دوشنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۵

اندیشه

فرهنگ ایرانی در لبنان فراتر از مرزهای سیاسی اثر گذاشته است

فرهنگ ایرانی در لبنان فراتر از مرزهای سیاسی اثر گذاشته است
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: این روزها بعد از گذشت دوسال هنوز داغ شهادت سیدحسن نصرالله تازه است، بازخوانی روایت‌هایی از لبنان و مردمی که سال‌ها با نام و راه او زیسته‌اند، معنای دیگری پیدا می‌کند. «در بازداشت حزب‌الله» از دل همین روزهای ملتهب شکل گرفته است؛ سفرنامه‌ای که محمدحسین عظیمی در سفر خود به لبنان، نه فقط از خیابان‌ها و جغرافیای این سرزمین، بلکه از مردم، فرهنگ، سیاست و حال‌وهوای جامعه‌ای می‌گوید که شهادت دبیرکل حزب‌الله را تجربه کرده است.
عظیمی روایتش را از همان لحظه‌های آغاز سفر، از تهیه بلیت و وداع با خانواده تا عبور از دمشق و رسیدن به لبنان دنبال می‌کند و در ادامه، مخاطب را با خود به میان مردم و فضای اجتماعی و امنیتی لبنان می‌برد. در این میان، حزب‌الله و نسبت مردم با آن، بخش مهمی از روایت را شکل می‌دهد؛ روایتی که در کنار توصیف جغرافیا و فرهنگ، به پیوندهای میان ایران و لبنان و تأثیر گفتمان مقاومت بر این جامعه نیز می‌پردازد. تصاویر متعدد کتاب نیز به تکمیل این سفر و نزدیک‌تر شدن مخاطب به فضای روایت کمک کرده است.
به بهانه خوانش دوباره این سفرنامه در روزهایی که هنوز از شهادت سیدحسن نصرالله فاصله چندانی نگرفته‌ایم، با محمدحسین عظیمی، نویسنده «در بازداشت حزب‌الله» به گفت‌وگو پرداختیم.
* با توجه به اینکه ابتدا قصد ورود به لبنان را نداشتید، اما پس از شنیدن سخنان رهبر شهید انقلاب درباره تداوم حیات و فعالیت حزب‌الله بعد از شهادت سید حسن نصرالله، تصمیم شما تغییر کرد، چه شد که این سخنان در تصمیم‌گیری شما برای حضور در لبنان اثر گذاشت؟
واقعیت این است که من اصلاً برنامه‌ای برای رفتن به لبنان نداشتم. روزی که خبر اولیه شهادت سیدحسن نصرالله منتشر شد، از من دعوت کردند که به لبنان بروم و از نزدیک وضعیت مردم را ببینم. از همان زمان، سه بار برای رفتن به لبنان اقدام کردم. بار اول قرار بود با پرواز مستقیم تهران ـ بیروت بروم که پرواز لغو شد. بار دوم پرواز تهران ـ شارجه بود که آن هم لغو شد و در نهایت، بار سوم با پرواز تهران ـ دمشق رفتم و از دمشق حدود دو ساعت مسیر زمینی را طی کردیم تا به بیروت رسیدیم.
واقعیت این است که من با این تصور به لبنان رفتم که حزب‌الله پس از شهادت سیدحسن نصرالله عملاً تمام شده است. اگر سخنان رهبر شهید انقلاب و تأکید ایشان بر اینکه حزب‌الله همچنان زنده است، مطرح نشده بود، شاید من هم این تصور را داشتم که این سخنان بیشتر برای امیدبخشی است و حزب‌الله بعد از ضرباتی که متحمل شده، دیگر توان انجام کاری را ندارد. پیش از آن نیز شاهد بودیم که بخشی از فرماندهان اصلی حزب‌الله به شهادت رسیده بودند و پس از شهادت سیدحسن نصرالله، تصور می‌کردم تشکیلات حزب‌الله دیگر از هم می‌پاشد و چیزی برای ادامه فعالیت باقی نمی‌ماند.
حتی زمانی که در لبنان بودیم، در روز دوم یا سوم حضورمان، خبر شهادت سیدهاشم صفی‌الدین هم منتشر شد. این اتفاق برای من این تصور را تقویت کرد که دیگر به‌صورت قطعی تشکیلات حزب‌الله از هم خواهد پاشید و امکان ادامه فعالیت برای آن وجود نخواهد داشت.
حزب‌الله توانسته از بخش‌های مختلف جامعه لبنان، حتی گروه‌هایی که شاید در ایران آنها را ذیل جریان حزب‌اللهی یا مذهبی تعریف نکنیم، یارگیری و نیرو جذب کند
اما به‌تدریج چیزی که در عرصه نظامی، به‌ویژه در جنوب لبنان، مشاهده کردم، این تصور را تغییر داد. حتی گزارش‌هایی در رسانه‌های اسرائیلی منتشر می‌شد که از حضور چند صد رزمنده حزب‌الله در برابر چند لشکر اسرائیلی حکایت داشت. این رزمندگان مانند اشباح در حال جنگیدن بودند و اجازه نمی‌دادند نیروهای اسرائیلی بیش از نقطه‌ای مشخص پیشروی کنند. این تعبیر برای من جالب بود، به‌خصوص که در کتاب آقای حسن‌زاده نیز از تعبیر «علیه اشباح» استفاده شده است.
از طرف دیگر، در همان زمان حدود یک‌ونیم میلیون نفر در سراسر لبنان آواره شده بودند؛ از جمعیت حدود سه‌ونیم میلیون نفری شیعیان لبنان. ضاحیه تقریباً تخلیه شده بود و مناطق صور و بخش‌هایی از جنوب نیز تقریباً به‌طور کامل تخلیه شده بودند. وضعیت بسیار سختی بود، اما در همین شرایط، تشکیلات حزب‌الله همچنان به‌صورت کامل فعال بود، رده‌های مختلف آن با یکدیگر هماهنگ بودند و حتی کوچک‌ترین مسائل را پیگیری می‌کردند. دیدن این وضعیت برای من بسیار امیدبخش بود.
به همین دلیل، امروز هم نگرانی خاصی ندارم. حتی اگر در مقطعی منطقه‌ای مانند تپه علی‌الطاهر از دست برود یا بخش دیگری از دست برود، با وجود اینکه معتقدم ما باید از لبنان و حزب‌الله حمایت بیشتری می‌کردیم و کمتر از آن چیزی که باید حمایت کردیم، اما می‌دانم که تشکیلات حزب‌الله، تشکیلاتی خوداتکا و مستقل است و می‌تواند مسیر خود را ادامه دهد و کارش را پیش ببرد.

آریا جوان


* در کتاب، پس از ماجرای بازداشت شما توسط نیروهای نظامی، با ابعاد متفاوتی از زندگی و رفتار نیروهای حزب‌الله مواجه می‌شویم؛ تصویری که با تصور رایج از یک نیروی صرفاً نظامی و سخت‌گیر تفاوت دارد؛ از معاشرت و گفت‌وگو گرفته تا نشستن در کنار یکدیگر و حتی خوردن غذا و نوشیدن قهوه. پیش از سفر به لبنان، تصور شما از نیروهای حزب‌الله نیز همین تصویر بود یا این مواجهه، نگاهتان را تغییر داد؟
من هم پیش از سفر به لبنان، تقریباً همان تصویری را داشتم که معمولاً در رسانه‌ها می‌بینیم؛ افرادی با لباس‌های نظامی و چهره‌های پوشیده که فقط چشم‌هایشان دیده می‌شود. اما در لبنان با تصویر متفاوتی مواجه شدم. دیدم که نیروهای حزب‌الله در واقع افراد عادی و از گروه‌های مختلف اجتماعی هستند.
نکته جالب برای من این بود که حزب‌الله توانسته از بخش‌های مختلف جامعه لبنان، حتی گروه‌هایی که شاید در ایران آنها را ذیل جریان حزب‌اللهی یا مذهبی تعریف نکنیم، یارگیری و نیرو جذب کند. برای نمونه، با فردی مواجه شدم که بعدها شهید شده بود و شغل اصلی‌اش تتوکاری بود و روی دست مردم تصاویری مانند تصویر سیدحسن نصرالله را تتو می‌کرد. یا در برخی مناطقی که می‌رفتیم، می‌دیدیم بسیاری از نیروهای حزب‌الله با شلوارک رفت‌وآمد می‌کنند؛ در حالی که ممکن است چنین سبک پوششی در ایران برای ما با تصویری که از یک نیروی حزب‌اللهی داریم، همخوان نباشد. حتی در مورد مسائلی مانند مصرف دخانیات نیز با افرادی مواجه می‌شدیم که چنین سبک زندگی‌ای داشتند.
هرچه بیشتر با مردم صحبت کردم، متوجه شدم سیدحسن برای آنها جایگاهی بسیار ویژه پیدا کرده بود؛ تا جایی که خودشان بعدها این وضعیت را نوعی «شرک» توصیف می‌کردند
با این حال، حزب‌الله توانسته بود این افراد را جذب تشکیلات کند. آنها تشکیلاتی به نام «پیشاهنگی کشاف المهدی» دارند و افراد پیش از عضویت در حزب‌الله، در این مجموعه فعالیت می‌کنند. در این تشکیلات، موضوعاتی مانند نظم، مسئولیت‌پذیری و کار جمعی را به افراد آموزش می‌دهند.
در آنجا با طیف‌های مختلفی از افراد مواجه شدم و حتی شنیدم که مسیحیان نیز علاقه‌مندند فرزندانشان در این تشکیلات حضور داشته باشند تا نظم و مسئولیت‌پذیری را یاد بگیرند. این تجربه برای من تصویر جدیدی از نیروهای حزب‌الله ایجاد کرد؛ تصویری که به نظرم رسانه‌ها کمتر به آن پرداخته‌اند؛ تصویری کاملاً زمینی و در دل زندگی روزمره.
از سوی دیگر، برای این افراد جنگ نیز به بخشی از زندگی تبدیل شده است. خودشان می‌گفتند از دوران کودکی با جنگ مواجه بوده‌اند؛ ابتدا جنگ داخلی لبنان را تجربه کرده‌اند، بعد جنگ‌های مختلف و در ادامه جنگ سال ۲۰۰۶، یعنی جنگ ۳۳روزه که خودشان از آن با عنوان «نبرد تموز» یاد می‌کنند، و پس از آن نیز جنگ سوریه را تجربه کرده‌اند. به تعبیر خودشان، همیشه درگیر جنگ بوده‌اند و جنگ برای آنها به بخشی از حیات و زندگی روزمره تبدیل شده و با آن خو گرفته‌اند.
* بعد از شهادت رهبر انقلاب، همچنان با افراد و دوستان لبنانی در ارتباط بودید؟
خیر، بعد از آن ماجرا دیگر ارتباطی با کسی نداشتم. البته پیش از آن با افرادی در ارتباط بودم، اما بعد از آن اتفاق، دیگر فضای ارتباط و پیگیری این موضوع را نداشتم.
* به نظر شما چه عواملی باعث شده است که پس از شهادت سیدحسن نصرالله، این آرامش و انسجام همچنان در جامعه و بدنه حزب‌الله لبنان تداوم داشته باشد؟
ابتدا اتفاقی که افتاده بود، برای بسیاری از مردم قابل پذیرش نبود و نوعی انکار شکل گرفته بود. وقتی با ماشین از دمشق به سمت بیروت می‌رفتیم، دو یا سه خانم پشت سر ما بودند. از آنها پرسیدم: «سیدحسن، زنده‌ است؟» آنها با تعجب می‌گفتند مگر می‌شود سیدحسن از دنیا رفته باشد؟ برای آنها سیدحسن جایگاهی فراتر از یک شخصیت معمولی داشت و اساساً نمی‌توانستند شهادت او را باور کنند.
بعدتر برای این موضوع توجیهات شرعی و قرآنی می‌آوردند. مثلاً می‌گفتند این ماجرا مکر بچه‌های حزب‌الله است و به آیه «والله خیر الماکرین» استناد می‌کردند؛ می‌گفتند این مکر را به کار برده‌اند تا سیدحسن حفظ شود و بعد از پایان جنگ، سیدحسن در کنار «سیدنا القائد» رهبر انقلاب در یک قاب حاضر می‌شوند و اعلام می‌کنند که زنده هستند.
در مجموع، تقریباً هر کسی را که می‌دیدم و با او صحبت می‌کردم، چنین تصوری داشت و می‌گفتند سیدحسن زنده است. هرچه بیشتر با مردم صحبت کردم، متوجه شدم سیدحسن برای آنها جایگاهی بسیار ویژه پیدا کرده بود؛ تا جایی که خودشان بعدها این وضعیت را نوعی «شرک» توصیف می‌کردند. البته اگر بخواهم تعبیر خودشان را به کار ببرم، می‌گفتند در مورد سیدحسن به‌نوعی دچار غلو شده بودند و حتی امام زمان(عج) را در سایه این تعلق فراموش کرده بودند؛ هر اتفاقی که در لبنان می‌افتاد، می‌گفتند سیدحسن هست و همه چیز را به حضور او گره می‌زدند.
این وضعیت برای ما هم تا حدی آشنا بود؛ شبیه حالتی که ما در ایران نسبت به رهبر شهیدانقلاب بعد از شهادتشان داشتیم و می‌گفتیم «خدای خامنه‌ای زنده است». اما بعد از شهادت سیدحسن، تازه این فهم برای آنها پررنگ شد که ما «فرزندان حجت‌ابن‌الحسن» هستیم. با توسل و استغاثه به حضرت ولی‌عصر(عج) توانستند به‌تدریج این داغ بسیار بزرگ را برای خودشان هضم کنند و از این مرحله عبور کنند.

آریا جوان


* در مقدمه کتاب اشاره کرده‌اید که ابتدا قصد داشتید این جلسات را صرفاً ثبت کنید، اما در ادامه به این نتیجه رسیدید که لازم است این گفت‌وگوها به‌صورت مکتوب نیز ثبت شوند. چه شد که احساس کردید این روایت‌ها باید به شکل کتاب ثبت و ماندگار شوند؟
وقتی برگشتم، حدود ۱۰ تا ۱۱ کتاب سفرنامه درباره لبنان خواندم و احساس کردم هنوز در روایت‌هایی که از لبنان منتشر شده، خلأهایی وجود دارد و تصویر کاملی از مردم لبنان شکل نگرفته است. بسیاری از این سفرها دو، سه روزه بوده و طبیعتاً در چنین مدت کوتاهی، امکان شکل‌گیری یک تصویر جامع از جامعه لبنان وجود ندارد. از طرف دیگر، حتی برخی افرادی که برای تهیه گزارش یا سفرنامه به لبنان می‌روند، همچنان در یک حلقه رسانه‌ای قرار دارند؛ یعنی در یک جمع رسانه‌ای رفت‌وآمد می‌کنند و در نهایت همان اخباری را می‌بینند و می‌شنوند که حتی اگر در تهران بمانند، از طریق رسانه‌ها دریافت می‌کنند.
من سعی کردم از این فضای رسانه‌ای فاصله بگیرم. به محل اسکان آوارگان می‌رفتم و با خود آوارگان صحبت می‌کردم، سوار تاکسی می‌شدم و با مردم گفت‌وگو می‌کردم، با مسیحیان و اهل سنت صحبت می‌کردم و تلاش کردم این مواجهه‌های مختلف را در کتاب بیاورم؛ مگر اینکه مطلبی صرفاً تکراری باشد.
هدفم این بود که اگر کسی در آینده بخواهد درباره لبنان کار کند، یک منبع در اختیار داشته باشد که بتواند تصویری واقعی‌تر و کامل‌تر از جامعه لبنان به او بدهد. حتی کتاب را برای الله‌کرم مشتاقی، که در مقطعی مسئول میز مقاومت در سفارت ایران در لبنان بود، فرستادم. ایشان از کتاب تشکر کردند و گفتند تصویری که در این کتاب ارائه شده، از میان کتاب‌های ایرانی درباره لبنان، تصویری کامل و نزدیک به واقعیت است. همین بازخورد برای من نشان داد که شاید کتاب توانسته باشد بخشی از خلأ موجود در روایت لبنان را پر کند. امیدوارم کتاب در اختیار افراد و مجموعه‌های بیشتری قرار بگیرد و بتواند به شکل‌گیری تصویری واقعی‌تر از لبنان کمک کند.
در حال حاضر هم اگر بخواهم دوباره به لبنان بروم، ترجیح می‌دهم سفرم صرفاً به این دلیل نباشد که قبلاً به لبنان سفر کرده‌ام. اگر قرار باشد برای یک پروژه مشخص و ویژه بروم، حتماً این کار را انجام می‌دهم؛ اما در شرایط فعلی، احساس نمی‌کنم اتفاق تازه‌ای در لبنان رخ داده باشد که صرفاً برای روایت دوباره آن، نیاز به سفر مجدد داشته باشد.
* با توجه به فعالیت‌های فرهنگی که در ایران برای معرفی فرهنگ و ادبیات مقاومت انجام می‌شود، این تلاش‌ها را در لبنان چقدر اثرگذار دیدید؟ به‌ویژه اینکه نگاه مردم لبنان به ایرانی‌ها و فرهنگ ایران را در جریان سفر چگونه ارزیابی کردید؟
روز اولی که به لبنان رفته بودم، یکی از دوستانم، هادی معصومی‌زارع، آنجا حضور داشت. از او درباره افکار عمومی لبنان و اینکه مردم درباره موضوعات مختلف چه دیدگاهی دارند، پرسیدم. او در پاسخ گفت اساساً نمی‌توان از یک «افکار عمومی لبنان» صحبت کرد؛ چون گروه‌های مختلف در این کشور، دیدگاه‌ها و سبک زندگی متفاوتی دارند. حتی در میان شیعیان نیز تفاوت‌هایی وجود دارد؛ برای مثال، شیعیان طرفدار حزب‌الله و شیعیان طرفدار جنبش امل ممکن است در برخی موضوعات دیدگاه‌های متفاوتی داشته باشند. اهل سنت نیز شخصیت‌ها و جریان‌های خودشان را دارند و مسیحیان، مارونی‌ها و دیگر گروه‌ها نیز هر کدام فضای اجتماعی و فکری خاص خود را دارند.
در عین حال، متوجه شدم که اتفاقات ایران، به‌ویژه در میان بخشی از جامعه شیعه لبنان، تأثیر زیادی دارد. حتی درباره برخی اتفاقاتی که در ایران رخ داده بود از من سؤال می‌کردند؛ در حالی که من تصور می‌کردم این موضوعات را فقط به‌صورت کلی دنبال می‌کنند، اما وقتی وارد جزئیات می‌شدم، متوجه می‌شدم اطلاعات بیشتری دارند و اتفاقات ایران را با دقت دنبال می‌کنند.
با تعدادی از رزمندگان حزب‌الله نیز به نکته مشابهی رسیدم. آنها می‌گفتند علاقه‌شان به فضای جهاد و شهادت، تا حدی از طریق کتاب‌های مربوط به شهدای ایرانی شکل گرفته که در لبنان ترجمه و منتشر شده است
یکی دیگر از موضوعاتی که برایم جالب بود، میزان رواج مداحی‌های ایرانی در لبنان بود. زمانی که بعد از بازداشت آزاد شده بودم، با بچه‌های حزب‌الله در یک قهوه‌خانه نشسته بودیم. از آنها خواستم برایم چای سفارش دهند تا حالم بهتر شود. وقتی متوجه شدند ایرانی هستم، یکی از آنها با شنیدن این موضوع شروع به خواندن نوحه «الله‌اکبر!» مهدی رسولی کرد و از علاقه‌اش به ایران صحبت کرد. در ادامه، متوجه شدم مداحی‌های ایرانی نیز در لبنان بسیار شنیده می‌شود.
وقتی درباره دلیل این موضوع پرسیدم، گفتند مردم این مداحی‌ها را دوست دارند؛ به‌خصوص مداحی‌هایی که بخشی از اشعارشان به زبان عربی است و مخاطب لبنانی می‌تواند متوجه شود که مثلاً درباره حضرت زهرا(س) صحبت می‌شود. حتی در برخی موارد، مداحان لبنانی روی همان وزن و قالب اشعار ایرانی، اشعاری به زبان عربی می‌خوانند. این برای من جالب بود که یک محصول فرهنگی ایرانی، با وجود تفاوت زبانی، توانسته بود در میان بخشی از مردم لبنان مخاطب پیدا کند.
در جای دیگری، به مدرسه‌ای که کویتی‌ها در آن حضور داشتند، رفته بودم. خانم جوانی که آنجا بود، وقتی متوجه شد من ایرانی هستم، گوشی تلفن همراهش را به سمت من گرفت. روی صفحه گوشی، تصویر شهید ابراهیم هادی بود. از او پرسیدم شهید ابراهیم هادی را می‌شناسد؟ گفت بله و توضیح داد که کتاب «سلام بر ابراهیم» را در آنجا تهیه و مطالعه کرده‌اند و این کتاب میان نوجوانان شناخته شده است.
آن دختر نوجوان چادر پوشیده بود؛ در حالی که زنان محجبه لبنانی معمولاً از عبا و پوشش‌های دیگری استفاده می‌کنند. از او پرسیدم چرا چادر را انتخاب کرده است. گفت تحت تأثیر شهید ابراهیم هادی این پوشش را انتخاب کرده و وقتی درباره دلیلش پرسیدم، گفت حیا و شخصیت شهید ابراهیم هادی او و تعدادی از دختران دیگر را تحت تأثیر قرار داده است.
بعد از او پرسیدم چه کتاب‌های دیگری خوانده‌اند. از کتاب‌هایی مانند «پسرک فلافل‌فروش» و «گلستان یازدهم» نام برد. برای من جالب بود که با وجود نزدیکی جغرافیایی و فرهنگی لبنان به مقاومت، این نوجوانان صرفاً به دنبال مطالعه روایت شهدای لبنانی نبودند و به کتاب‌های مربوط به شهدای ایرانی نیز علاقه نشان می‌دادند.
بعدها در گفت‌وگو با تعدادی از رزمندگان حزب‌الله نیز به نکته مشابهی رسیدم. آنها می‌گفتند علاقه‌شان به فضای جهاد و شهادت، تا حدی از طریق کتاب‌های مربوط به شهدای ایرانی شکل گرفته که در لبنان ترجمه و منتشر شده است. در واقع، احساس می‌کردم بخشی از مخاطبان لبنانی بیشتر در جایگاه دریافت‌کننده و مترجم محتوای فرهنگی قرار دارند؛ یعنی محتوایی که در ایران تولید شده، ترجمه می‌کنند و به مخاطب خودشان می‌رسانند.
این مسئله برای من نشان داد که فعالیت فرهنگی، با وجود نقدهایی که ممکن است خود ما نسبت به شیوه‌های آن داشته باشیم، در فضای لبنان و در میان بخشی از جامعه مقاومت اثرگذار بوده است.
در نقطه دیگری، با امام جماعت یکی از مساجد که نامش ابوبکر صدیق بود، آشنا شدم. ما برای نماز ظهر و عصر به آن مسجد می‌رفتیم. یک روز کمی زودتر رسیدیم و پیش از نماز فرصت شد با امام جماعت صحبت کنیم. در گفت‌وگو با او متوجه شدم مواضع بسیار نزدیکی نسبت به مقاومت دارد؛ این برایم جالب بود، چون در میان اهل سنت لبنان، همراهی با جنگ و تحولات آن یکدست نبود.
ابتدا تصور کردم شاید گرایش اخوانی داشته باشد، اما وقتی درباره شخصیت‌های دینی و جریان‌هایی که بر او اثر گذاشته‌اند صحبت کرد، متوجه شدم چنین ارتباطی وجود ندارد. بعداً فهمیدم او حافظ قرآن است و در یکی از دوره‌های مسابقات بین‌المللی قرآن کریم در تهران شرکت کرده و در آنجا با رهبر انقلاب دیدار داشته است. به نظر می‌رسید آن دیدار و مواجهه، بر او تأثیر گذاشته است.
در کنار اینها، البته در لبنان با جامعه‌ای کاملاً متنوع مواجه بودیم. در برخی مناطق مسیحی‌نشین، زندگی روزمره تقریباً بدون توجه به جنگ ادامه داشت؛ برای مثال، در شهر جُنیه در نزدیکی بیروت، در حالی که جنگ در جریان بود، شهر بسیار شلوغ بود و حتی رویداد انتخاب دختر برتر سال نیز در حال برگزاری بود. از سوی دیگر، برخی مدارس در اختیار خانواده‌های اهل سنت یا آواره قرار گرفته بود و در نقاط مختلف، شرایط متفاوتی را می‌دیدیم.
مجموع این تجربه‌ها برای من نشان داد که نمی‌توان جامعه لبنان را یکدست دید. در عین حال، در میان همین تنوع اجتماعی و مذهبی، برخی فعالیت‌های فرهنگی و ارتباطات شکل‌گرفته میان ایران و لبنان توانسته است اثر خود را بر بخشی از جامعه بگذارد؛ از کتاب و مداحی گرفته تا ارتباطات قرآنی و دیدارهای فرهنگی. ممکن است درباره برخی از این فعالیت‌ها نقدهایی وجود داشته باشد، اما در میدان، نمونه‌هایی از تأثیرگذاری آنها را به‌صورت عینی دیدم.


نظرات شما