آریا جوان -
به گزارش خبرنگار مهر، در میان روایتهای معاصر از سفر حج و عمره، کتاب «من یک زائر اولی سادهام!» نوشته حجتالاسلام سیدعلیاصغر علوی جای خودش را نه با پیچیدگیهای ادبی، بلکه با صداقت روایت باز میکند. این کتاب، بیش از آنکه یک سفرنامه کلاسیک باشد، گزارشی زنده از ذهن و دلِ انسانی است که برای نخستینبار قدم در یکی از شخصیترین و در عین حال جمعیترین تجربههای معنوی جهان میگذارد.
این اثر توسط انتشارات سدید منتشر شده و در ادامه جریان سفرنامهنویسی معاصر، تلاش میکند بهجای فاصله گرفتن از تجربه زیسته، دقیقاً در دل آن بایستد؛ جایی که احساس، تردید، شوق و حتی شوخیهای روزمره در کنار هم معنای سفر را شکل میدهند.
آغاز سفر، جایی میان سالها انتظار و یک تصمیم ساده
روایت کتاب از لحظهای شروع میشود که هنوز هیچ چیز رنگ سفر نگرفته، اما همهچیز در ذهن نویسنده به آن گره خورده است: انتظار. انتظاری که در این روایت فقط یک فاصله زمانی نیست، بلکه نوعی زیست در مرز میان خواستن و نرسیدن است.
علوی از ۱۶ سال انتظار برای این سفر سخن میگوید؛ انتظاری که در لابهلای زندگی روزمره، دعاها، برنامهریزیها و تأخیرهای ناخواسته شکل گرفته است. همین نقطه آغاز، بهنوعی پایه عاطفی کتاب را میسازد: سفری که از قبل از حرکت شروع شده است.
در ادامه، آمادهسازیها، بستهشدن چمدانها، خداحافظی با خانواده و ورود به فضای کاروان، همگی با جزئیاتی روایت میشوند که نشان میدهد این سفر، از ابتدا فقط یک برنامه زیارتی نیست؛ بلکه یک تجربه روانی و اجتماعی است.
کاروان، جامعهای کوچک در دل یک تجربه بزرگ
یکی از بخشهای قابلتوجه کتاب، تصویرسازی از فضای کاروان است؛ جایی که افراد با پیشینهها، سنها و نگاههای مختلف کنار هم قرار گرفتهاند. این همنشینی ناگهانی، خود به بخشی از تجربه سفر تبدیل میشود.
نویسنده با نگاهی جزئینگر، از روابط میان زائران، شوخیها، اختلاف سلیقهها، خستگیها و همراهیها مینویسد. این بخش از روایت نشان میدهد که سفر عمره فقط مواجهه فرد با مکان مقدس نیست، بلکه مواجهه انسان با «دیگری» نیز هست؛ دیگریای که گاهی هماتاقی است، گاهی همسفر و گاهی آینهای برای شناخت خود.
در همین فضاست که طنزهای کوتاه و موقعیتهای ساده روزمره وارد روایت میشوند؛ لحظاتی که اگرچه کوچک به نظر میرسند، اما در حافظه سفر ماندگار میشوند.
مدینه، شهری که در سکوتش حرف میزند
با ورود کاروان به مدینه، فضای روایت تغییر میکند. لحن کتاب آرامتر، درونیتر و تأملیتر میشود. در این بخش، تجربه حضور در مسجدالنبی، فضای بقیع و مکانهای تاریخی شهر، بیش از آنکه بهعنوان «دیدنی» توصیف شوند، بهعنوان «تجربهشدنی» روایت میشوند.
مدینه در این کتاب شهری است که کمتر با کلمات توضیح داده میشود و بیشتر با سکوت فهم میشود. لحظههایی از حیرت، مکث و اشک، جای توصیفهای طولانی را میگیرند و همین امر باعث میشود خواننده احساس کند در حال خواندن گزارش یک تجربه درونی است، نه صرفاً شرح یک مکان.
یکی از ویژگیهای مهم کتاب، توجه به جزئیات روزمره سفر است؛ جزئیاتی که معمولاً در روایتهای رسمی نادیده گرفته میشوند. از چمدانها و صفهای طولانی گرفته تا غذا، رفتوآمدها و رفتارهای ساده انسانی، همه در متن حضور دارند.
این جزئیات باعث میشود تصویر سفر، واقعیتر و قابل لمستر شود. نویسنده عمداً از ایده «سفر بینقص معنوی» فاصله میگیرد و نشان میدهد که حتی در مقدسترین سفرها نیز زندگی روزمره جریان دارد؛ با تمام نقصها، خستگیها و لحظههای خندهدارش.
مکه، لحظهای که تجربه از زبان جلو میزند
در بخش مربوط به مکه، روایت به اوج احساسی خود میرسد. ورود به مسجدالحرام، دیدن کعبه، بستن احرام و آغاز مناسک عمره، در متن کتاب با نوعی احتیاط در بیان همراه است؛ گویی زبان برای توصیف این لحظهها کافی نیست.
نویسنده بهجای تلاش برای توصیف کامل، بیشتر بر واکنشهای انسانی تمرکز میکند: سکوت، مکث، اشک و حیرت. همین انتخاب روایی باعث میشود خواننده حس کند با تجربهای مواجه است که در آن «دیدن» و «فهمیدن» همیشه همزمان نیستند.
در این بخش، سفر از یک مسیر جغرافیایی به یک مسیر کاملاً درونی تبدیل میشود؛ جایی که فرد نه فقط در مکان، بلکه در خودش نیز حرکت میکند.
اگرچه فضای کلی کتاب معنوی و احساسی است، اما طنز یکی از عناصر مهم آن به شمار میرود. این طنز، نه برای سبککردن روایت، بلکه برای انسانیکردن آن استفاده شده است.
شوخیهای کاروان، موقعیتهای غیرمنتظره، تفاوتهای رفتاری میان زائران و حتی سوءتفاهمهای ساده، همگی در متن حضور دارند و باعث میشوند روایت از حالت رسمی و خشک فاصله بگیرد. نتیجه، تصویری واقعیتر از سفر است؛ سفری که در آن انسانها همچنان انساناند، با همه پیچیدگیها و تناقضهایشان.
زائر اولی بودن، نقطه شروع شناخت دوباره
عنوان کتاب بهخوبی نشان میدهد که محور اصلی روایت، «اولینبار بودن» است. زائر اولی بودن در این اثر فقط به معنای تجربه نخستین مناسک نیست، بلکه به معنای نداشتن پیشفرض، نداشتن عادت و نگاه کردن دوباره به همهچیز است.
در این حالت، هر چیز ساده میتواند تازه و شگفتانگیز باشد؛ از نحوه حرکت کاروان گرفته تا اولین نگاه به اماکن مقدس. همین تازگی نگاه است که به کتاب انرژی روایی میدهد.
در سراسر کتاب، دو سفر بهصورت موازی جریان دارد: سفر فیزیکی از ایران تا عربستان و سفر درونی از تردید تا تجربه. این دو مسیر از هم جدا نیستند؛ هر اتفاق بیرونی، تغییری در درون ایجاد میکند و هر احساس درونی، معنای مکانها را تغییر میدهد.
این همزمانی باعث میشود کتاب صرفاً یک گزارش سفر نباشد، بلکه نوعی روایت از تحول تدریجی انسان باشد؛ تحولی که در سکوت، بدون شعار و بدون اغراق اتفاق میافتد.
بازگشت، پایان مسیر یا آغاز یک نگاه تازه؟
در پایان روایت، بازگشت به وطن به معنای پایان تجربه نیست. کتاب نشان میدهد که بخش مهمی از سفر، بعد از بازگشت آغاز میشود؛ زمانی که تجربه درونیشده و در نگاه و رفتار فرد ادامه پیدا میکند.
«من یک زائر اولی سادهام!» در نهایت، کتابی درباره مکانها نیست؛ درباره انسان است. انسانی که برای نخستینبار وارد تجربهای میشود که هم ساده است و هم پیچیده، هم جمعی است و هم کاملاً شخصی، و همین تضادهاست که آن را ماندگار میکند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
در قدیم مسیر بقیع اینقدر طولانی نبود، اما در طرح جدید، زائر باید یک دور قمری زیاد داخل بقیع بزند... و تو هستی و انبوهی از قبور در دورتادور تو... هر قبر باصورتی خاکی و سنگی بالای آن و اگر میت، زن باشد، با دو سنگ، یکی بالا و دیگری پایین قبر، مشخص میشود...
گفتم «میت زن»!؟
آه... یاد آن روز میافتم که مردم مدینه فهمیدند علی، همسرش را شبانه دفن کرده و کسی را خبر نکرده است... سلام ای بانوی مخفی شهر مدینه! ای راز سر به مهر تاریخ! سلام ای حقیقت پنهان! ای جان جانان علی! ای راز پنهان شب قدر! سلام مادر بچه سیدها! مردم مدینه آمدند و دیدند امامعلی چهل صورت قبر درست کرده است... و این صورتهای قبر تو را میبرد به دل تاریخ... در مدینه اینطور باید برای خودت بهانه روضه جور کنی... اینطور باید مرثیهخوان دل بیچاره خود بود...و نخواه که ادامهاش را بگویم که «ترسم که اشک در غم ما پرده در شود».
آن زمان که برخی گفتند: «گروهی از زنان مسلمان را احضار کنید تا این قبرها را بشکافند و محل دفن جنازه زهرا سلاماللهعلیها را به دست آورند تا بر بدن ایشان نماز بخوانیم و قبرش را زیارت کنیم!» هنگامی که این خبر به گوش مولایمان علی رسید، خشمگین شده، چشمان مبارکش سرخ شده و رگهای گردنش بالا زد و قبای زرد رنگی را که هنگام خشم بر تن میکرد، پوشید و تکیه بر ذوالفقار زد و وارد بقیع شد و سوگند خورد که اگر یک سنگ از این قبرها جابهجا شود، شمشیر میکشد و همه افرادی که آنجا هستند را تا آخرین نفر نابود میکند.
و چقدر این حرف حضرت جانسوز و در عین حال درسآموز بود که وقتی عدهای گفتند: ما قبر فاطمه را میشکافیم و بر پیکرش نماز میخوانیم، فرمود: «من از حق خود تنها به این دلیل چشمپوشی کردم که مبادا مردم از دین خود برگردند. به آن خدایی که جان علی در دست قدرت او است، اگر به این قبرها دستاندازی کنید؛ زمین را از خون شما سیراب خواهم کرد. از این خیال صرف نظر کنید!»
کتاب «من یک زائر اولی سادهام!» نوشته حجت الاسلام سیدعلیاصغر علوی در ۹۵صفحه از سوی انتشارات سدید منتشر شده است.