آریا جوان -
به گزارش خبرنگار مهر، مرور «لحظههای انقلاب» نوشته محمود گلابدرهای، شبیه دیدن یک فیلم مستند است؛ و میتواند از پس این همه سال و با این همه تغییر اجتماعی، آن جامعه ای را که آبستن انقلاب و سقوط پهلوی بود را ترسیم کند.
این سقوط و انحطاط نشانههایی داشت، که از چشم و ذهن تیز گلابدره ای دور نمانده بود. او که خود زخم خورده از زبان تند و انتقادات تیزش بود و بابت همین با دستور لیلی جهانآرا (امیرارجمند) از کانون پرورش فکری آن زمان بیرونش کرده بودند، به بعضی از این نشانه ها و آن تفرعن و تبختر نظام شاهنشاهی و هرآنکس که به نحوی وابسته آن دربار یا در رابطه با خاندان سلطنت بود اشاره میکند؛ وقتی که شاه و ازهاری در تلویزیون با مردم حرف میزنند و به قول او التماس میکنند:
«چه لذتی دارد وقتی شاه اول با آن صدای خفه و آن چهره دگرگون شده اش ملتمسانه عزوجز کرد و قسم خورد و ناله کرد؛ و بعد، ازهاری با همان جملات و همان آهنگ کلام و همان استخوان بندی و شیوه نگارش نوکروار و پدرانه، بدتر از شاه التماس و درخواست کرد، دلم چون غنچه ای باز شد و شکفت و بلند بلند خندیدم.
مگر می شود باور کرد به ندیمه فرح، به مدیر یکی از قسمت های کوچک این ماشین بزرگ اداری توهین کرده بودم و مدیرعامل، به کمک مشاور حقوقی، در عرض دو روز اخراجم کرده بودند. حالا میدیدم ارباب کل، شاه، وای شاه! این کسی که تا به حال مستقیم توی دوربین تلویزیون را نگاه نکرده و حتی یکبار به زبان فارسی التماس و خواهش و تمنا نکرده، خم شده و هی خواهش میکند. چی شده؟ همهاش اشتباه پشت اشتباه وای چه اشتباهی! نگاه کن شاه گریهاش افتاده! سمبل ارتش، رئیس کل قوا! این ازهاری، این ارتش، وای چه مثل پیرزنها التماس و درخواست میکند! آیا این واقعیت اصلی ارتش است؟ نه باورکردنی نیست اما باور میکنم میبینم با چشم خود میبینم و حدس میزنم کار شاه تمام است.»
این تصویر و این کلمات از طرف شاهی که به قول او بارها به انگلیسی و فرانسه التماس کرده بود ولی هرگز حتی یکبار به فارسی این کلمات را نگفته بود، باعث فروریختن هیمنه و دیوار بلند کاخ غرور و شکست ناپذیری نظام شاهنشاهی شد. به این ترتیب شاهی که همیشه به قدرت تبلیغات خیلی باور داشت و فکر میکرد با برنامههای تلویزیونی و رادیویی و روزنامهها و... میشود تهی بودن و تباهی سیستم را پوشاند حالا خودش مجبور شده بود به شنیدن صدای انقلاب اعتراف کند، و در عین حال یک ارتشی را به اداره کشور بگمارد و او هم برخلاف روال همیشه نظامیان که دستور و فرمان میدادند، بیاید و در تلویزیون با مردم سخن بگوید. به این ترتیب نقش رسانههای جمعی در روند پیروزی انقلاب تغییر کرد.

اما گلابدرهای هنوز نگران است، مبادا رسانهها باز مردم را مأیوس کنند؟ شایع شده که آتشزدنها کار ساواک است تا با انداختن تقصیر این هرج و مرج به عهده انقلابیون بتواند سرکوب را قویتر کند. گلابدرهای راه میرود و میبیند که مغازهها و فرشفروشیها و رادیوفروشیها و لباسفروشیها و کفشفروشیها سالماند، که اگر کسی قصدش غارت و سرقت و آشوب بود میرفت آنجا را آتش میزد و دزدی میکرد، نه قمارخانه و دیسکو و عرق فروشی و بانک را. اگر ساواک بود شیشه طلافروشی را میشکست و به خاطر خودش هم که شده یک چنگ طلا برمیداشت! گزارشگر رویترز را میبیند که جلوی ساختمان سوخته و کج شده بیامو، دارد از این اوضاع خیابانها فیلم میگیرد و تند تند دروغ میگوید که غارت کردند و سوزاندند و خراب کردند و دزدیدند و حمله کردند و بردند... توی ذهنش اینها میچرخد:
«حالا غمگین شدهام. دلم میسوزد. همه میگویند، خیلیها میگویند؛ ولی من باور نمیکنم. نمیتوانم باور کنم، گیج شدهام. با خودم حرف میزنم: جیمی کارتر این همه تلاش کرد که چهره واقعیش رو نشه، شاه این همه دروغ و دَوَنگ گفت؛ فضای باز سیاسی، آزادی شبهای شعر، حرف فرح که دفاع کرده بود از هنرمندان باغ آلمانی، برکناری خاندان پهلوی، تخته شدن در دکان فک و فامیل شاه، البته در حد و حدود حرف و شریف امامی، حرفهای مجلس وکلا، هارتوپورتها اون بابا بنی احمد، دستگیری نصیری، آزمون، داریوش همایون، روحانی، ولیان، شیخالاسلامی، نیک پی و هویدا و اون وکیل کرمانی. گریهاش در مجلس و حملهاش در زلزله طبس، المشنگه مخالفت با سانسور توسط خود سانسورچیها، خفه شدن قلم و اهل قلم و فکر و فرهنگ و هنر و آزادی کتاب و این حرفها و اشتباهها و باز، چطور حالا میآید شهر را به آتش بکشد؟ سیاست، سیاست، تو چه میدانی که سیاست چیست؟ محمود بدبخت بَیُو! سیاست! انگار یکی گولم زده و سرم شیره مالیده.
کلافه شدهام: نه، ممکنه ساواک اومده باشه، ولی موفق نشده. نتونسته برنامه سینما رکس آبادان رو باز این جا پیاده کنه. امروز، اولین روز حکومت ازهاریه، راستی کارتر چی گفته؟» دلم میخواهد نظر کارتر را بدانم... خبرنگار میگوید: «تأیید کرده.» من با تعجب باز میپرسم، خبرنگار از آن چشمکهای آمریکایی می زند و از آن اداهای آمریکایی درمیآورد و میزند به پشتم و میگوید: «شما اطلاعات وسیعی دارید اجازه میدهید یکی دو کلمه با هم درباره انقلاب و این آتش سوزی حرف بزنیم؟ و اشاره میکند به دوربین چی.»
گلابدرهای طاقت نمیآورد، از یک طرف نمیخواهد مصاحبه کند ولی نمیتواند دروغگویی گزارشگر را به رخش نکشد: «تمام گزارشهایی که دادی دروغه، نه شهر غارت شده و نه جایی بیخودی سوخته یا به آتش کشیده شده! بیا برو ببین! صد جا بیشتر نشونت میدم که مردم میتونستن شیشه مغازهها رو بشکنن و غارت کنن، ولی نکردن و فقط بانکها و جاهایی که بنا به عقیده و ایمانشون مرکز فساد و متعلق به مزدوران شاه بوده یا خیال میکردن محل تجمع ساواکیها بوده و همین طور مراکز بزرگ پخشی که متعلق به صهیونیستها بوده، به آتش کشیده شده!»
اشاره میکنم به خیابان کریمخان زند و طلافروشی و گلفروشی و دو دهنه بانکِ دو طرف طلافروشی، و موضوع خاموشی چند سال پیش برق آمریکا را میگویم: «شما دیدید که در آن مدت کم، تمام فروشگاهها غارت شد؛ شما با دید خودتان و قضاوت خودتان این جا قضاوت میکنین و به این مردم هم به همان چشم نگاه میکنین. در صورتی که به هیچ وجه این طور نیس!»