چهارشنبه ۲۵ شهريور ۱۴۰۵

اندیشه

در جستجوی «ناکجاآباد»؛ اندیشه و آثار استاد عبدالحسین زرین‌کوب

در جستجوی «ناکجاآباد»؛ اندیشه و آثار استاد عبدالحسین زرین‌کوب
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

یادداشت مهمان، پرویز البرز، استاد دانشگاه: ارادت قلبی بنده به استاد زرین‌کوب به دوران ورود به دانشگاه بازمی‌گردد. ما که آن دوره تحصیلی را طی کرده و به دانشگاه آمده بودیم، وجود زرین‌کوب را بسیار برجسته، درخشان و الهام‌بخش یافتیم. ایشان همواره در حمایت از جوانان، دستگیری علمی و راهنمایی پژوهشگران، بذل محبتی ویژه داشتند. بنده از عاشقان بی‌بدیل استاد و همسر والامقامشان، بانو قمر آریان، بودم که هر دو حق استادی بر گردن من داشتند؛ و خوشبختانه این رشته مهر و مودت با آن خانواده گرامی، در طول سالیان متمادی - از طریق رفت‌وآمدهای مداوم با همراهی دوستان عزیزی چون آقای ناهید و آقای والیزاده - هرگز گسسته نشد.
زهی خرسندی که یاد و خاطره آن بزرگ‌مرد - که همواره در دل‌های عاشقان، شاگردان و پژوهشگران زنده و جاری است - بار دیگر به این صورت زیبا و شایسته تجدید می‌شود.
در تمام این سال‌ها، آنچه همواره درباره این استاد بزرگ برای من شگفت‌انگیز و ستایش‌انگیز می‌نمود، کنجکاوی عطش‌ناک، شتابنده و بی‌بدیل ایشان در پژوهش و نگارش بود. استاد در تمام طول عمر، بی‌برگ‌بار و بی‌خواب و آرام می‌نوشتند و می‌جستند. حتی در دو سه سال پایانی عمر بابرکتشان، هرگاه از احوالشان می‌پرسیدیم، با لحنی نغز و پرمعنا می‌فرمودند: «من مشکلی ندارم؛ نالانی من تنها زیانِ دیرکردِ پیری است!»
به باور من، استاد زرین‌کوب در تمام طول حیات علمی خویش، همواره در جستجوی یک «ناکجاآباد» بر روی همین خاک بودند. ایشان در کتاب « نقش بر آب » - که بخشی از آن را در غربتِ مضاعف و اندوه‌فام پاریس تحریر کردند - با قلمی پرشور و آمیخته با ملال و سرخوردگی می‌نویسند که پیری، خستگی و ملال با هم به سراغشان آمده، اما این اندوه ذره‌ای از آن شور و شوق دیرینه نسبت به شناخت انسان و تاریخ نکاسته است.
در پسِ وسعت حیرت‌انگیز دانش و تسلط کم‌نظیر دکتر زرین‌کوب در نقد علمی و تحلیل های ادبی، همواره یک شور و التهاب آزرده، روحی بی‌قرار، خواهنده و پردغدغه موج می‌زد که آدمی را به سوی دنیایی از آرامش در بیرون از این جهان خاکی فرا می‌خواند. این حسرت نهفته و جانکاه در سراسر آثار ایشان، رایحه‌ای جان‌آشنا و ملکوت‌پیوند دارد که انسان را برای هجرت از «کسوف سرمدی خاکی» و پیوستن به «زمان مقدس افلاکی» آماده می‌سازد. استاد در جاده درازآهنگ تاریخ، اساطیر، ادیان و آیین‌های رازآمیز، کوره-راه‌ها پیمودند تا زنجیر زمان عینی را بگسلند و به خجستگی ازلی بپیوندند؛ می‌خواستند از «آنچه هست» بگریزند و به «آنچه نیست و باید باشد» بیاویزند و سمفونی سحرانگیز «عصر زرین هزیود» و فرمانروایی ملکوتیان را بر زمین فرو بخوانند. تجلی این آرمان‌شهر را می‌توان به‌روشنی در آثار گوناگون استاد دید:
«پیر گنجه در جستجوی ناکجاآباد»
ایشان در این اثر، «شهر نیکانِ» نظامی گنجوی را با چنان دقت و ظرافتی به تصویر می‌کشند که خواننده درمی‌یابد جوینده واقعی آن آرمان‌شهر، خودِ دکتر زرین‌کوب است؛ سرزمینی امن، بی‌پرخاش و بی‌خروش که جهان‌نوردهای اسکندر ذوالقرنین پس از پیمودن سراب‌های قدرت دریافتند که در آن آدمیان به دشمنی هم دندان تیز نمی‌کنند و زور و تزویر مجالی برای بروز ندارد؛ شهری که در و دیوار، بارو و قلعه، داروغه، نگهبان، قاضی و سلطان ندارد و ساکنانش دیو آز و نیاز را در خویش کشته‌اند.
« نقش بر آب» (گفتار نوروز)
استاد در توصیف آیین‌های نوروزی، رمز بازگشت به شادی‌های یک «بهشت گمشده» را ترسیم می‌کنند؛ ایام پرشوری که یادآور یکرنگی، یگانگی، آشتی، برابری و مساوات میان خرد و کلان، پیر و جوان، و درویش و توانگر است؛ روزگاری که نوستالژی دوران کودکی در جان استاد پروازی سرخوشانه می‌یابد.
« دفتر ایام »
درود فرستادن بر ناکجاآباد؛ دیار عاشقان و عارفان و سرزمین جاودانگان که در فراسوی دنیای واقعیت، انسان‌های ازخودرسته را از گزند فشار واقعیت در امان می‌دارد و عشقی را که دنیای مادی به گناه می‌آلاید، در موج تقوا می‌شوید. در این سفر روحانی به ناکجاآباد، استاد زرین‌کوب را هم‌سخن با بزرگانی چون افلاطون (جمهوری)، فارابی (مدینه فاضله)، تامس مور (یوتوپیا)، کامپانلا (شهر آفتاب)، و ارکان ادب پارسی چون حافظ، سعدی و خیام می‌بینیم. محفلی دل‌انگیز که در آن حافظ غزل سعدی را به گلبانگ پهلوی زمزمه می‌کند، ساز فارابی چنگ در تار دل‌ها می‌زند و مولانا با ناله نی خویش از فراق یاران و تلخی گریستن سخن می‌گوید. اما نگاه استاد پس از بازگشت از این دیار رویاها به دنیای واقعیت نیز همچنان آرمان‌خواهانه است:
« در قلمرو وجدان» وجدان را حصاری محکم در برابر طبیعت حیوانی آدمی و بازدارنده اراده معطوف به قدرت می‌دانند؛ جایی که متفکر صلا می‌دهد به خاطر آنچه «حقیقت» نام دارد، می‌توان همه‌چیز را فدا کرد.
در « شعله تور » ، منصور حلاج را قهرمانی مقدس و قربانی حقیقت می‌بینند که «وضوی نماز عشق را جز به خون خویش روا نمی‌دارد».
در « صدای بال سیمرغ » ، ما را در سایه‌سار قامت خمیده و باوقار عارف سوخته‌جانی چون فریدالدین عطار می‌نشانند تا از روزن منطق عارفانه، پنجره‌ای به سوی عالمی برتر بگشایند؛ دنیایی که در آن ازل و ابد، واقعیت و خیال، و گذشته و آینده به هم می‌پیوندند.
استاد عبدالحسین زرین‌کوب با آثار جان‌پروَر خویش کوشید تا نوای آتشین نی مولانا را به گوش همه جان‌های تشنه برساند و همگان را به همدلی، خویشاوندی و آشتی فراخواند؛ باشد تا زندگی به جاده‌ درازآهنگ شادمانه ای بدل شود که انسان در سرتاسر آن شادی می آفریند، نغمه می سراید و عشق می ورزد. جهانی بی درد وبی ملال، جهانی که از زبری و خشنونت تهی است؛ سراسر نرمی و نوازش و محبت و رحمت است، جهانی پر از جاذبه عشق و ایمان که «نه شرقی، نه غربی، انسانی» است.
روانشان شاد و نامشان جاودانه باد.


نظرات شما