آریا جوان -
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: محمدتقی بهار، ملکالشعرای عصر مشروطه، در آثار خود همواره پیوندی ناگسستنی میان «وطندوستی» و «مسئولیتهای اخلاقی و اجتماعی» برقرار کرده است. قصاید او تنها سرودههایی در ستایش میهن نیستند، بلکه بیانیههایی سیاسی و هشدارهایی برای اصلاح امور کشور محسوب میشوند که از پسِ دههها، همچنان خواندنی و تاملبرانگیز باقی ماندهاند.
باور بهار به آزادی و علاقه اش به وطن آنقدر پررنگ است که محمدرضا شفیعی کدکنی میگوید: «اگر دو ماهی بزرگ دریای شعر بهار بخواهیم صید کنیم، یکی مسئله وطن و دیگری آزادی است» پرویز ناتل خانلری نیز دربارهاش گفته است: «از قول من بنویسید و دو تا خط هم زیرش بکشید که وطنپرستی بهار و تعهد او به اصلاح ایران در شعرش متجلی بود.»
در نگاه بهار، وطن نه تنها یک جغرافیای مرزکشی شده، بلکه عرصهای برای تحقق امنیت، عدالت و تاریخ است. او با الهام از حدیث شریف «حبالوطن من الایمان»، در قصیده مشهور خود با مطلع «هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است»، میکوشد وطندوستی را از سطح یک حسِ فردی به یک «تکلیفِ دینی و ملی» ارتقا دهد. استفاده از واژه «کافر» در این بیت، بیش از آنکه حکم فقهی باشد، شگردی بلاغی برای برانگیختن وجدان خفته جامعه در دوران پرآشوب مشروطه و خروج مخاطب از انفعال سیاسی بوده است.
قصیده «حب الوطن»؛ اندرزنامهای برای شاه جوانِ تازه بر تخت نشسته
یکی از وجوه متمایز کارنامه شعری بهار، بهرهگیری از قالب قصیده برای انتقال پیامهای انتقادی به مراکز قدرت است. پس از شهریور ۱۳۲۰ و در شرایطی که ایران با بحران اشغال و بیثباتی سیاسی دستوپنج نرم میکرد، بهار قصیدهای را در خطاب به محمدرضا شاه جوان سرود که در حقیقت «اندرزنامهای سیاسی» برای پادشاهِ تازهبهقدرترسیده بود؛ هر چند پندها و اندرزهای او چندان به گوش محمدرضا شاهِ جوان فرو نرفت:
هر کرا مهر وطن در دل نباشد کافر است
معنی حبالوطن، فرموده پیغمبر است
هرکه بهر پاس عرض و مال و مسکن داد جان
چون شهیدان از می فخرش لبالبساغر است
از خدا و از شاه و از میهن دمی غافل مباش
زان که بی این هرسه، مردم ازبهائم کمتراست
قلب خود از یاد شاهنشه مکن هرگز تهی
خاصه در میدان که شاهنشاه قلب لشگر است
از تو بیآیین و بیسلطان نیاید هیچ کار
زان کهآیین روح وکشور پیکر و سلطان سر است
موبد والاگهر دانی به فرزندان چه گفت؟
گفت حکم پادشاهان همچو حکم داور است
عیش کن گر دادت ایزد پادشاهی دادگر
پادشا چون دادگر شد روز عیش کشور است
بهار شاه جوان را پیش از هر چیز به وطندوستی فرا میخواند و میکوشد حبّ وطن را از سطح یک احساس شخصی به یک وظیفه دینی و اخلاقی ارتقا دهد. در نظر او، کسی که به میهن بیاعتنا باشد از مرتبه انسانیت فرو میافتد، و آنکه برای پاسداری از کشور جان میدهد، شایسته احترام و افتخار است. از همینجا روشن میشود که قصیده فقط مدحِ شاه نیست، بلکه تلاشی برای ساختن ذهنیت سیاسیِ تازهای است که در آن وطن در مرکزِ ایمان، شرف، و مسئولیت جمعی قرار میگیرد.

سپس بهار خطاب خود را مستقیماً به محمدرضا شاه معطوف میکند و از او میخواهد که به جای تکیه بر شکوه ظاهری سلطنت، به وظیفه واقعی پادشاهی توجه کند. در نگاه او، شاه جوان باید قلب خود را از یاد وطن، مردم، و مسئولیت خالی نکند و بداند که فرمانروایی بدون آیین، قانون، و مشروعیتِ اخلاقی، معنایی ندارد. بهار سلطنت را وقتی پذیرفتنی میداند که در خدمتِ سامان کشور، عدالت، و آرامش عمومی باشد، نه صرفاً در مقام نشانهای تشریفاتی از قدرت:
ای شهنشاه جوانبخت ای که قلب پاک تو
پرتوافکن بر وطن چون آفتاب خاور است
دامنت پاکست و فکرت روشن و دستت کریم
این چنین باشد شهی کاو فاضل و نامآور است
گر پسر فاضلتر بود از پدر، نبود شگفت
زان که خون ناف آهو اصل مشک اذفر است
با جهانداری نسازد علقه خویش و تبار
پادشاهی مادری نازای و نسلی ابتر است
بر دل مردم نشین کاین کشور بیمدعی
ساحتش پر نعمت و گنجینهاش پر گوهر است
هست ایران مادر و تاریخ ایرانت پدر
جنبشی کن گرت ارثی زان پدر وین مادر است
فرصتت بادا که زخم ملک را مرهم نهی
از ره شفقت، که ایران سخت زار و مضطر است
یکی از محورهای اصلی نصایح بهار، تأکید بر عدالت است. او به شاه یادآور میشود که پادشاهیِ دادگر موجب آبادانی کشور میشود و بیعدالتی، پایههای حکومت را سست میکند. در این نگاه، شاه باید خود را مسئولِ رنجهای مردم بداند و فرصت تاریخیِ تازه را برای درمانِ زخمهای کشور به کار بگیرد. بهار با یادآوری شکوه ایران باستان و نیز تاریخ ایرانِ اسلامی، شاه را به این آگاهی میرساند که او وارثِ یک میراثِ بزرگ است و باید در اندازه آن میراث رفتار کند.
در بخش دیگری از نصایح، بهار بر اهمیت اقتدارِ دفاعی و آمادگی سیاسی تأکید میکند. او صلح را امری مطلوب میداند، اما میگوید صلحِ پایدار زمانی به دست میآید که کشور نیروی بازدارنده و لشکر منظم داشته باشد. با این حال، قدرت از نظر او تنها در زور نظامی خلاصه نمیشود؛ بلکه اقتدار واقعی از قانون، تدبیر، و اعتماد مردم میآید. از همین رو، او شاه را از سستی، غفلت، و تکیه بر ظواهر برحذر میدارد و بر لزومِ نظم، سامان، و تصمیمگیری درست تأکید میکند.
این همان ملک است کاندر باستان بینی در او
داریوش از مصر تا پنجاب فرمان گستر است
وز پس اسلام رو بنگر که بینی بیخلاف
کز حلب تا کاشغر میدان سلطان سنجر است
این همه جمعیت و وسعت ز شاهان بود و بس
شاه عادل کشورش معمور و گنجش بیمر است
خسروان پیش نیاکان تو زانو میزدند
شاهد من صفه شاپور و نقش قیصر است
رو تفاخرکن به شمشیری که داری بر میان
زان که زیر سایه او جنت جانپرور است
جوشن غیرت به برکن روز هیجا مردوار
زن بود آن کس که در بند حریر و زیور است
گرد میدان وغا را توتیای دیده کن
گرد هیجا توتیای دیده شیر نر است
مردن اندر شیرمردی بهتر از ننگ فرار
کآدمی را عاقبت سیل فنا در معبر است
گر بباید مرد باری خیز و در میدان بمیر
مرگ در میدان به از مرگی که اندر بستر است
قتلگاه خویش را با دیده خواری مبین
زان که آنجا قصر حورالعین و حوض کوثر است
صلح اگرخواهی به ساز و برگ لشگر کوش از آنک
بیش ترسد دشمن از تیغی که بیشش جوهر است
ملک را لشگر نگهدارد ز قصد دشمنان
ملک بیلشگر همانا قصر بیبام و در است
از امیر دزد و سرباز فقیر امید نیست
شیر دوشیدن ز گاو مرده جای تسخر است
مقتدر شو تا ز صاحبقدرتان ایمن شوی
شیر آفریقا هماورد پلنگ بربر است
مردن از هر چیز در عالم بتر باشد ولی
بنده بیگانگان بودن ز مردن بدتر است
بهار همچنین شاه را از وابستگی به بیگانگان و از هرگونه بندگی سیاسی برحذر میدارد. در نگاه او، بردگیِ بیگانه از مرگ هم بدتر است و فقرِ آزادانه بر ثروتِ وابسته و خفتبار برتری دارد. این بخش از قصیده آشکارا رنگِ ملیگرایانه و استقلالطلبانه دارد و نشان میدهد که بهار سلطنت را فقط وقتی مفید میداند که حافظِ استقلال کشور باشد. از نظر او، حاکمی که عزت ملی را فدای آسایش یا مصلحت کند، از شأن پادشاهی دور میشود.
بعد از این، بهار وارد نصایح اخلاقی و فردی میشود و از شاه میخواهد که از طمع، حسد، خشم، و چاپلوسی دوری کند. او این صفات را آفتِ قدرت میداند، زیرا به باور او همین خصلتهاست که حکومت را به فساد و فروپاشی میکشاند. در برابرِ این آفتها، بهار بینیازی، بخشش، فروتنی، و گذشت را مینشاند و تأکید میکند که شاهِ بزرگ کسی است که بر نفس خود غلبه کند، نه فقط بر دشمن بیرونی. این قسمت از قصیده در حقیقت نوعی اخلاقِ سلطنت است که در آن حاکم باید پیش از هر چیز، بر هوسها و تمایلات شخصی خود پیروز شود.
فقر در آزادگی به از غنا در بندگی
گاو فربه بی گمان صید پلنگ لاغر است
از خدا غافل مشو یک لحظه در هر کارکرد
چون تو باشی با خدا هرجا خدایت یاور است
تکیه گاهی نغزتر از علم و استغنا مجوی
هرکه دارد علم و استغنا شه بیافسر است
از طمع پرهیز کن زیرا که چون قلاب دار
هرچه سعی افزوننمایی عقدهاش محکمتر است
نیست از رشک و حسد سوزندهتر چیزی از آنک
خفته خوش محسود و حاسد در میان آذر است
قدرت و جاه و شرف را با طمع پیوند نیست
پادشاه بیطمع مالکرقاب کشور است
مردم آزاده را بیغوله فردوس است لیک
مرد حرص و آز را فردوس کام اژدر است
خویش را فربه مکن از خوردن و خفتن که شیر
زان بود شاه ددان کاو را میانی لاغر است
تن زن از نوشابه زیرا مرگ خیز و شر فزاست
معنی نوشابه آب مرگ و معجون شر است
از مهمترین بخشهای این نصایح، تأکید بهار بر فرهنگ، آموزش، و آزادی فکر و قلم است. او به شاه میگوید که کشور بدون فرهنگ و آیین، درختی بیثمر است و بقای ملت در گروِ کتاب، آموزش، و تربیت است. در ادامه، آزادی اندیشه و آزادی قلم را یکی از مهمترین سرچشمههای قدرت کشور میداند و قلم آزاد را از شمشیر نافذتر میشمارد. این نگاه نشان میدهد که بهار اصلاح سیاسی را بدون آزادی بیان ممکن نمیداند و از شاه میخواهد که به جای خاموشکردن صداها، به پرورش فکر و فرهنگ میدان بدهد.
مغز را روشن کن از دانش که آرام دلست
جسم را نیرو ده از ورزش که حمال سر است
راست باش و پاک با هممیهنان از مرد و زن
کان یکت همچون برادر وین یکت چون خواهر است
اندر استغنا بپوشان گوهر نفس عزیز
کز نظر پنهان کند آن را که گنج گوهر است
در ره کسب شرف باید گذشت از مال و جان
تا نپنداری که دنیا خود همین خواب و خور است
قدرت ار خواهی ز راه جود کن خود را قوی
شه که زر بخشی کند حکمش روا همچون زر است
نیست کندآور کسی کاو چیره شد بر دیو و دد
هرکه بر دیو هوس چیره شود کندآور است
دل منزه ساز و با خلق خدا شو مهربان
لطف شه بر خلق شیرینتر ز قند و شکر است
هرچه سلطان قادر آید خلق ازو قادرترند
گوش ها بر داستان کاوه آهنگر است
خلق و خویی در جهان بهتر ندیدم از گذشت
کز پس هر انتقامی انتقامی دیگر است
دستگیری کن اگر دیدی عزیزی خاکسار
زان که گوهر گرچه زیر خاک باشد گوهر است
چون شدی مهتر به پاس کهتران بیدار باش
مه که بیدار است شبها بر کواکب مهتر است
تکیه بر عز و جلالت کی کند مرد حکیم
کآخر از پای افکنندش گرچه سرو کشمر است
دوستار خلق شو تا مردمت گیرند دوست
هرکه راه مهر پیماید خدایش راهبر است
دل ز خشم و آز خالی کن که فر ایزدی
ره نیابد اندر آن دل کاین دو دیوش همبر است
آشنا کآزار یاران جست او بیگانه است
مادری کآسیب طفلان خواست او مادندر است
سروری کاو مال مردم برد دزدی رهزن است
مژه چون خم شد بسوی چشم نوک نشتر است
چون که قاضی زور گوید داوری با پادشاست
پادشاه چون زور گوید داوری با داور است
سستی یک روزه را باشد اثر تا رستخیز
دخمه دارا نشان فتنه اسکندر است
نقشه کار ار خطا شد کارها گردد خطا
راست ناید خط اگر ناراستی در مسطر است
سعی فرما تا به قانون افکنی بنیان کار
شه که از قانون به پیچد سر سزای کیفر است
جلوه بخشد تاج را اخلاص مشتی خاکسار
آری آری صیقل آئینه از خاکستر است
چاپلوسان سخنچین را ز درگه دور دار
چاپلوسی خرمن آزادگی را اخگر است
فتنه صورت مشو زیرا که بهر کار ملک
زشت دانا بهتر از نادان زیبا منظر است
کار پیران را ز برنایان جدا فرما از آنک
پیر را تدبیر و برنا را نشاطی مضمر است
هر یکی از این دو را کاری سزد مخصوص خویش
کار مغز از قلب جستن عیباک و منکر است
جهد فرما تا نشینی در دل فرمانبران
بهترین مامور فرمانده دل فرمانبر است
در ره فرهنگ و آئین وطن غفلت مورز
ملک بیفرهنگ و بی آئین درختی بیبر است
رونق فرهنگ دیرین رهنمای هر دلست
اعتبار دین و آیین پاسبان هر در است
در ره تقوی و دانش رو که بهر کار ملک
پیر دانشور به از برنای نادانشور است
با کتاب و اوستاد این قوم را پاینده ساز
چون زید قومی که او را نی ادب نی مشعر است
ملک را ز آزادی فکر و قلم قوت فزای
خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است
در پایان، بهار لحن خود را به امید و دعا نزدیک میکند و آرزو دارد که شاه جوان بتواند چهرهای فرخنده برای کشور بسازد. او از شاه میخواهد که نصیحت او را به فال نیک بگیرد و بداند که خدمتِ صادقانه به وطن و مردم، ماندگارتر از هر خدمتِ موقتی است. به این ترتیب، قصیده با تصویری از امید، نوزایی، و امکانِ اصلاح پایان مییابد؛ امکانی که بهار آن را در گروِ عقل، عدالت، فرهنگ، و مسئولیتپذیریِ شاه میبیند.
خاطر پاکت مبادا خالی از نور امید
زانکه ما را گر امیدی مانده باشد زین در است
منت ایزد را که ایران خسروی معصوم یافت
خسرو معصوم را مدح و ثنایش درخور است
لالهگون بادا به باغ ملک، چهر بخت تو
تا به فروردین چمن پر لاله و سیسنبر است
فال فرخ زن شهنشاها ز گفتار بهار
فال فرخ را اثرها در مسیر اختر است
خدمت دیگر کسان از هفته باشد تا به سال
خدمت گوینده باقی تا به روز محشر است
این قصیده، مکملِ نگاهِ اخلاقیِ بهار به وطندوستی است. اگر او در سرودههای پیشین، مردم را به فداکاری دعوت میکرد، در این مقام، مخاطبِ خود را حاکم قرار داده و یادآور میشود که بقای ملک نه با تکیه بر استبداد و نیروی نظامی، بلکه در گروی رضایت مردم، عدالت، گسترش فرهنگ و احترام به آزادی است.
ملکالشعرا در این قصیده، سه محور اساسی را به عنوان ستونهای نجات کشور به شاه گوشزد میکند:
فرهنگ و آیین: بهار تصریح میکند که کشور بیفرهنگ، مانند درختی بیبر است و دولت بدون پشتوانه تربیت عمومی، توفیقی در اداره ملک نخواهد داشت.
خردورزی و تقوا: او با نقد جهلِ برخاسته از جوانی، شاه را به بهرهگیری از مشورت با «پیران دانشور» فرا میخواند.
اصالتِ آزادی قلم: در یکی از صریحترین فرازها، بهار با عبارت «خامه آزاد نافذتر ز نوک خنجر است»، اقتدارِ پایدار را محصولِ آزادی بیان و کنش فرهنگی میداند، نه زور و خنجر.
عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتنداری
در نگاهِ انتقادی بهار، نسبت میان شاه و وطن، نسبتِ «مالک و مملوک» نیست؛ بلکه پادشاه «حافظِ وطن» است. او در این قصاید، شاه را به تکیه بر سه اصل «خرد، عدالت و آزادی» دعوت میکند تا با عبور از استبداد، راهی برای ثبات سیاسی و سربلندی ایران فراهم شود. در واقع، این قصیده نه تنها بهعنوان یک اثر فاخر ادبی، بلکه به مثابه سندی از تاریخِ اندیشه سیاسیِ ایران، نشانگرِ تلاشِ شاعری است که قلم خود را همواره در خدمتِ اصلاحِ ساختارِ قدرت و اعتلای نامِ ایران قرار داد.
این قصیده در کل، شاه جوان را به پنج چیز فرا میخواند: عدالت، قانون، فرهنگ، استقلال، و خویشتنداری . بهار در عین ستایشِ ظاهرِ پادشاهی، مدام آن را به شرطِ فضیلت و مسئولیت محدود میکند. بنابراین، شعر هم مدح است، هم نقد، و هم برنامه سیاسیِ یک روشنفکرِ مشروطهخواه برای سلطنتِ تازهکار.

امروز و با گذشت نزدیک نیم قرن از انقلاب اسلامی و انقراض سلسله پهلوی، میتوان دریافت که فهمیدن و شنیدن اندرزهای گران ملک الشعرای بهار چقدر برای گوش سنگین آن شاه ناپخته تازه بر تخت نشسته اهمیت داشته است. شاهی که در خلاء قدرت و با توصیه و تدبیر محمدعلی فروغی، وقتی انگلیسیها پدرش را به تبعید میفرستند به سرعت برای جانشینی آماده میشود، اما در عمل به این اندرزها عزمی نداشت.
سالهای بعد زمان نشان میدهد که پهلوی دوم در اوج قدرت و ثروت، میزان نارضایتی عمومی را باظلم و بی عدالتی، تهی کردن قانون از معنا، بیتوجهی به فرهنگ و فضیلتها، وابستگی و وادادگی در برابر استعمار و فساد لجام گسیخته در زندگی فردی و دستگاه های حکومت چنان افزایش میدهد که موج انقلاب او و تاج و تختش را در هم میپیچد و روزگار تازهای برای ایران رقم میخورد.