آریا جوان -
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، طاهره طهرانی: خلیل سامانی با تخلص «موج»، استعداد ویژهای داشت. کمتر کسی مثل او میتوانست با چنین مهارتی میان سنتهای اصیل شعری و جریانهای تند و تیز سیاسیاجتماعی پل بزند. او شاعری بود که قالبهای کهن فارسی را نه برای زمزمههای عاشقانه در خلوت، که برای فریاد کشیدن در میانه میدانهای شهر برگزید. در دورانی که قلمها یا به ستایش قدرت آلوده بودند و یا در برجهای عاج به انزوا میخزیدند، سامانی مسیری متفاوت را برگزید؛ مسیری که از انجمنهای ادبی اصفهان آغاز شد و به سنگرهای افشاگرانه مطبوعات تهران رسید.
خلیل سامانی آموخته بود که «سخن» را به «سلاح» بدل کند. او با درک عمیق از کارکرد رسانه، طنز را نه به مثابه سرگرمی، بلکه به عنوان ابزاری برای روشنگری و کالبدشکافی استبداد به کار گرفت تا ثابت کند شعر، اگر در خدمت حقیقت و عدالت باشد، چگونه میتواند چون تندبادی بر پیکر جور و استعمار فرود آید و تاریخ را در حافظۀ جمعی مردم زنده نگاه دارد.
خاستگاه و تکوین؛ از محافل اصفهان تا زندانهای سیاسی
خلیل سامانی، متخلص به «موج»، در سال ۱۳۰۸ خورشیدی در اصفهان متولد شد؛ شهری با سنتهای ریشهدار ادبی و محافلی که قرنها پاسدار سبک اصفهانی و هندی بودند. سامانی پس از اتمام تحصیلات مقدماتی و متوسطه، به کسوت شریف آموزگاری درآمد و از حوالی سال ۱۳۲۵ وارد جریان رسمی ادبیات اصفهان شد. او نخست در جلسات «انجمن ادبی اصفهان» به ریاست میرزاعباس شیدا و سپس در «انجمن ادبی کمالالدین اصفهانی» به مشق شعر پرداخت. اما کالبد سنتگرای این محافل نمیتوانست روح ناآرام، پرالتهاب و عدالتخواه او را در روزگار بحرانهای پس از جنگ جهانی دوم سیراب کند.
گرایشهای آشکار ضدامپریالیستی و پیوند با مطالبات فرودستان، سامانی جوان را به سمت مبارزه مستقیم سیاسی کشاند. فعالیتهای افشاگرانه او در زادگاهش سبب شد تا در اواخر دهه ۱۳۲۰ طعم تلخ بازداشت و زندان را بچشد. او تا اسفندماه ۱۳۳۰ در زندان اصفهان محبوس بود؛ دورانی که اگرچه دشوار گذشت، اما عزم او را برای ورود به میدان فراگیرتر مبارزه ملی در پایتخت جزم کرد.
سامانی بلافاصله پس از رهایی از زندان اصفهان در اسفند ۱۳۳۰، بار سفر به تهران بست. او تعطیلات نوروز ۱۳۳۱ را در خطه نفتخیز خوزستان گذراند؛ سرزمینی که زخمهای فقر کارگران شرکت نفت و استثمار خارجی را در عریانترین شکل پیش چشم شاعر نهاد. بازگشت او به تهران در نیمه دوم فروردین ۱۳۳۱، سرآغاز یک دهه درخشش مطبوعاتی و بدل شدن به یکی از مؤثرترین چهرههای طنز سیاسی در جبهه ضد سلطنت بود. او در همان روزهای نخست استقرار در تهران، در هفته آخر فروردینماه ۱۳۳۱، مانیفست شعری و هویت مطبوعاتی خود را طی مسمطی درخشان در روزنامههای اعتراضی چپگرای آن روزگار منتشر ساخت. این شعر نهتنها تولد ادبی «موج» در تهران را اعلام کرد، بلکه صورتجلسهای منظوم از تمام نامهای مستعار و مخفی او در روزنامهنگاری بود:
با بسی شعر نغز و شهد سخن
بشنو ای روزنامه اینک من
در حضور تو خوبتر از پیش
باز خواهم شوم معرّف خویش
مصطفای خلیل سامانی
هستم، اما چنانکه میدانی
میمخا، میمنون و سیّارم
مغ، همان شاعر گرفتارم
ز اصفهان، ح و میم و خ. سامم
راستی صاحب بسی نامم
میم و ح، میم و خو، خ و سین، «موج» ام
آن سخنسنج خوشمرام و اوجم
موجه و موجآشنا هستم
موج دریای تودهها هستم
من همان شاعر سپاهانم
که از این پس مقیم تهرانم
پیش از این گر مقیم در تهران
یا که بودم جدا ز ماهِ سپاهان
چه در آنجا من و چه در اینجا
باید از تودهها نبود جدا
نکند این دو شکل فرق، بلی
چه علیخواجه و چه خواجهعلی
قصه کوتاه، آمدم بر تو
تا خورم در میتینگ سنگ از تو
رفتم اهواز و باز برگشتم
از غم خلق باخبر گشتم
باز شد روشنم که بیش از پیش
باید این روزها گذشت ز خویش...
انتخاب تخلص «موج» برای او تصادفی نبود؛ او شعر را تلاطم دریای تودهها میدانست. در روزگاری که سانسور شهربانی قلمها را میشکست، نامهای مستعاری نظیر «م. خ»، «خ. سام»، «مغ»، «مصطفی»، «میمخا» و «م. ن» پوششی برای افشاگریهای مداوم او در نشریاتی چون چلنگر، به سوی آینده، مصلحت، انتقاد، شبچراغ، فردای پیروز، امید ایران و... بود.
قیام سی تیر و فروریختن هیمنه بت؛ سرود «ای مجسمه»
طنز خلیل سامانی با فکاهههای خنثی، بیخاصیت و بازاری که تنها به قصد خنداندنِ مشتریان مجلات منتشر میشد، تفاوت ماهوی داشت. طنز او سلاحی راهبردی، خشمآلود و برانگیزاننده بود که مردم را به آگاهی و مبارزه فرامیخواند.
نقطه اوج این خشم سیاسی در قیام ۳۰ تیر ۱۳۳۱ متبلور شد؛ هنگامی که خیزش تاریخی مردم پایههای حکومت قوامالسلطنه را ویران کرد و مجسمه شاه در پارک شهر تهران (سنگلج) سرنگون شد. سامانی در همان ایام، قصیده مشهور و گزنده «ای مجسمه» را سرود و در روزنامه فکاهی چلنگر (به مدیریت محمدعلی افراشته) منتشر کرد. این اثر، مانیفست تحقیر نمادین استبداد و بتشکنی سیاسی زمانه بود:
در سنگلج چرا پکری ای مجسمه؟
در پارک، از چه خونجگری ای مجسمه؟
خونینجگر، فسردهبدن، سینهسوخته
افتادهپا، شکستهسری ای مجسمه
همنوع خویش را نشده گر کسی سوار
پس تو چرا سوار خری ای مجسمه؟
ظلم و فساد را پدری ای خدای جور
بیداد و جور را پسری ای مجسمه
پیچیدهاند بر سر و پایت طنابها
چون رختخواب نوسفری ای مجسمه
آرند بر سر تو خرابی پرندگان
زانرو که دشمن بشری ای مجسمه
آب دهن به سوی تو انداخت خلق ما
از پست هم تو پستتری ای مجسمه
تو مظهر شقاوت و ظلم و جنایتی
تو ظالمی، تو حیلهگری ای مجسمه
هر روز خلق ما به تو دشنام میدهند
ماتی چرا؟ مگر تو کری ای مجسمه؟
از باغ خلق، لاشه خود را برون بکش
تو عاری از شکوه و فّری ای مجسمه
از بس به افتضاح کشیدهست کار تو
منفور جمع هر گذری ای مجسمه!
این سروده در میان حلقههای کارگری و دانشجویی دهان به دهان میگشت و خشم متراکم مردم فرودست را به زبانی آهنگین و سرشار از طعنه بازگو میکرد.
ستون «ناخنک» و کالبدشکافی توطئههای کودتا
در فاصله سالهای حساس ۱۳۲۹ تا مرداد ۱۳۳۲، مبارزه میان جبهه ملی و استقلالخواهی از یکسو، و دربار و حامیان بریتانیایی و آمریکاییاش از سوی دیگر، به نقطه اوج رسید. در این فضا، موج با درک دقیق از کارکرد رسانه، ستون اختصاصی و محبوبی را تحت عنوان «ناخنک از آثار دیگران» در مطبوعات اداره میکرد. شگرد هنری او در این ستون، استقبال و تضمین استادانه از شاهکارهای شعر کهن پارسی (نظیر غزلهای سعدی و حافظ) و تزریق مطالبات ملتهب روز در قالب آنها بود.
یکی از درخشانترین و شجاعانهترین آثار او در این ستون، منظومه موسوم به «زبان حال پنجتن با خاقان» بود که در سوم تیرماه ۱۳۳۲ (تنها چند هفته پیش از وقوع فاجعه کودتای ۲۸ مرداد) به چاپ رسید. موج در این شعر با استفاده از آرایههای طنز موقعیت و نمادهای شفاف، پیادهنظام دربار و توطئهگران علیه نهضت نفت را به محاکمه کشید؛ نمادهایی که عبارت بودند از:
خان / خاقان: محمدرضا شاه پهلوی
شمس: شمس پهلوی، خواهر شاه
بقبقو: مظفر بقایی کرمانی
سرباز خطاکار: حسین مکی (که با پشت کردن به مصدق، مسیر انحراف را پیموده بود)
هرهری: مهدی حائریزاده
موج، غزل نامدار سعدی را به صحنهای کنایهآمیز از چاپلوسی و بندوبست خائنان به منافع ملی تبدیل کرد:
شمس آمد برِ خان، داد خبر خانِ دغا را
کز تو خواهند خلایق بستانند قوا را
جمعه اندر گلوی ما خفه کردند صدا را
غم مخور لیک که تنها نگذاریم شما را
پیش ما رسم شکستن نبود عهد و وفا را:
«الله الله تو فراموش مکن صحبت ما را»
بقبقو گفت به خان درد اگرت مختصر آید
چند صد دکترت از خاور و از باختر آید
گفت خان دردی اگر بر تن من بیخبر آید
از خدا میطلبم کز درم ارباب درآید
«خنک آن درد که یارم به عیادت به سر آید
دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را»
گفت سرباز خطاکار که ای خسرو خوبان
در همه دهر تویی خوبترین بنده یزدان
همه مانند بر آن رویِ مه و سیبِ زنخدان
دو لبت را به چه تشبیه کنم جز گل خندان؟
«سرانگشت تحیر بگزد عقل به دندان
چون تأمل کند آن صورت انگشتنما را»
هرهری رقصکنان گفت به خاقان که گذارد؟
که کسی بر حرم قدرت تو حمله بیارد
تو قشنگی و برای تو جهان جان بسپارد
فخر هر شانه بود اینکه تو را فرق بخارد:
«از سر زلف عروسان چمن دست بدارد
به سر زلف تو گر دست رسد باد صبا را»
بقبقو گفت به خان: گر بسویم تیر ببارد
به سرم، خاک، اگر دیده دو مژگان به هم آرد
گر مرا موم صفت دست خلایق بفشارد
پای من خرد، اگر جزره ارباب سپارد
«قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را»
این مهارت در تلفیق صنایع ادبی و مطالبات صریح سیاسی، موج را به یکی از قلههای بیبدیل طنز مطبوعاتی در عصر مشروطه دوم مبدل ساخت.
پس از کودتا؛ سنگر فرهنگ و تأسیس «انجمن ادبی صائب»
وقوع کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و استقرار سایه سنگین اختناق پلیسی، فعالیت احزاب و روزنامههای پیشرو را تعطیل کرد. موج نیز ناگزیر از تعدیل شیوههای مبارزاتی شد، اما هرگز تسلیم رخوت و انفعال نگشت. او در سال ۱۳۳۶ با رباب تمدن که او نیز شاعر بود ازدواج کرد؛ پیوندی که حیات ادبی او را تقویت کرد. در همان سال، سامانی اقدام به نهادسازی مهمی در جغرافیای ادبی پایتخت نمود و «انجمن ادبی صائب» را بنیان گذاشت. این انجمن جمعهها با حضور چهرههای برجسته ادبیات سنتی و معاصر تشکیل میشد. همزمان، انتشار ماهنامه وزین «باغ صائب» با هدایت شخص موج آغاز شد که تا واپسین سالهای عمر او ادامه یافت. دختر این زوج سپیده سامانی نیز شاعر است.

موج در جلسات انجمن و صفحات نشریهاش، نقش واسطهای تاریخی را بازی کرد؛ او در عصر دوپاره شدن جامعه به نوگرایان نیمایی و متعصبان سنتی، تریبونی آزاد برای گفتوگو فراهم آورد. او گرچه در قالبهای عروضی غزل، قصیده و قطعه میسرود، اما هرگز به شعر نو خصومت نورزید و شعر نیمایی موزون و اندیشمند را ستایش میکرد.
بلاغت طنز تلخ و به کارگیری «سنگ»
برخلاف بسیاری از غزلسرایان که رنجهای شخصی و عشقهای انتزاعی را دستمایه میکردند، غزلهای خلیل سامانی آینهدار رنج مشترک مردم بود. او از تصویرسازیهای چندلایه بهره میبرد. غزل مشهور «بار زندگی» نماد بارز طنز فلسفی-اجتماعی او در سالهای دشوار پس از کودتاست. شاعر در این غزل، «سنگ» را که نماد پرتاب سرکوبگران است، به نشانهای از استحکام روح انسانی بدل میکند:
من خوردهام ز دست ستم بیشمار سنگ
زود ای اجل به شیشۀ عمرم مبار سنگ
از یک غم و دو غم به دلم جای زخم نیست
باشد مرا بر آینه، جای هزار سنگ
چون کردم از میان بتان رو به گوشهای
خوبان زدند بر سرم از هر کنار سنگ
گفتی که با تو طعنه جانان چه میکند
با آبگینه میکند ای دل! چه کار سنگ؟
گشتم از آن به گرد سر دوستان که سخت
بر دشمنان کنم چو فلاخن، نثار سنگ
هر جا به سختی دل دشمن سخن رود
باید کند به نرمی خود، افتخار سنگ
بهر فشار و رنج، مرا آفریدهاند
بر دوش من چه غم که نهد روزگار سنگ
گر بار زندگی دهدم رنج در حیات
در مرگ هم به سینهام آرد فشار سنگ
من ثابتم به زیر فشار زمان، ولی
میگردد آسیا و بوَد استوار سنگ
نقش این غزل به سنگ مزارم کنند (موج)
باشد پس از وفات، اگر بر مزار سنگ!
این طنز تلخ و وارونگی سرنوشت، بازتابدهنده جامعهای بود که حقیقتگویی در آن مستوجب سنگسار بود؛ جامعهای که شاعرش حتی در مرگ نیز تردید دارد که آیا سنگی بر مزارش خواهند نهاد یا استبداد همان را هم دریغ خواهد کرد؟
طوفان واپسین؛ روزنامه «دورهگرد» و پویه پس از انقلاب
با آغاز انقلاب اسلامی و فرار محمدرضا پهلوی در سال ۱۳۵۷، خلیل سامانی بار دیگر قلم اعتراضیاش را از نیام برکشید. او به همراه چند تن از یاران و شاعران قدیمی، روزنامه فکاهی «دورهگرد» را تأسیس کرد. این نشریه، گرچه بیش از شش شماره دوام نیاورد، اما در همان عمر کوتاه به نشریهای پر مخاطب فکاهی و مردمی پایتخت بدل شد که بدون انحراف از آرمانهای عدالتطلبانه انقلاب، به روشنگری پرداخت.
بار اصلی نگارش روزنامه بر دوش موج بود. او سرمقالهها، منظومههای طنز روز و بهویژه پاورقی فوقالعاده خواندنی «شبنشینی در جهنم» را قلم میزد. این پاورقی گفتوگویی تلفنی و نمادین میان امیرعباس هویدا و دیگر سران اعدامشده رژیم پهلوی در برزخ، با شخص شاه در جزیره باهاما بود. موج در خلال این مکالمات کمیک، توطئهها، فسادهای ساختاری گذشته و تلاشهای ضدانقلاب برای شکافافکنی میان صفوف مردم را با ظرافت و طنزی گزنده رسوا میکرد.
فرجام یک مبارز شاعر
کارنامه تدوینی و مکتوب خلیل سامانی گسترهای متنوع از دغدغههای او را آشکار میسازد، نخست طنز استعمارستیز اوست، اثر «ملا نصرالدین در انگلستان» که با وامگیری از کاراکتر رندانه ملانصرالدین، مناسبات دنیای سرمایهداری و نفوذ انگلستان را به چالش کشید. دوم شعر رزم و زندان است، کتاب «در زیر تیغ دژخیم» که فریادهای شاعر در دوران حبس و سالهای خفقان را در خود جای داده است. دیگر نوشته های او عبارتند از دفاتر ادبی و تذکرهها و آثاری چون رنگها، بیژن و منیژه، فریاد زندگی، دویست شاعر و مجموعه شعر شب شاعر (چاپ ۱۳۳۶ در تهران).
قلب خستگیناپذیر خلیل سامانی «موج»، پس از دههها پیکار مداوم در جبهه کلمه و سیاست، سرانجام در ۱۹ مردادماه ۱۳۶۰ بر اثر ایست قلبی از تپش ایستاد. درگذشت ناگهانی او، ماتمی عمیق در میان اهالی فرهنگ برانگیخت و دوستان قلمبهدست وی اثر «یادنامه موج» را در ادای دین به او تدوین کردند.
خلیل سامانی تنها یک شاعر انجمنی یا روزنامهنگار ساده نبود؛ موج حلقهای حیاتی در پیوند دادن قوالب فخیم کهن با نبض واقعی مردم بود. او نشان داد که غزل و مسمط فارسی، میتواند از اندرونی کاخها و خلوتهای زاهدانه پای به سنگفرش میدانها بگذارد و در هیئت شمشیری تیز، با کلماتی طنزآمیز بر تارک جور و فریب شاهان و حاکمان فرود آید.