سه شنبه ۵ آبان ۱۴۰۵

اندیشه

ایرانی که ساختیم؛

راز پیشرفت علمی فخری‌زاده در نبوغ فردی خلاصه نمی‌شد

راز پیشرفت علمی فخری‌زاده در نبوغ فردی خلاصه نمی‌شد
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: پیشرفت علمی کشور تنها در دستاوردهای نهایی و فناوری‌های پیشرفته خلاصه نمی‌شود؛ پشت هر موفقیت علمی، مسیری از کنجکاوی، یادگیری، تجربه، تلاش و همکاری نیروهای متخصص قرار دارد. روایت زندگی دانشمندانی که در شکل‌گیری ظرفیت‌های علمی کشور نقش داشته‌اند، می‌تواند برای نسل نوجوان روشن کند که مسیر پیشرفت از قدم‌های کوچک آغاز می‌شود و با پشتکار و هدفمندی ادامه پیدا می‌کند.
کتاب «سردسته صَمپُزُف‌ها» نوشته زهرا عوض‌بخشی، از جمله آثاری است که با روایت زندگی شهید محسن فخری‌زاده، تلاش می‌کند مسیر رشد یک دانشمند را از سال‌های کودکی تا فعالیت‌های علمی و دفاعی به تصویر بکشد. این اثر که در دومین جایزه ملی روایت پیشرفت به عنوان اثر شایسته تقدیر انتخاب شد، یکی از جلدهای مجموعه شش‌جلدی «طلاش کن» است؛ مجموعه‌ای که زندگی دانشمندان شهید را برای مخاطب کودک و نوجوان روایت می‌کند.
شهید فخری‌زاده از علاقه به کتاب و فوتبال در دوران کودکی تا تجربه‌اندوزی و فعالیت‌های پژوهشی، مسیری پرفرازونشیب را پشت سر گذاشت. کنجکاوی، تلاش برای یافتن راه‌حل مسائل و گرد هم آوردن نیروهای متخصص، از ابعاد قابل توجه زندگی اوست؛ مسیری که نشان می‌دهد پیشرفت علمی تنها به استعداد فردی وابسته نیست و به پشتکار، همکاری و ایجاد ظرفیت‌های جمعی نیز نیاز دارد.
«سردسته صَمپُزُف‌ها» با پرداختن به بخش‌هایی از زندگی این دانشمند شهید، می‌کوشد مفاهیمی مانند پرسشگری، مسئولیت‌پذیری، کار گروهی و تلاش مستمر را برای مخاطب نوجوان ملموس کند. در همین زمینه، با زهرا عوض‌بخشی، نویسنده این کتاب، به گفت‌وگو پرداختیم.
در بخش اول این گفتگو با عنوان «چرا قهرمانان علمی ما دست‌نیافتنی به نظر می‌رسند؟» به ابعاد متفاوتی از زندگی شهید محسن فخری‌زاده پرداختیم. در ادامه بخش دوم گفتگو با زهرا عوض بخشی، نویسنده «سردسته صمپزوف‌ها» می‌پردازیم.
* در کتاب، شهید فخری‌زاده صرفاً به دنبال تولید دانش نیست؛ تلاش می‌کند برای مسائل موجود راه‌حل پیدا کند و حتی میان علم، فناوری و تولید محصول ارتباط برقرار کند. این نگاه مسئله‌محور چطور در زندگی او شکل گرفت و چرا آن را یکی از مؤلفه‌های اصلی مسیر پیشرفت او می‌دانید؟
به نظرم برای فهم این بخش از شخصیت شهید فخری‌زاده، باید از یک نکته شروع کنیم: ما برای حل نیازهای کشور و جامعه، با نگاه تک‌بعدی به جایی نمی‌رسیم. تفاوت مهم شهید فخری‌زاده فقط در دانشی که داشت یا مسائلی که حل می‌کرد نبود؛ بخش مهمی از تفاوت او به جامعیت شخصیتش برمی‌گشت.
او شیمی می‌دانست، فیزیک و ریاضی می‌دانست، با فلسفه آشنا بود، عرفان و تفسیر می‌دانست. این گستردگی دانش برایش مجموعه‌ای از اطلاعات پراکنده نبود؛ می‌توانست میان حوزه‌های مختلف ارتباط برقرار کند و از کنار هم قرار گرفتن آن‌ها، راهی برای حل مسئله پیدا کند.
برای شکل دادن به یک گروه علمی هم صرفاً به دانش تخصصی نیاز نداریم. کسی که می‌خواهد آدم‌هایی با تخصص‌ها و روحیه‌های متفاوت را کنار هم جمع کند، به خودسازی و تهذیب نفس احتیاج دارد؛ باید بتواند با آدم‌ها ارتباط برقرار کند، تفاوت‌هایشان را بفهمد و اعتمادشان را جلب کند. باید هم دانش تخصصی داشته باشد، هم شناختی از روان‌شناسی آدم‌ها و هم توانایی حفظ انسجام گروه در شرایط دشوار.
جامعه زمانی می‌تواند به پیشرفت‌های بزرگ‌تر برسد که آدم‌ها ظرفیت‌ها و توانایی‌هایشان را در محدوده خودشان نگه ندارند؛ آن‌ها را به اشتراک بگذارند، به توانایی دیگران اضافه کنند و در کنار رشد شخصی، برای رشد جامعه‌شان هم هدف داشته باشند
تصور کنید گروهی از دانشمندان می‌خواهند روی مسئله‌ای پیچیده کار کنند. اعضای این گروه هرکدام توانایی، روحیه و نگرانی‌های خودشان را دارند. در چنین شرایطی، مدیر علمی فقط کسی نیست که از موضوع سر دربیاورد؛ باید بتواند آدم‌ها را کنار هم نگه دارد، ظرفیت‌هایشان را بشناسد و زمینه همکاری‌شان را فراهم کند. از طرف دیگر، باید مرزهای دانش را در جهان دنبال کند، یافته‌های جدید را بشناسد و تشخیص بدهد کدام دانش‌ها و توانایی‌ها باید در کنار هم قرار بگیرند تا مسئله‌ای واقعی حل شود.
اینجاست که جامعیت اهمیت پیدا می‌کند. وقتی قطعات مختلف یک مسئله را نشناسیم و نتوانیم ارتباط میان آن‌ها را بفهمیم، حتی اگر در یک زمینه تخصصی بسیار قوی باشیم، ممکن است نتوانیم به راه‌حل نهایی برسیم.
به نظرم این نکته برای آموزش‌وپرورش و آموزش عالی ما هم بسیار جدی است. گاهی تصور می‌کنیم اگر دانش‌آموزی بتواند دشوارترین مسائل ریاضی را حل کند، برای حل مسائل کشور هم آماده است؛ درحالی‌که مسائل دنیای واقعی معمولاً در مرز میان چند علم شکل می‌گیرند. مسئله‌ای که با آن روبه‌رو هستیم، ممکن است هم‌زمان به ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست‌شناسی یا حتی شناخت انسان و جامعه نیاز داشته باشد. مسئله‌های واقعی معمولاً مرزهای رشته‌های دانشگاهی را رعایت نمی‌کنند.
البته امروز، با گسترش علوم، دیگر نمی‌توان انتظار داشت یک نفر مانند دانشمندان چند قرن پیش بر همه شاخه‌های دانش تسلط داشته باشد. اما می‌توانیم انسان‌هایی تربیت کنیم که در یک حوزه تخصص داشته باشند، از حوزه‌های مرتبط شناخت کافی به دست بیاورند و مهم‌تر از همه، بتوانند میان دانش‌های مختلف ارتباط برقرار کنند.
من فکر می‌کنم یکی از درس‌های مهم زندگی شهید فخری‌زاده همین است: برای حل مسئله و رسیدن به محصول، تنها داشتن دانش تخصصی کافی نیست؛ باید بتوانیم دانش‌ها، آدم‌ها و ظرفیت‌های گوناگون را به هم پیوند بدهیم. این جامعیت، در کنار تخصص، خودسازی و توانایی کار گروهی است که می‌تواند یک نیاز را به مسئله‌ای قابل‌حل و یک ایده را به نتیجه‌ای واقعی تبدیل کند.
* «سردسته صَمپُزُف‌ها» در دومین جایزه ملی روایت پیشرفت به عنوان اثر شایسته تقدیر انتخاب شد. اگر بخواهید بدون اشاره به نتیجه جایزه، مهم‌ترین وجه روایت پیشرفت در این کتاب را مشخص کنید، می‌گویید این اثر بیشتر کدام بخش از مسیر را نشان می‌دهد: تبدیل کنجکاوی به دانش، دانش به حل مسئله، یا حل مسئله به ایجاد یک ظرفیت ماندگار؟
به نظر من، مهم‌ترین وجه پیشرفت در این کتاب، نشان دادن این حقیقت است که انسان موجودی در حال شدن است و پیشرفت او هم یک سیر دارد؛ آغازی دارد، مسیری دارد و پایانی که می‌تواند آغاز مرحله‌ای تازه باشد. هیچ‌کس از ابتدا دانشمند، متخصص یا انسان اثرگذاری نیست. آدم‌ها در طول زندگی ساخته می‌شوند و چیزی که این مسیر را ممکن می‌کند، تلاش مستمر و خسته‌نشدن از یادگیری و حرکت است.
اما این حرکت، راه آسانی نیست. حرکت آهسته و پیوسته، منطق خودش را می‌خواهد؛ منطقی که به انسان کمک کند سختی‌ها، تهدیدها، مخاطرات و رنج‌های مسیر را تحمل کند و با اولین مانع از حرکت نایستد. به نظرم ما در کنار مهارت‌هایی که به نوجوانان و جوانان آموزش می‌دهیم، باید این منطق را هم به آن‌ها منتقل کنیم؛ اینکه چرا باید ادامه داد و برای چه چیزی باید سختی مسیر را پذیرفت.
یکی از چیزهایی که فکر می‌کنم باید در نگاه امروز ما به پیشرفت اصلاح شود، همین تصور رایج است که اگر هر فردی پیشرفت کند، جامعه هم پیشرفت خواهد کرد. این گزاره تا حدی درست است، اما تمام حقیقت نیست. بله، جامعه از افرادش ساخته می‌شود و پیشرفت هر فرد می‌تواند به پیشرفت جامعه کمک کند؛ اما اگر این منطق را کامل و بی‌نقص بدانیم، باید نتیجه دیگری را هم بپذیریم: اگر هر فردی در نقطه‌ای به پیشرفت خودش قانع شود و دیگر نخواهد از آن فراتر برود، جامعه‌ای هم که از مجموع این افراد شکل گرفته، در همان نقطه متوقف خواهد شد.
بالاخره جامعه چیزی جدا از آدم‌هایش نیست. اگر من بگویم تا همین‌جا پیشرفت برایم کافی است و دیگر مسئولیتی در قبال رشد بیشتر ندارم، و دیگران هم همین نگاه را داشته باشند، از چنین مجموعه‌ای نمی‌توان انتظار داشت که بی‌وقفه رشد کند. پس مسئله فقط این نیست که افراد جامعه پیشرفت کنند؛ مسئله این است که آدم‌ها پیشرفت خودشان را کجا تعریف می‌کنند و آن را تا چه اندازه به رشد جامعه پیوند می‌زنند.
به نظرم نوجوان امروز بیش از آنکه به شنیدن توصیه‌های کلی درباره موفقیت نیاز داشته باشد، باید بداند که پیشرفت یک مسیر واقعی و تدریجی است؛ مسیری که در آن هم باید برای بهترشدن نظام آموزشی مطالبه‌گر بود و هم نباید اختیار یادگیری و رشد شخصی را به‌طور کامل به شرایط بیرونی واگذار کرد
جامعه زمانی می‌تواند به پیشرفت‌های بزرگ‌تر برسد که آدم‌ها ظرفیت‌ها و توانایی‌هایشان را در محدوده خودشان نگه ندارند؛ آن‌ها را به اشتراک بگذارند، به توانایی دیگران اضافه کنند و در کنار رشد شخصی، برای رشد جامعه‌شان هم هدف داشته باشند. در این نگاه، پیشرفت من پایان مسیر نیست؛ توانایی‌ای است که می‌تواند در خدمت پیشرفت دیگری و در نهایت، پیشرفت یک مجموعه قرار بگیرد.
برای من، روایت زندگی شهید فخری‌زاده از این جهت اهمیت دارد که پیشرفت را صرفاً مجموعه‌ای از موفقیت‌های شخصی نشان نمی‌دهد. مسئله فقط این نیست که یک نفر چقدر دانشمندتر، توانمندتر یا موفق‌تر می‌شود؛ مسئله این است که توانایی‌های او چگونه می‌توانند در مسیری بزرگ‌تر قرار بگیرند و به ایجاد ظرفیت‌هایی کمک کنند که از خود او هم فراتر بروند.
من دوست دارم نوجوانی که این کتاب را می‌خواند، فقط به این فکر نکند که چطور می‌تواند از دیگران موفق‌تر شود؛ بلکه از خودش بپرسد: من چه چیزی یاد گرفته‌ام که می‌توانم در اختیار دیگران بگذارم؟ چه توانایی‌ای دارم که اگر آن را با توانایی دیگران پیوند بدهم، کاری بزرگ‌تر از توان فردی خودم شکل می‌گیرد؟ و چطور می‌توانم طوری پیشرفت کنم که جامعه‌ام هم از این پیشرفت بهره‌مند شود؟
به نظرم ما باید نوجوانانمان را از منطقِ صرفاً فردیِ پیشرفت عبور بدهیم؛ از این تصور که هرکس برای خودش بالا برود، همه‌چیز درست می‌شود. پیشرفت واقعی آن‌جاست که آدم‌ها نه‌فقط برای خودشان رشد کنند، بلکه توانایی‌هایشان را به هم اضافه کنند و با هم، امکان رشد بیشتری برای جامعه بسازند.

آریا جوان


* اگر امروز یک نوجوان کتاب «سردسته صَمپُزُف‌ها» را بخواند و از خودش بپرسد «من از کجا باید مسیر پیشرفت را شروع کنم؟»، دوست دارید پاسخ این کتاب به او چه باشد؟
فکر می‌کنم قبل از اینکه به نوجوان بگوییم از کجا شروع کند، باید بپذیریم که همه‌چیز به خود او وابسته نیست. من خودم از آن آدم‌هایی بودم که در دوران تحصیل، مرتب در المپیادهای مدرسه و استانی شرکت می‌کردم؛ هم در علوم تجربی و هم در ریاضی. عطش کشف‌کردن، اختراع‌کردن و پیشرفت‌کردن را داشتم. اما تجربه من این بود که نظام آموزش‌وپرورش و آموزش عالی، همیشه پاسخگوی این عطش نیستند.
واقعیت این است که نمی‌توانیم تمام مسئولیت سردرگمی علمی یک نوجوان یا جوان را به گردن خودش بیندازیم. وقتی کسی دوازده سال در آموزش‌وپرورش و بعد چهار، شش یا هشت سال در آموزش عالی درس می‌خواند، اما در پایان ممکن است دستاورد اصلی‌اش مدرکی باشد که بیشتر برای استخدام، دریافت حقوق یا ارتقای شغلی به کار می‌آید، باید از خودمان بپرسیم این همه سال آموزش تا چه اندازه توانسته است استعداد و عطش علمی او را به مسیری واقعی هدایت کند. عطش علمی نوجوان و جوان سردرگم است در این نظام آموزشی و به نظرم نظام آموزشی و فکری ما باید برای این مسئله چاره‌ای پیدا کند.
با این‌ حال، نمی‌خواهم به نوجوان بگویم چون مسیر آموزشی همیشه پاسخگوی نیازهای تو نیست، پس منتظر بمان تا شرایط تغییر کند. اگر از من بپرسد از کجا شروع کنم، می‌گویم از همان چیزی که واقعاً برایت سؤال شده است؛ از موضوعی که ذهنت را درگیر می‌کند، مسئله‌ای که دوست داری بفهمی یا چیزی که دلت می‌خواهد بسازی. آن را جدی بگیر، برایش وقت بگذار، یاد بگیر و قدم‌به‌قدم جلو برو.
تمام تلاش من در نویسندگی مجموعه «طلاش کن» همین بوده است: ما دنبال ساختن الگوهایی نیستیم که فقط در زندگی شخصی خودشان موفق باشند. زندگی شخصی مهم است، اما وقتی آن را از جامعه جدا کنیم، افق کوچکی برای پیشرفت باقی می‌ماند
قرار نیست از همان ابتدا مسیرت روشن باشد یا خیلی زود به نتیجه بزرگی برسی. باید آهسته و پیوسته حرکت کنی، امیدوار بمانی و هر روز بر توانایی‌ها و دانسته‌هایت بیفزایی. هرچه بیشتر یاد بگیری، ابزارهای بیشتری برای فهمیدن و حل‌کردن مسائل در اختیار خواهی داشت.
به نظرم نوجوان امروز بیش از آنکه به شنیدن توصیه‌های کلی درباره موفقیت نیاز داشته باشد، باید بداند که پیشرفت یک مسیر واقعی و تدریجی است؛ مسیری که در آن هم باید برای بهترشدن نظام آموزشی مطالبه‌گر بود و هم نباید اختیار یادگیری و رشد شخصی را به‌طور کامل به شرایط بیرونی واگذار کرد.
اگر بخواهم خیلی خلاصه به او بگویم، می‌گویم: عطش کشف‌کردنت را جدی بگیر، حتی اگر مسیر پاسخ‌دادن به سؤال‌هایت هنوز آماده نباشد. آهسته و پیوسته حرکت کن، امیدوار بمان و هر روز توانایی تازه‌ای به توانایی‌های قبلی‌ات اضافه کن. قرار نیست همه راه را از امروز بدانی؛ مهم این است که امروز، نسبت به دیروز، آماده‌تر شده باشی.
* در نهایت، اگر قرار باشد از زندگی شهید فخری‌زاده یک تجربه قابل انتقال برای نسل امروز استخراج کنیم، به نظر شما کدام بخش از مسیر او بیش از همه قابلیت تبدیل شدن به یک الگوی عملی برای نوجوانان دارد؛ پرسشگری، یادگیری مستمر، حل مسئله، کار تیمی یا ساختن ظرفیت برای ادامه مسیر؟
به نظرم نمی‌توان این ویژگی‌ها را کاملاً از هم جدا کرد؛ کنجکاوی آدم را به پرسیدن وامی‌دارد، یادگیری کمک می‌کند برای سؤال‌هایش پاسخ پیدا کند، نگاه مسئله‌محور دانش را به حل نیازهای واقعی پیوند می‌دهد و کار گروهی باعث می‌شود توانایی‌های افراد در کنار هم قرار بگیرد و به نتیجه‌ای فراتر از توان یک فرد برسد. اما اگر بخواهم بر یک نکته تأکید کنم، می‌گویم مهم‌ترین موضوع در مسیر پیشرفت، صرفاً علاقه داشتن نیست. علاقه شخصی بسیار مهم است، اما به‌هیچ‌وجه کافی نیست.
اگر بخواهم برای علاقه در مجموعه ویژگی‌هایی که شخصیت علمی و فکری شهید فخری‌زاده را شکل داده بود، درصدی در نظر بگیرم، شاید بیشتر از سی درصد نتوانم به آن اختصاص بدهم. نه به این معنا که علاقه کم‌اهمیت است؛ بلکه به این معنا که فرهیختگی و توانایی یک انسان، حاصل مجموعه‌ای از عوامل است: نوع نگاه او به جهان، مبانی فکری و اعتقادی‌اش، شیوه مواجهه‌اش با مسائل، قدرت یادگیری، جامعیت فکری، توانایی ارتباط با دیگران و از همه مهم‌تر، افقی که برای زندگی و تلاش خود تعریف کرده است. به نظرم این‌ها همان چیزهایی‌اند که باید در الگوهایی که به نوجوان معرفی می‌کنیم، جدی بگیریم.
مسئله اصلی این است که ما موفقیت را چگونه تعریف می‌کنیم. اگر موفقیت شخصی را در حدی از ثروت، شهرت، دانش و علاقه به علم تعریف کنیم، ممکن است به پیشرفت فردی برسیم؛ اما این پیشرفت، در مقایسه با آن چیزی که جامعه به آن احتیاج دارد، می‌تواند بسیار کوچک باشد. یک علاقه علمی، حتی اگر جدی و واقعی باشد، به‌تنهایی برای پیشرفت جامعه کفایت نمی‌کند.
به نظر من، ما پیش از آنکه بخواهیم این مفاهیم را برای نوجوان توضیح بدهیم، باید بتوانیم افق بزرگی را که انسان‌هایی مثل شهید فخری‌زاده و شهید چمران پیش روی خودشان قرار داده بودند، به تصویر بکشیم. شهید چمران در بیان آرمان علمی خود، از رسیدن به جایگاهی سخن می‌گوید که کفار به گرد پای او در علم نرسند؛ اما این تصویر را باید در کنار نوع نگاه او به هویت و مسئولیتش به‌عنوان یک مسلمان فهمید. این افق را مقایسه کنید با اینکه کسی تمام آرزویش را در داشتن خانه‌ای در کانادا، خودرویی گران‌قیمت، استخدام در یک مرکز علمی و دریافت حقوقی به دلار خلاصه کند. هر دو ممکن است به نوعی موفقیت منتهی شوند، اما اندازه افقی که این دو نفر برای خودشان ترسیم کرده‌اند، یکسان نیست.

آریا جوان


یک نفر می‌خواهد در زندگی شخصی خودش به سطحی از رفاه و جایگاه برسد؛ دیگری می‌خواهد در علم به جایگاهی ممتاز برسد و آن توانایی را سرمایه‌ای برای جامعه خودش قرار دهد. تفاوت فقط در میزان تلاش یا دانش این دو نفر نیست؛ تفاوت در این است که هرکدام خودشان را در چه افقی تعریف می‌کنند و می‌خواهند با توانایی‌هایشان چه چیزی بسازند.
تمام تلاش من در نویسندگی مجموعه «طلاش کن» همین بوده است: ما دنبال ساختن الگوهایی نیستیم که فقط در زندگی شخصی خودشان موفق باشند. زندگی شخصی مهم است، اما وقتی آن را از جامعه جدا کنیم، افق کوچکی برای پیشرفت باقی می‌ماند. یک مثال ساده بزنم: در روستایی که هیچ‌کس سواد ندارد، داشتن مدرک کارشناسی برای یک نفر می‌تواند اتفاق مهمی باشد اما آیا خود مدرک کارشناسی، به‌تنهایی، در مقیاس علمی دستاورد بزرگی محسوب می‌شود؟ طبیعتاً نه. ارزش واقعی آن مدرک به این بستگی دارد که صاحبش با آن چه می‌کند، چه مسئله‌ای را حل می‌کند و چه ظرفیتی برای دیگران به وجود می‌آورد.
ما در مجموعه «طلاش‌کن» سراغ دانشمندان مختلف رفتیم تا همین تفاوت را نشان بدهیم. در جلساتی که بارها با دوستانمان در مجموعه منادی درباره این الگوها گفت‌وگو کردیم، تلاشمان این بود که ویژگی‌هایی را شناسایی کنیم که از زندگی این دانشمندان قابل استخراج و انتقال به نسل جدید است؛ ویژگی‌هایی فراتر از علاقه شخصی، کسب مدرک یا رسیدن به جایگاهی اجتماعی. می‌خواستیم نشان بدهیم یک انسان چگونه می‌تواند دانش، توانایی و حتی جایگاه علمی خود را در خدمت افقی بزرگ‌تر قرار دهد.
به نظرم ما باید این افق را با کتاب‌ها، فیلم‌ها و روایت‌های درست برای نوجوانانمان به تصویر بکشیم؛ نه اینکه فقط به آن‌ها بگوییم آدم بزرگی باشند یا برای کشورشان مفید باشند. باید کمک کنیم بزرگی این افق را ببینند و بفهمند که انسان تا چه اندازه می‌تواند از مرزهای موفقیت شخصی خودش فراتر برود.
در نهایت، اگر بخواهم یک پیام کاربردی از زندگی شهید فخری‌زاده برای نوجوان امروز بیرون بکشم، این است: علاقه‌ات را جدی بگیر، یاد بگیر، توانمند شو؛ اما از همان ابتدا از خودت بپرس این توانایی قرار است در چه افقی معنا پیدا کند. قرار نیست پیشرفت را فقط با نمره، مدرک، درآمد یا شهرت خودت بسنجی. می‌توانی توانایی‌هایت را به حل مسئله‌ای واقعی پیوند بزنی، با دیگران همراه شوی و چیزی بسازی که از زندگی شخصی تو فراتر برود.
ما به نوجوانانی نیاز داریم که فقط در زندگی خودشان موفق نباشند؛ بلکه بتوانند به انسان‌هایی بزرگ در جامعه‌ای بزرگ تبدیل شوند. انسان‌هایی که پیشرفت خودشان را پایان مسیر نمی‌دانند و توانایی‌هایشان را سرمایه‌ای برای رشد دیگران و پیشرفت جامعه قرار می‌دهند.


نظرات شما