آریا جوان - ورزش 3 /شهردار مسلمان نیویورک یادداشتی جالب را در آستانه بازی فینال لیگ قهرمانان منتشر کرده است.
زهران ممدانی، شهردار نیویورک و از هواداران قدیمی باشگاه فوتبال آرسنال است. او در این یادداشت درباره معنای آرسنال در زندگیاش، اهمیت قهرمانی این تیم در لیگ برتر انگلیس و امیدهایش برای فینال لیگ قهرمانان اروپا مقابل پاری سن ژرمن در روز شنبه مینویسد.
«چرا باید با یک هوادار آرسنال بحث کنی، وقتی میتوانی فقط صبر کنی؟» همه ما بارها و بارها این جمله را شنیدهایم. و برای مدت طولانی، واقعاً پاسخ چندانی برای گفتن وجود نداشت. فقط باید دندانهایت را روی هم فشار میدادی و دعا میکردی. امیدوار میماندی. خاطرات گذشته را مرور میکردی.
اما آن دوران تمام شده است. آن انتظار به پایان رسیده است. آن دعا مستجاب شده است. ما برنده شدیم. ما قهرمان انگلیس شدیم. و حالا فقط یک مسابقه تا قهرمانی در اروپا فاصله داریم. چیزی که زمانی تنها حسرت و نوستالژی گذشته بود، اکنون به زیباییِ زمان حال تبدیل شده است.
در پنج ماه و نیم گذشته، از زمانی که سوگند یاد کردم و شهردار نیویورک شدم، زندگی با سرعتی سرسامآور پیش رفته است. وقتی باید با کسری بودجه ۱۲ میلیارد دلاری مقابله کنی، به یک کولاک تاریخی واکنش نشان دهی، خدمات مراقبت از کودکان را برای همه فراهم کنی و بزرگترین شهر آمریکا را اداره کنی، ناچار میشوی اولویتبندی کنی.
ورزش کردن تقریباً از برنامه زندگیام حذف شده است. حتی یادم نمیآید آخرین باری که یک کتاب را تا پایان خواندم چه زمانی بود. اما یک چیز غیرقابل مذاکره است.
هر شب، مهم نیست روز چقدر آشفته و پرهرجومرج بوده باشد، آن را درست مانند میلیونها هوادار آرسنال در سراسر جهان به پایان میرسانم؛ از ان۷ تا نوروود، از کامپالا تا کنزینگتون، از قاهره تا چایناتاون؛ با باز کردن جدول لیگ برتر و لبخند زدن به دیدن نام آرسنال در صدر جدول.
رابطه من با باشگاهم دقیقاً همانطور آغاز شد که برای بیشتر هواداران فوتبال آغاز میشود: پیش از آنکه آنقدر بزرگ شده باشم که بفهمم خودم را درگیر چه چیزی میکنم.
وقتی ۹ ساله بودم، داییام مرا با تیمی آشنا کرد که روی پیراهنش یک توپ جنگی نقش بسته بود، کاپیتانی سرسخت به نام تونی آدامز داشت و بازیکنانی مانند نوانکو کانو در آن بازی میکردند؛ کسی که در آفریقا به دنیا آمده بود اما حالا در جایی دیگر زندگی میکرد، درست مثل خود من. آرسنال حتی پیش از آنکه دلیلش را بفهمم، برایم آشنا و صمیمی به نظر میرسید.
و بعد نوبت به سرمربی رسید؛ مردی که در ابتدا فکر میکردم نامش را از روی باشگاه گرفتهاند و سپس به این نتیجه رسیدم که احتمالاً باشگاه را به افتخار او نامگذاری کردهاند!
آرسن ونگر شاید گاهی با بارانی معروفش مشکل داشت، اما بهندرت در هدایت ارکسترش دچار مشکل میشد. فوتبالی که تیمهای او بازی میکردند، موسیقی بود.
شما هرگز بازیکنانی را که باعث شدند عاشق این بازی زیبا شوید فراموش نمیکنید.
برای من، یکی از آنها سیلوَن ویلتورد بود؛ بازیکنی که تصویرش روی یکی از ارزشمندترین آهنرباهای روی یخچالم جاودانه شد. دیگری دنیس برگکمپ بود؛ مردی که از پرواز با هواپیما میترسید، مگر وقتی که روی زمین فوتبال در حال پرواز بود. و البته تیری آنری؛ مردی که حتی از پاتریک ویرا و قوطی معروف ویکس ویپوراب او هم خونسردتر و جذابتر به نظر میرسید.
۱۲ ساله بودم که ما «شکستناپذیر» شدیم؛ فصلی کامل از لیگ برتر را بدون حتی یک شکست به پایان رساندیم.
هنوز آن فصل را بهخوبی به یاد دارم؛ پنالتی از دسترفته رود فن نیستلروی، دبل خوزه آنتونیو ریس مقابل چلسی در جام حذفی، و روبر پیرس که در کناره زمین با سرعت پیش میتاخت.
و بعد نوبت به پاریس در سال ۲۰۰۶ رسید.
در روز فینال لیگ قهرمانان اروپا، در مدرسه گیر افتاده بودم. وقتی بالاخره به خانه رسیدم، دروازهبان ما ینس لمان از زمین اخراج شده بود. تماشا کردم که تیم ما تا فقط ۲۰ دقیقه مانده به افتخار و قهرمانی پیش رفت.
بیست سال بعد، هنوز شنیدن نام مهاجم بارسلونا، هنریک لارسون، دردناک است.
برای کنار آمدن با این ناامیدی، خودم دست به کار شدم. در بازار نقلوانتقالات بازیهای چمپیونشیپ منیجر و بعد فوتبال منیجر(بازی های کامپیوتری شبیه ساز مربیگری فوتبال)حتی با استانداردهای دنیای مجازی هم مدیری بسیار بلند پرواز بودم.
بالاخره سباستین فری فرانسوی را جذب کردم؛ دروازهبانی که سالها در دنیای واقعی شایعه پیوستنش به آرسنال مطرح بود. تحت مدیریت من، ژرمی آلیادییر و جرمین پننت به همان ستارههایی تبدیل شدند که همیشه باور داشتیم میتوانند باشند.
همچنین یوان گورکوف را به تیم آوردیم؛ بازیکنی که خیلی زود استعداد همسطح زینالدین زیدان خود را شکوفا کرد.
و مثل هر سوسیالیست خوبی، بودجه را هم مسئولانه مدیریت میکردم؛ اگر من مسئول باشگاه بودم، هرگز برای لوئیس سوارز پیشنهاد ۴۰ میلیون و یک پوندی ارائه نمیدادیم.
حداقل پیشنهاد ما ۴۰ میلیون و دو پوند بود!(در آن زمان، مدیران آرسنال و آرسن ونگر تصور میکردند در قرارداد سوارز بندی وجود دارد که اگر پیشنهادی بیش از ۴۰ میلیون پوند برسد، لیورپول مجبور میشود اجازه مذاکره یا حتی انتقال را بدهد. به همین دلیل آرسنال عمداً یک پوند بیشتر پیشنهاد داد.اما در در واقع پیشنهاد بیشتر از ۴۰ میلیون پوند بند آزادسازی نبود بلکه تنها لیورپول را موظف می کرد تا پیشنهاد بیش از ۴۰ میلیون پوند را به سوارز اطلاع دهد.)
اما هرچه سالها گذشت، هواداری از آرسنال بیش از پیش به تمرینی برای زندگی با خاطرات تبدیل شد. تماشا کردیم که دوران موفقیت جای خود را به دورهای از امیدهای واهی و آغازهای نافرجام داد؛ دورانی که بهترین بازیکنانمان یکی پس از دیگری برای بازی کردن در تیمهای رقیب ما را ترک کردند. خیلی زود حتی استفاده از واژه «رقیب» هم بیشتر شبیه یک آرزو بود تا واقعیت.
ما از تیمی تبدیل شدیم که میتوانست سول کمپبل را از تاتنهام به خدمت بگیرد، به تیمی که نظارهگر پیوستن رابین فن پرسی به منچستریونایتد بود.
و این اتفاق بارها و بارها تکرار شد؛ با گائل کلیشی، باکاری سانیا، سمیر نصری، امانوئل آدبایور و حتی سسک فابرگاس.
هر کدام از آنها زمانی نویدبخش عصری تازه برای باشگاه بودند و هر کدام پیش از آنکه آن عصر واقعاً از راه برسد، تیم را ترک کردند.
صحبت از قهرمانیها جای خود را به این ایده داد که انگار کسب رتبه چهارم خودش نوعی قهرمانی است. و با این حال، ما همچنان از باشگاه حمایت میکردیم.
وقتی منچستریونایتد با نتیجه ۸ بر ۲ ما را در هم کوبید — مسابقهای که من بهعنوان دانشجوی سال دوم دانشگاه، در سالن مشترک خوابگاه بکستر هاوس در کالج بودوین با دندانهای فشرده تماشا کردم — باز هم از باشگاه حمایت کردیم.
وقتی سباستین اسکیلاچی در قلب خط دفاعی بازی میکرد و فن پرسی برای منچستریونایتد ۳۰ گل در یک فصل به ثمر میرساند، باز هم از باشگاه حمایت کردیم.

وقتی ژوزه مورینیو، آرسن ونگر را «متخصص شکست» نامید و سپس در هزارمین بازی ونگر روی نیمکت آرسنال، او را با نتیجه ۶ بر صفر شکست داد، باز هم از باشگاه حمایت کردیم.
ما از باشگاه حمایت کردیم، چون تیمی را که دوستش داری ترک نمیکنی. در هر صورت، عشق ما به آرسنال بسیار عمیقتر از یک علاقه ساده به موفقیت بود. برای کسانی مثل ما که ریشههای آفریقایی دارند، آرسنال نماینده چیزی بزرگتر بود. این باشگاهی بود که خیلی پیش از آنکه بخش بزرگی از فوتبال اروپا حتی زحمت استعدادیابی جدی در قاره آفریقا را به خود بدهد، از بازیکنان آفریقایی استقبال کرده بود.
باشگاهی که بازیکنانش را برای حضور در جام ملتهای آفریقا (AFCON) اعزام میکرد. باشگاهی که در آن بازیکنانی از نیجریه، ساحل عاج و کامرون نقشهایی اساسی در داستان و هویت ما داشتند.
و در تمام این لحظات؛ زمانی که بازگشت منچسترسیتی اجتنابناپذیر به نظر میرسید، زمانی که پروژه سوسیالیستی شکننده و آسیبپذیر جلوه میکرد، زمانی که هم فوتبال و هم سیاست انگار مصمم بودند فقط به ثروت و بدبینی پاداش بدهند، من همیشه به حرفهای مردی برگشتهام که هیچ دشمنی ندارد: بوکایو ساکا.
«این یک فرایند است.»
و ما باید به آن اعتماد کنیم.
وقتی VAR ما را از کالوم ویلسون نجات داد — به فرایند اعتماد کن. وقتی ارلینگ هالند شروع کرد به خواندن آهنگهای آویچی، در حالی که دکلان رایس اصرار داشت هنوز کار تمام نشده، به فرایند اعتماد کن.
وقتی میکل آرتتا برای انگیزه دادن به تیم، روی یک تخته، یک قلب و یک مغز کشید — به همین فرایندِ بسیار عجیب اعتماد کن.
و حالا به روز شنبه رسیدهایم.
در بازی مقابل پاریسنژرمن لحظاتی خواهد بود که اعتماد کردن به این فرایند واقعاً سخت به نظر میرسد. آنها فوقالعادهاند. خط هافبکشان کاملاً متعادل است. به شکلی آزاردهنده خوب هدایت میشوند. چند نفر از بهترین بازیکنان جهان را در اختیار دارند.
اما مهم نیست.
به فرایند اعتماد کن.
از مردی حمایت کن که ما را از بازی مقابل بودو/گلیمت به بازی در بوداپست رساند.
و مهمتر از همه، از این لحظه لذت ببر؛ چون چنین فرصتهایی زیاد از راه نمیرسند.
دقیقتر بگوییم، هر بیست سال یک بار.
و هر اتفاقی هم که بیفتد، یادت باشد که اوضاع میتوانست بدتر باشد؛ ما میتوانستیم هوادار تاتنهام باشیم.
و درباره آنها چه فکری میکنیم؟!
بازار