آریا جوان - بارانِ گلوله و سوزِ سرمای روسیه، کوچههای شهر کوچک را به جهنمی یخی تبدیل کرده بود. در میانِ هیاهوی عقبنشینی و شیههی اسبها، سرنوشت بازیِ عجیبی با ناپلئون بناپارت کرد؛ او از محافظانش جدا افتاد. چند قزاقِ روسی، با آن کلاههای پوستی بلند و نیزههای تشنهی خون، سایهی امپراتور را شناسایی کردند. تعقیب و گریزی نفسگیر در کوچههای هزارتوی شهر آغاز شد که در نهایت ناپلئون را به یک بنبستِ متروک کشاند....
در انتهای آن بنبست، تابلویِ رنگورو رفتهی یک مغازهی پوستفروشی تنها امیدِ او بود. ناپلئون با لباسهای گلآلود و نفسی که به شماره افتاده بود، وارد شد و با التماس فریاد زد: جانم در خطر است! قزاقها همین نزدیکیاند… جایی برای پنهان شدن داری؟
داستان لحظهای پیش از مرگ
پوستفروش که از دیدن امپراتور در آن وضعیت مبهوت شده بود، به سرعت گوشهای از انبار را نشان داد و گفت: عجله کنید قربان! زیر آن پوستها! ناپلئون زیر تپهای از پوستهای سنگین و بدبو خزید. لحظاتی بعد، صدایِ کوبیدنِ پاشنهی چکمههای روسی و فریادهای وحشیانهی آنها مغازه را لرزاند: او کجاست؟ دیدیم که به اینجا آمد!
قزاقها با نوکِ تیزِ نیزههایشان شروع به سوراخ کردن تودههای پوست کردند. ناپلئون، در آن تاریکیِ مطلق، صدایِ فرو رفتنِ فلز در چند سانتیمتری بدنش را میشنید و بویِ تندِ چرمِ خشکشده ریههایش را پر کرده بود. اما تقدیر با او بود؛ آنها چیزی نیافتند و با لعنت و دشنام مغازه را ترک کردند.
مدتی بعد، وقتی سکوت دوباره به کوچه بازگشت، ناپلئون لرزان و غبارآلود از زیر پوستها بیرون خزید. درست در همان لحظه، گاردِ امپراتوری که به دنبالِ فرماندهشان بودند، وارد مغازه شدند. پوستفروش که هنوز باورش نمیشد جانِ بزرگترین مردِ اروپا را نجات داده، با صدایی لرزان پرسید: اعلیحضرت… جسارتِ مرا ببخشید، اما کنجکاوم بدانم در آن لحظات که زیر پوستها بودید و نیزهها از کنارتان میگذشت، چه حسی داشتید؟ وقتی مرگ را در یک قدمی میدیدید، در قلبتان چه گذشت؟

ناپلئون ناگهان چهرهاش سنگی شد. قامتش را راست کرد و با نگاهی که شعلههای خشم در آن پیدا بود، فریاد زد: با چه جراتی از یک امپراتور چنین سوالِ حقیرانهای میپرسی؟ سربازان! این مردِ گستاخ را بگیرید. چشمانش را ببندید و همین حالا در دیوارِ پشتیِ مغازه اعدامش کنید! من خودم فرمانِ آتش را میدهم.
مردِ بیچاره که دنیا روی سرش خراب شده بود، بهتزده توسط سربازان بیرون کشیده شد. او را به دیوار تکیه دادند. تاریکیِ چشمبند و صدایِ سردِ مسلح شدنِ تفنگها، تمامِ وجودش را از وحشت پر کرد. زانوهایش میلرزید و سرمایِ فلز را در خیالش روی سینه حس میکرد.
ناپلئون با خونسردیِ مرگباری گلویش را صاف کرد و فریاد زد: نشانه بگیرید!
پوستفروش، تمامِ خاطراتِ زندگیاش را در یک ثانیه مرور کرد. اشک از زیر چشمبند روی گونههایش لغزید و سرمایِ مرگ را با تمام سلولهایش لمس کرد. انتظاری طولانی… و سپس سکوت.
ناگهان دستِ گرمی روی شانهاش نشست و چشمبند باز شد. نورِ تندِ آفتاب چشمانش را زد، اما وقتی دیدگانش سو گرفت، چشمانِ نافذ و پرمعنایِ ناپلئون را در چند سانتیمتری خود دید. امپراتور با لبخندی محو و صدایی آرام گفت: حالا فهمیدی زیر آن پوستها چه حسی داشتم؟