را داشته. ۱۸دی، گلوله آشوبگران به سرش خورده و 6روز بعد شهید شده. صدایش لرزشی ندارد. محکم حرف می‌زند. می‌گوید افتخار می‌کنم.
ساعت۹:۴۰
 حسینیه دیگر جای سوزن‌انداختن ندارد. مداح از فتنه اخیر می‌خواند؛ حماسی، پر‌شور. مردم همراهی می‌کنند. عکاسی کنارم ایستاده. پدر شهید دیگری صدایش می‌کند. دختربچه‌ای 3‌ساله را نشان می‌دهد؛ چفیه به سر. می‌گوید: «فرزند پسرم است.» نگاهم می‌افتد به عکسی که با افتخار به سینه‌اش زده؛ شهید محسن جمالی. اسم نوه‌اش رستا است. می‌گوید پسر ۳۰‌ساله‌اش را تروریست‌ها در کرمانشاه شهید کردند. بعد آرام، اما محکم می‌گوید: «صدها محسن من فدای یک تار موی سیدعلی.» همهمه جمعیت جمله بعدی را می‌بلعد. شعار بلند می‌شود: «ای پسر فاطمه، منتظر شماییم.» چند ثانیه بعد، عکاس بلند می‌شود. عکس رستا ثبت می‌شود.
ساعت۱۰:۱۰
 ناگهان جمعیت از جا کنده می‌شود. رهبر انقلاب وارد حسینیه می‌شوند. شعارها دیوارها را می‌لرزاند. صف‌ها می‌شکند؛ هر کس می‌خواهد تا جایی که می‌شود به رهبرش نزدیک‌تر باشد. فشردگی جمعیت چند برابر می‌شود. قاری قرآن می‌خواند و حسینیه آرام می‌گیرد. آقا همان ابتدا می‌گویند می‌خواهند درباره 3موضوع صحبت کنند: ۱۲ بهمن و امام، فتنه اخیر و آمریکا. صحبت‌ها مثل همیشه تازه است؛ پرنکته و بی‌کم و کاست. خط‌ها روشن می‌شود: ۱۲‌بهمن، روز بازگشت اراده یک ملت. فتنه اخیر، نه یک اعتراض‌ که پروژه‌ای طراحی‌شده؛ با پول، رسانه و خشونت و آمریکا؛ صریح و بی‌تعارف: تهدید، پاسخ محدود ندارد؛ خطا، هزینه‌اش جنگ منطقه‌ای خواهد بود. جمله‌ها آرام گفته می‌شود، اما وزن دارد؛ همان وزنی که پدران شهدا بلدند؛ همان وزنی که شرط‌بندی‌ها را می‌سوزاند. بیرون حسینیه هنوز سرد است؛ اما اینجا، دیگر کسی از زمستان نمی‌ترسد.


نظرات شما