آریا جوان -
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب: کتابخانه فقط داشتن مجموعهای از کتابها نیست، بلکه میتواند تصویری از ذهن و جهانبینی ما، بازتابی از تاریخ و فرهنگ یک جامعه و راهی برای شناخت جهان باشد. آلبرتو مانگوئل، نویسنده، مترجم، ویراستار و منتقد ادبی آرژانتینیتبار، در کتاب «کتابخانه در شب» از همین منظر به کتابخانه نگاه میکند و با نگاهی شخصی، تاریخی و فلسفی، رابطه انسان با کتاب و کتابخوانی را بررسی میکند.
«کتابخانه در شب» صرفا اثری نیست که به یک روایت ساده درباره کتابها و کتابخانهها بپردازد. مانگوئل در این کتاب، با ارتباط دادن بین خاطرات شخصی، روایتهای تاریخی و تأملات فلسفی، از جنبههای مختلف کتابخانه صحبت میکند؛ از شیوههای مختلف نظمبخشیدن به کتابها و همچنین تاریخ کتابخانههای بزرگ گرفته تا کتابهایی که به دلایل سیاسی، اقتصادی یا ایدئولوژیک هرگز به مجموعهای راه پیدا نمیکنند. مانگوئل، همچنین به معنای استعاری کتابخانه و نسبت آن با تاریکی، سکوت، خیال و شناخت میپردازد. در نگاه او، کتابخانه نه فضایی ایستا و کامل، بلکه جهانی گسترده و ناتمام است که همواره امکان کشف و تفسیر دوباره را در خود دارد. «کتابخانه در شب» توسط محمود قلیپور ترجمه شده و انتشارات امیرکبیر آن را منتشر کرده است.
از همین رو با محمود قلیپور، مترجم این کتاب، درباره جهان فکری مانگوئل، ویژگیهای «کتابخانه در شب»، دشواریهای ترجمه این کتاب و تأثیر آن بر نگاه مترجم به کتابخانه شخصیاش به گفتوگو نشستیم.
* در ابتدا خودتان را معرفی کنید و کمی درباره ترجمه کتاب «کتابخانه در شب» توضیح بدهید.
محمود قلیپور هستم. پیشتر میتوان گفت بیشتر نویسنده بودم؛ اما بعد، وقتی وارد حوزه ترجمه شدم، ترجمه مرا رها نکرد و من هم ترجمه را رها نکردم. حالا بیشتر بهعنوان مترجم شناخته میشوم. فکر میکنم کتاب «کتابخانه در شب» پانزدهمین کتابی باشد که از من چاپ میشود. فکر میکنم سه یا چهار کتاب دیگر هم در مراحل چاپ باشند؛ شاید همزمان منتشر شوند. کتاب «کتابخانه در شب» به پیشنهاد نشر امیرکبیر برای ترجمه به دست من رسید.
نویسنده این کتاب آلبرتو مانگوئل است که یکی از مهمترین منتقدان، نویسندگان و مترجمان در طول تاریخ است که درباره کتاب مینویسد. شاید بهتر باشد بگویم جهان را از دریچه کتاب میبیند. البته تلفظ درست نام او در اسپانیایی آرژانتینی «آلبرتو مانگل» است؛ اما چون در ایران مرسوم بود نامش را «آلبرتو مانگوئل» بنویسند، به این نتیجه رسیدیم که همان شکل رایج را به کار ببریم. بعد، بهمحض اینکه کارهای کتاب را انجام دادیم و آن را به چاپخانه فرستادیم، دیدیم در دو کتاب دیگر از او، نامش را «مانگل» نوشتهاند. حالا از این بابت پوزش میطلبم که در این مورد خیلی با جریان رایج همراه شدیم.
* مانگوئل چگونه به جهان نگاه میکند و چه برداشتی از کتابخانه دارد؟
مانگوئل در کتاب «کتابخانه در شب» به جهان از دریچه کتاب نگاه میکند؛ یعنی میخواهد جهان را از دریچه کتابخانه بشناسد. در علوم انسانی و طبیعی این دیدگاه بسیار شناختهشده و رایج است که هدف ما شناختن و تفسیر جهان است. علم، دانش، علوم انسانی، روانشناسی، جامعهشناسی و سیاست قرار است سازوکارهای جهان و نظام هستی را به ما بشناسانند. آلبرتو مانگوئل معتقد است که از دریچه کتابخانه هم میتوانیم این کار را انجام دهیم. وقتی کتابخانه یک فرد، یک جامعه یا حتی یک گروه را بررسی میکنید، میتوانید بفهمید فضای فکری کسی که این کتابها را گردآوری کرده، چیست. او بر این باور است که کتابخانه، جهان و جهانبینی شما را به شما معرفی میکند.
در مسیری که مانگوئل برای شناخت جهان دنبال میکند، به موضوعات مختلفی میپردازد. یکی از آنها این است که برای شناخت یک جهان، ابتدا باید نظم آن را بفهمیم و بشناسیم. شما سعی میکنید به کتابخانه نظم بدهید و بر اساس آن نظم، کتابخانه قابل شناسایی میشود. برای توضیح این نظم، او بسیار به گذشته برمیگردد؛ مثلاً به یکی از قدیمیترین کتابخانههای جهان، یعنی کتابخانه اسکندریه، اشاره میکند؛ کتابخانهای که سوخت و بخش بزرگی از دانش بشری در آن، به شکلی شگفتانگیز، از بین رفت. سپس از نقطه صفر و از نظمی که در آن کتابخانه حاکم بوده و از نظامهای دستهبندی و نظمدهیای که کتابخانهها در گذشته داشتهاند و امروز هم دارند، پیش میآید تا به کتابخانهای برسد که خودش در آن مطالعه میکند.
مانگوئل در کتاب «کتابخانه در شب» به جهان از دریچه کتاب نگاه میکند؛ یعنی میخواهد جهان را از دریچه کتابخانه بشناسد. در علوم انسانی و طبیعی این دیدگاه بسیار شناختهشده و رایج است که هدف ما شناختن و تفسیر جهان است
نکتهای که مطرح میکند این است که چون ما هرگز نمیتوانیم جهان را بهطور کامل بشناسیم، هرگز هم به نظم غایی نمیرسیم. برای مثال، فرض کنید در کتابخانهتان کتابها را بر اساس موضوع یا ترتیب الفبایی کنار هم قرار میدهید؛ بعد میبینید دو کتاب با اندیشههایی کاملاً متفاوت کنار هم قرار گرفتهاند. همین تعارض نشان میدهد که با وجود نظمی که هر کتابخانه دارد، بینظمی عمیقی هم در آن وجود دارد که حلشدنی نیست؛ چون جهان شناختناپذیر است و پیوسته گسترش مییابد. در علم هم همینطور است: کتابخانه علمی همواره خواهان کتابی است که بیاید و آن را تکمیل کند؛ بنابراین این مسیر هرگز کامل نمیشود. همچنین کتابهایی وجود دارند که کتابهای پیشین را نقض میکنند.
این یک منظر از موضوع است؛ اما کتابخانه از منظرهای دیگری هم بررسی میشود. مثلاً در فصلی از کتاب با عنوان «کتابخانه بهمثابه سایه»، مانگوئل مطرح میکند که در همه کتابخانهها، چه کتابخانههای شخصی، چه کتابخانههای کوچک و چه کتابخانههای ملی، همیشه یک کتابخانه سایه هم وجود دارد؛ کتابهایی که به دلایل مختلف، از جمله نظامهای قدرت، سیاست، اندیشه و ایدئولوژی، به آن کتابخانه راه پیدا نکردند. من اقتصاد را هم به این عوامل اضافه میکنم. مثلاً در کتابخانه من ممکن است کتابهایی باشند که به آنها علاقه دارم، اما از نظر اقتصادی امکان تهیهشان را ندارم. مانگوئل میگوید آن تاریکیِ میان کتابهای موجود در کتابخانه، همیشه دهان باز میکند و فریاد میزند: «جای من خالی است.» این هم میتواند یکی از دلایل پرداختن به موضوع کتابخانه باشد. در مجموع، او از منظرهای مختلفی به کتابخانه نگاه میکند.
مانگوئل میگوید کتاب در روز کاربردی مشخص دارد؛ کتابخانه در روز، کتابها، مخاطبان و کتابداران خود را دارد و افرادی در آن رفتوآمد میکنند. اما شب، سکوتی بر کتابخانه حاکم میشود و آنجاست که میتوانیم به معناهای پنهان آن پی ببریم. کتابها در آن زمان کارکرد اصلی خود را از دست میدهند و به ابزاری برای معرفی و بیان آن چیزی تبدیل میشوند که در خود نهفته دارند. تا وقتی نور میتابد، ما به این جنبه توجه نمیکنیم؛ نام کتابها را میبینیم و دنبال آنها میگردیم. اما وقتی نور میرود و کارکرد معمول کتابخانه از بین میرود یا کاهش پیدا میکند، میتوانیم به تحلیل کتاب بپردازیم. یکی از درخشانترین بخشهای این کتاب درباره رابطه تاریکی، نور، کلمه و کتاب است؛ بخشی که اگر بخواهیم درباره ترجمه آن صحبت کنیم، به ظرافت ادبی زیادی نیاز دارد.
* نثر و سبک آلبرتو مانگوئل چه ویژگیهایی دارد و ترجمه این کتاب چه دشواریهایی برای شما داشت؟
فکر میکنم کتابهای آلبرتو مانگوئل در حوزهای قرار میگیرند که مختص خود اوست. اصلاً نمیتوان گفت جستارند، داستاناند، نثرند یا تحلیل؛ بلکه روایتی هستند که به آلبرتو مانگوئل اختصاص دارد. این روایت چند ویژگی دارد: بینهایت جذاب و پرکشش است و در عین حال، سهل و ممتنع. مخاطب عام بهراحتی با آن ارتباط برقرار میکند و مخاطب خاص هم بهره فراوانی از آن میبرد. از نظر ادبی نیز باید بگویم که نثر و لحن او همین ویژگی را دارند؛ پیچیدگیهای خاصی در آنها وجود دارد که میتواند کار مترجم را دشوار کند. چرا میگویم کار مترجم دشوار میشود؟ چون پیش از این از خواندن چند ترجمه از آثار آلبرتو مانگوئل لذت برده بودم؛ واقعاً لذت برده بودم، اما بعضی بخشها در برخی ترجمهها اصلاً مفهوم نبودند. در ویراستهای جدید تلاش میکردند آنها را اصلاح کنند، اما همچنان نامفهوم میماندند. این مسئله دو دلیل داشت. یکی اینکه به پاورقیهایی نیاز داشتیم که موضوع را توضیح دهند. وقتی مانگوئل به کتابی اشاره میکند، مخاطب باید بداند دلیل اشاره او به آن کتاب در این متن چیست. من سعی کردم همه این توضیحات را وارد کتاب کنم.
مسئله دوم، ادبیات خود اثر است که ترجمه را دشوار میکند. ترجمههایی که پیش از این از کتابهای دیگر مانگوئل دیده بودم، بسیار خوب بودند و دلیل آشنایی و علاقه من به او نیز همان ترجمهها بودند. با اینحال، وقتی ابهامها و ایرادهایی را میدیدم، انگیزهام بیشتر میشد که با دقت و ظرافت بیشتری کار کنم. بعضی فصلها نثری بسیار ساده داشتند؛ اما در فصلهایی دیگر، بهدلیل موضوعی که مانگوئل برای تحلیل کتابخانه انتخاب کرده بود و برای تشریح آن، نثر پیچیده و حتی دشواری به کار رفته بود. سعی کردم همه این ویژگیها را در ترجمه آن فصلها رعایت کنم. برای من هر ترجمهای یک چالش است؛ ترجمه را دوست دارم از دریچهای ببینم که بتوانم با آن قدمی به پیش بردارم. برداشت من از ترجمه این است که ترجمه، صرفاً برگرداندن یک کتاب از زبانی دیگر به فارسی نیست؛ بلکه فرصتی است که برای رشد خود صرف میکنید. در این مسیر، واقعاً قرار است رشد کنید. اگر ترجمه بدون مسئولیت انجام شود، نه برای مخاطب دستاوردی خواهد داشت و نه برای مترجم. به نظرم ترجمه سرسری میتواند شغلی ساده و بیمسئولیت باشد.
در ترجمه کتاب «کتابخانه در شب» واقعاً سعی کردم از چند جهت مسئولانه عمل کنم. نخست اینکه شاید این کتاب شانزدهمین، هفدهمین یا هجدهمین کتابی بود که ترجمه میکردم؛ نه اینکه همه آنها چاپ شده باشند. در این مسیر به درک تازهای از ترجمه رسیده بودم. دوم اینکه با نشر امیرکبیر همکاری میکردم و برایم مهم بود که نام امیرکبیر و کیفیت ترجمه من دستکم همپای یکدیگر باشند. نمیتوانم ادعا کنم به اعتبار نام امیرکبیر میرسم، اما سعی میکردم از قافله اعتبار عقب نمانم. به همین دلیل، با نهایت دقت و وسواس کار کردم. نکته دیگری که وجود دارد این است که ویراستار بسیار خوبی هم داشتم، فرناز شهیدثالث، که فکر میکنم همین چند وقت پیش کتابی درباره داستایفسکی منتشر کردند، ویراستار من بود. ایشان هم فارسی میدانستند و هم زبانشناس بودند و راهنماییها و پیشنهادهایشان بسیار به کتاب کمک کرد. من همیشه خودم را مدیون ویراستاران و دیگر عوامل تولید کتاب میدانم؛ از صفحهآرا و چاپخانه گرفته تا بچههای توزیع و کتابفروشها.
* اگر بخواهید آلبرتو مانگوئل را در یک عبارت توصیف کنید، چه میگویید؟
مانگوئل را یک کتابباز واقعی توصیف میکنم. اگر بخواهم تعریفی از آلبرتو مانگوئل بدهم، باید بگویم یک کتابباز واقعی است. کتاب خوب را میشناسند و حتی از دل کتابهایی که ظاهراً بیارزشاند، نکتههای خوب بیرون میکشند. حضور ذهن عجیبوغریبی دارند. جالب است که مانگوئل برای کتابهایش یادداشتبرداری نمیکند. امیدوارم وقتی کتاب را میخوانید، متوجه شوید که با کتابی پر از ارجاع روبهرو هستید؛ این نشان میدهد که او ذهنی حاضر و تسلطی شگفتانگیز بر کتابها دارد. این فرد را کتابباز مینامم؛ کسی که با کتاب زندگی میکند و جهان را از دریچه کتاب میبینند، تحلیل میکنند و تفسیر میکنند. آنها میتوانند زندگیهای ازدسترفته، زندگیهای نیامده، زندگیهای آرمانی، تجربههای بشری، تجربههای تلخ و تجربههای شیرین را از متن کتابها استخراج کنند.
وقتی این کتاب را ترجمه میکردم، مدام به کتابخانه خودم فکر میکردم. کتابخانهام بزرگ است و کتابخانه موضوع مهمی است. با هر صفحهای که پیش میرفتم، به کتابخانه خودم فکر میکردم. وقتی مانگوئل درباره نظمدهی کتابخانه صحبت میکرد، به این فکر میافتادم که چند بار کتابخانهام را بههم ریخته و دوباره چیدهام تا به نظم ذهنی موردنظرم برسم و هر بار ناکام ماندم. بعد دیدم او اتفاقاً درباره ناکامی در نظمدادن به کتابخانه هم صحبت میکند
مانگوئل، بهطور مشخص، نویسنده است؛ اما واقعاً میتوان او را طبیب کتاب دانست. تخصص او کتاب است و از دریچه کتاب، انسان و جهان را بررسی میکند. او در کتاب چند ارجاع شگفتانگیز دارد که به همین موضوع مربوط است، اینکه چرا انسان از دریچه کتاب به شناخت جهان میرسد. او به دو شخصیت ادبی و تاریخی اشاره میکند: کنت دراکولا و فرانکنشتاین. میگوید این شخصیتها جهان را از راه کتاب شناختند و در آغاز، ارتباط و معاشرتی با مردم نداشتند تا بتوانند جهان را بشناسند؛ کتاب بود که جهان را به آنها شناساند. این نکته، بهخودیخود، یکی از نکات کلیدی برای شناخت جهان است: اینکه میتوانیم جهان را از راه کتاب و کتابخانه بشناسیم.
* آیا میتوان در بحث کتاب و کتابخوانی از امبرتو اکو هم نام برد؟
اکو واقعاً یکی از کتاببازترین آدمهای تاریخ است. فیلم مستند معروفی از او وجود دارد که نشان میدهد حتی در راهپلههای خانهاش هم کتابخانه دارد. در آن فیلم، مصاحبهگر یا کارگردان مستند از او سؤال شگفتانگیزی میپرسد: «شما همه این کتابها را خواندهاید؟» اکو پاسخ میدهد: «نه، دو سهتایشان را خیلی خوب خواندهام.» اتفاقاً مانگوئل در این کتاب به اکو اشاره میکند و یقیناً نمیشود درباره کتاب و کتابخوانی صحبت کرد و نام او را به میان نیاورد.
* با توجه به توضیحات شما، به نظر میرسد کتاب «کتابخانه در شب» بسیار جذاب باشد. چه چیزی این اثر را تا این اندازه خواندنی میکند؟
کتاب «کتابخانه در شب» جذاب است. خواندن آن شبیه خواندن یک رمان است. چرا این را میگویم، در حالی که رمان نیست؟ چون از همان ابتدا شما را با موضوعی روبهرو میکند که پیشتر دربارهاش صحبت نشده است. انگار نویسنده میگوید: «بیا تا سرنوشت این کتاب را برایت تعریف کنم» یا «بگذار بگویم این کتابی که در کتابخانهات هست، چگونه به این نقطه رسیده است.» سپس روایتی تاریخی درباره کتاب، کتابخوانی و سرگذشت کتابها آغاز میکند. همین باعث میشود در حالی که داستان نمیخوانید، احساس کنید متنی داستانی میخوانید.
در ابتدای صحبتهایمان هم گفتیم که نمیدانیم با داستان طرفیم یا با ناداستان؛ اما نکته شگفتانگیز این است که کتاب جذابیت و کشش دارد. حتی من، بهعنوان مترجمی که با متن کلنجار میرفتم، واژه انتخاب میکردم، جملهها را میچیدم و میکوشیدم لحن و نثر را حفظ کنم، نمیتوانستم از جذابیت آن جدا شوم. با اینکه یک بار کتاب را خوانده بودم، همچنان مشتاق بودم جمله بعدی را ببینم و بدانم قرار است درباره کتاب، کتابخوانی و سرگذشت کتاب چه چیزی برایمان تعریف کند.
* وقتی این کتاب را ترجمه میکردید، چقدر به کتابخانه شخصی خودتان فکر میکردید؟
وقتی این کتاب را ترجمه میکردم، مدام به کتابخانه خودم فکر میکردم. کتابخانهام بزرگ است و کتابخانه موضوع مهمی است. با هر صفحهای که پیش میرفتم، به کتابخانه خودم فکر میکردم. وقتی مانگوئل درباره نظمدهی کتابخانه صحبت میکرد، به این فکر میافتادم که چند بار کتابخانهام را بههم ریخته و دوباره چیدهام تا به نظم ذهنی موردنظرم برسم و هر بار ناکام ماندم. بعد دیدم او اتفاقاً درباره ناکامی در نظمدادن به کتابخانه هم صحبت میکند.
آلبرتو مانگوئل معتقد است که وقتی کتابخانه یک فرد، یک جامعه یا حتی یک گروه را بررسی میکنید، میتوانید بفهمید فضای فکری کسی که این کتابها را گردآوری کرده، چیست. او بر این باور است که کتابخانه، جهان و جهانبینی شما را به شما معرفی میکند
وقتی درباره همان موضوعی صحبت میکرد که به آن «کتابخانه بهمثابه سایه» میگوید، فکر میکردم چه کتابهایی و به چه دلایلی به کتابخانه من راه پیدا نکردهاند، چه کتابهایی هرگز وارد آن نخواهند شد و من شخصاً چقدر جهان کتاب را سانسور کردهام. همچنین به این فکر میکردم که درگیرودار قدرت، سیاست و اقتصاد، چگونه به این کتابخانه رسیدهام. وقتی درباره شکل کتابخانه و اینکه کتابها کجا چیده شوند صحبت میکرد، به کتابخانه خودم فکر میکردم. به این فکر میکردم که وقتی بحث به آدمهای کتابخوان میرسد، یا حتی کسانی که چندان کتاب نمیخوانند و کل مجموعه کتابهایشان شاید به ده پانزده جلد هم نرسد، این افراد کتابهایشان تا چه اندازه در دسترس خودشان است. من در اتاق کارم کتابخانه کوچکی دارم که تعدادی از کتابهای محبوبم در آن قرار دارند و بقیه کتابها جدا هستند؛ هنوز برای آن کتابها نظمی در نظر نگرفتم.
وقتی این کتاب را ترجمه میکردم، مدام به کتابخانه خودم فکر میکردم؛ کتابخانهای که بیشتر از کتابهای نسبتاً روز تشکیل شده، اما کتابهای کهن و کلاسیک هم در آن زیاد است، بهویژه ادبیات کلاسیک ایران. اسم آن کتابخانه را «کتابخانه سوگلی» گذاشتم که برای من چالشبرانگیزترین جغرافیای خانه است؛ چون مدام میگویم: «خب، حالا این کتاب هم آمد؛ جا ندارم، کدام یکی را بردارم؟» این کتاب هم به همین مسئله میپردازد. فضای زندگی در تهران هم چندان جا در اختیار آدم نمیگذارد و ناچارید بخشی از عزیزانتان را در انباری نگه دارید؛ یا بهتر بگویم، بخش عمده عزیزانتان را. بااینحال، از همینجا به کتابهایی که در انباری هستند میگویم: «من شما را فراموش نمیکنم.»