يکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴

دخترونه پسرونه

داستان نمک رو به قیمتش بخر/ راز خرید کیسه ای نمک و سفره‌ای به اندازه‌ی وجدان

داستان نمک رو به قیمتش بخر/ راز خرید کیسه ای نمک و سفره‌ای به اندازه‌ی وجدان
آریا جوان - غروب آرام‌آرام روی ده می‌نشست. بوی نان تازه و گوشت بریان‌شده در کوچه‌های باریک می‌پیچید و خانه‌ی مرد، گرم‌تر از همیشه ...
  بزرگنمايي:

آریا جوان - غروب آرام‌آرام روی ده می‌نشست. بوی نان تازه و گوشت بریان‌شده در کوچه‌های باریک می‌پیچید و خانه‌ی مرد، گرم‌تر از همیشه بود. او دوستان قدیمی‌اش را دعوت کرده بود؛ مردانی که سال‌ها با هم کار کرده، خندیده و سختی کشیده بودند. روی سفره‌ی ساده اما پرمحبت، قطعه‌ای گوشت چرب و آبدار می‌درخشید و همه منتظر بودند شام آغاز شود...

مرد ناگهان مکث کرد. چهره‌اش درهم رفت. دست به کاسه‌ی نمک برد، اما خالی بود. آه کوتاهی کشید و پسرش را صدا زد:
پسرم، برو به ده و کمی نمک بخر.
داستان نمک رو به قیمتش بخر
پسر که آماده‌ی رفتن بود، پرسید: پدر، چطور بخرم؟
مرد گفت: به قیمتش. نه گران‌تر، نه ارزان‌تر.
پسر ایستاد. لحظه‌ای فکر کرد و گفت: می‌دانم نباید گران بخرم. اما اگر کسی حاضر شد ارزان‌تر بدهد، چرا صرفه‌جویی نکنیم؟
مرد لبخند نزد. نگاهش را از سفره گرفت و به چشمان پسر دوخت: این حرف در شهر بزرگ درست است. جایی که فروشنده و خریدار همدیگر را نمی‌شناسند. اما این‌جا ده ماست. اگر این‌جا ارزان‌تر بخری، شاید امشب پول کمتری بدهی، اما فردا چیزی بزرگ‌تر را از دست می‌دهی.
پسر چیزی نگفت، اما مهمان‌ها که گفت‌وگو را شنیده بودند، کنجکاو شدند. یکی از آن‌ها پرسید:مگر خرید نمکِ ارزان چه آسیبی می‌زند؟ نمک که نمک است.

آریا جوان


مرد آهی کشید و گفت: کسی که نمک را زیر قیمت می‌فروشد، یا درمانده است یا به گوشه‌ی دیوار رسیده. اگر ما از این درماندگی سود ببریم، یعنی برای رنج دست‌هایش، برای شب‌هایی که پای دیگ نمک نشسته، احترامی قائل نیستیم.
مهمان دیگری گفت: اما این که مسأله‌ی کوچکی است. مگر یک معامله‌ی کوچک می‌تواند دهی را نابود کند؟
مرد دستش را روی سفره گذاشت، انگار که وزن حرف‌هایش را ثابت کند: ستم همیشه از چیزهای کوچک شروع شده. در آغاز، همه گفته‌اند «مهم نیست». بعد ستمی دیگر آمده، و بعد یکی دیگر. کسی متوجه نشده تا روزی چشم باز کرده‌اند و دیده‌اند که دیگر چیزی از انصاف، از اعتماد و از ده باقی نمانده است.
سکوتی سنگین حاکم شد. صدای هیزم‌های نیم‌سوخته در اجاق می‌آمد. پسر سرش را پایین انداخت، نمک را همان‌طور که پدر گفته بود خرید، و بازگشت.
وقتی نمک روی غذا پاشیده شد، طعم شام کامل شد؛ اما آن‌چه در ذهن همه ماند، نه مزه‌ی گوشت، که سنگینی حقیقتی بود که با چند دانه نمک گفته شده بود.


نظرات شما