يکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵

اندیشه

بازآفرینی روایت در قاب سینما/۱

حذف «باغ کیانوش» توسط اسرائیل/ مسئله جهاد نیست، دفاع از خانه است

حذف «باغ کیانوش» توسط اسرائیل/ مسئله جهاد نیست، دفاع از خانه است
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: ادبیات جنگ برای نوجوانان زمانی ماندگار می‌شود که روایتش تنها به میدان نبرد محدود نباشد و بتواند زندگی آدم‌های عادی را در دل روزهای بحرانی به تصویر بکشد. رمان «باغ کیانوش» نوشته علی‌اصغر عزتی‌پاک از جمله آثاری است که با تکیه بر ماجراجویی، تعلیق و فضای روستایی، تصویری متفاوت از جنگ را برای مخاطب نوجوان روایت می‌کند؛ روایتی که در آن ترس، دوستی و مسئولیت‌پذیری در کنار فضای جنگ قرار می‌گیرد.
داستان این کتاب در یکی از روستاهای اطراف همدان می‌گذرد و ماجرای دو نوجوان به نام‌های حمزه و عباس را دنبال می‌کند که تصمیم می‌گیرند در شبی که اهالی روستا سرگرم عروسی پسر کیانوش هستند، وارد باغ او شوند و میوه بچینند. اما نقشه آن‌ها با حضور ناگهانی کیانوش به‌هم می‌ریزد و هم‌زمان سقوط یک خلبان عراقی در نزدیکی باغ، مسیر داستان را وارد ماجرایی تازه می‌کند. خلبان عراقی، کیانوش و عباس را گروگان می‌گیرد و حمزه برای خبر کردن اهالی روستا فرار می‌کند. از همین‌جا، داستان علاوه بر فضای پرهیجان خود، بر همدلی و همراهی شخصیت‌ها در برابر دشمن نیز تأکید می‌کند؛ جایی که اختلاف‌ها و شیطنت‌های نوجوانانه جای خود را به همکاری و اتحاد می‌دهد.
این رمان که توسط کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر شده، طی سال‌های انتشار با استقبال مخاطبان همراه شد و به چاپ‌های متعدد رسید. موفقیتی که در ادامه زمینه ساخت فیلمی سینمایی با همین نام را نیز فراهم کرد.
به بهانه استقبال از این کتاب و اقتباس سینمایی آن، با علی‌اصغر عزتی‌پاک، نویسنده این اثر به گفت‌وگو پرداختیم.
* «باغ کیانوش» ریشه در یک خاطره یا روایت واقعی دارد یا صرفاً تخیل نویسنده است؟
کتاب «باغ کیانوش» در واقع حاصل زیسته‌ها و تجربه‌های شخصی من است. ما در منطقه‌ای زندگی می‌کردیم که اطراف آن اهداف نظامی متعددی قرار داشت. مهم‌ترین آن‌ها پایگاه شهید نوژه بود که حدود ۲۰ کیلومتر با محل زندگی ما فاصله داشت هنوز کودک بودم که در یک مراسم‌ عروسی، خبر سقوط یک هواپیما در همان حوالی منتشر شد همه برای دیدن ماجرا رفتند و من، چون بچه بودم، همان‌جا ماندم این تصویر سال‌ها در ذهنم باقی ماند، هرچند بعدها برای مدتی از آن فاصله گرفتم.
اواخر دهه ۷۰ تصمیم گرفتم درباره جنگ بنویسم چند داستان با فضای خط مقدم نوشتم اما هیچ‌کدام را منتشر نکردم، چون احساس می‌کردم به جهان آن آدم‌ها تعلق ندارم و تجربه زیسته مستقیمی از جبهه ندارم به همین دلیل دوباره از آن فضا فاصله گرفتم تا اواسط دهه ۸۰ که کتاب «زود برمی‌گردیم» را نوشتم. اثری که آن هم ریشه در تجربه‌های شخصی‌ام داشت.
برای نوشتن اثر، تحقیقات زیادی انجام دادم اما چون فضای زندگی ما روستایی بود، بسیاری از اتفاقات ثبت و ضبط نشده بود هرچه پرس‌وجو کردم اطلاعات دقیقی به دست نیاوردم و بیشتر از طریق روایت‌های شفاهی اطرافیان و اعضای خانواده توانستم بخشی از ماجرا را بازسازی کنم
ما معلمی داشتیم که یک روز هنگام کلاس درس، خبر بمباران بخشی از همدان را شنید کلاس تعطیل شد و او با حالتی عجیب و نگران مدرسه را ترک کرد همان تصویر بعدها تبدیل به یک داستان شد و در کانون پرورش فکری منتشر شد در همان دوره، آقای حمیدرضا شاه‌آبادی پیشنهاد دادند که این فضا را جدی‌تر دنبال کنم و در واقع کمک کردند مسیرم را در نوشتن درباره جنگ پیدا کنم.
آن زمان فهمیدم نقطه‌ای که می‌توانم درباره جنگ از آن بنویسم، نه خط مقدم، بلکه تجربه زیسته کودکی و فضای پشت جبهه است. جایی که خودم آن را لمس کرده بودم. بعد از آن، نوشتن «آواز بلند» را آغاز کردم این اثر هم از همان تجربه‌ها الهام گرفته بود البته نسخه اولیه رمان با استقبال ناشران مواجه نشد، چون جزئیات فراوانی داشت که از نظر روایی پیش‌برنده نبودند، بعدها متن را به‌طور کامل بازنویسی کردم. بخش‌های زیادی حذف شد و قصه‌های تازه‌ای به آن اضافه کردم تا شکل نهایی پیدا کرد.
در همین فاصله، پروژه «رمان نوجوان امروز» در کانون شکل گرفت آقای رضایی مدیرعامل بودند و آقای شاه‌آبادی مسئول پروژه. از نویسندگان خواسته شد ایده‌های خود را مطرح کنند و همان‌جا دوباره به آن خاطره قدیمی فکر کردم؛ سقوط هواپیما در نزدیکی محل زندگی ما و جمعیتی که عروسی را رها کرده بودند تا به سمت محل حادثه بروند، در حالی که کودکی در آن فضا مانده بود این تصویر به مرور در ذهنم گسترش پیدا کرد و در فرایند نوشتن، قصه تازه‌ای از دل آن متولد شد.
در ادامه، شخصیت پدربزرگ به داستان اضافه شد. شخصیتی که گذشته‌ای مربوط به جنگ جهانی دوم دارد و تجربه‌اش به کودک داستان کمک می‌کند در زمان حال تصمیم متفاوتی بگیرد البته اصل ماجرا همان حادثه واقعی سقوط هواپیما بود خلبان اصلی کشته شده بود و درباره خلبان دوم روایت‌های مختلفی میان مردم وجود داشت؛ برخی می‌گفتند او را مخفی کرده‌اند و برخی روایت‌های دیگری مطرح می‌کردند مانند اینکه به عراقی‌ها فروخته شده است. این قصه‌ها فضای جذابی داشت اما در نهایت تصمیم گرفتم روایت داستان را به شکل دیگری پیش ببرم و بخش مهمی از آن را با تخیل ساختم.
برای نوشتن اثر، تحقیقات زیادی انجام دادم اما چون فضای زندگی ما روستایی بود، بسیاری از اتفاقات ثبت و ضبط نشده بود هرچه پرس‌وجو کردم اطلاعات دقیقی به دست نیاوردم و بیشتر از طریق روایت‌های شفاهی اطرافیان و اعضای خانواده توانستم بخشی از ماجرا را بازسازی کنم حتی به همدان رفتم تا اطلاعات بیشتری پیدا کنم اما نتیجه چندانی حاصل نشد.
سال‌ها بعد، زمانی که به موزه دفاع مقدس همدان رفتم، اتفاق جالبی افتاد به محض ورود، احساس کردم هواپیمایی که در موزه قرار دارد همان هواپیمای مورد نظر من است وقتی نزدیک‌تر شدم، روی تابلویی کنار آن نوشته شده بود: «این همان هواپیماست» آن لحظه برای من بسیار شگفت‌انگیز بود؛ چون خاطره‌ای که سال‌ها در ذهنم مانده بود، ناگهان در برابر چشمانم عینیت پیدا کرد.
با این حال، شخصیت‌هایی مانند حمزه، عباس و کیانوش و مسیر داستانی آن‌ها، حاصل تخیل و داستان‌پردازی خودم بود؛ تلاشی برای تبدیل یک خاطره مبهم و یک تجربه شخصی به روایتی داستانی برای نوجوانان.
* زمانی که «باغ کیانوش» را می‌نوشتید، مخاطب شما نوجوانانی بودند که جنگ هشت‌ساله را ندیده بودند اما امروز بسیاری از نوجوانان و جوانان خود تجربه زیستن در فضای جنگ و تهدید را داشته‌اند آیا فکر می‌کنید حمزه و عباس برای مخاطب امروز معنای تازه‌ای پیدا کرده‌اند؟ همدلی و یکدستی که در دل داستان بین شخصیت‌ها بوجود می‌آید آیا در جامعه الان نمود عینی پیدا کرده است؟
با این سؤال، دو نکته به ذهن من می‌رسد اول اینکه ما الان خیلی بداهه درباره این موضوع حرف می‌زنیم و طبیعتاً ادعایی هم وجود ندارد، اما به هر حال ماهیت ادبیات همین است. بسیاری از چیزها ناخودآگاه در ذهن و زبان نویسنده شکل می‌گیرد فکر می‌کنم اتفاقی که در «باغ کیانوش» میان حمزه، عباس و کیانوش رخ می‌دهد، به نوعی بازتابی از روحیه امروز مردم ایران است من نمی‌دانم پیشگویی کرده‌ام آن‌جا یا گزارشی از احوال مردمی که در بینشان بالیده‌ام، نوشته‌ام اما هر چه که هست، باغ کیانوش اتفاقا بسیار نزدیک است به آن‌چه از مردم در این دو جنگ اخیر دیدیم این آدم‌ها ممکن است در روزهای عادی، در شرایط آرام و امن، اختلاف‌ها و اصطکاک‌هایی با هم داشته باشند، اما لحظه‌ای که پای دشمن خارجی به «باغ ایران» باز می‌شود، همه آن اختلاف‌ها کنار می‌رود و نوعی هم‌افزایی و فداکاری شکل می‌گیرد.
در آن وضعیت دیگر مسئله این نیست که «این مال من است» یا «این باغ متعلق به من است»؛ همه در برابر تهدید بیرونی به یک حس مشترک می‌رسند آدم‌ها برای همدیگر نگران می‌شوند، یکی زخمی می‌شود و دیگری برایش گریه می‌کند این فضا در «باغ کیانوش» وجود دارد و شاید بتوان گفت من در کودکی، وقتی جنگ را تجربه می‌کردم، دوست داشتم جامعه را این‌گونه ببینم؛ اینکه در دل بحران، آدم‌ها به هم نزدیک‌تر شوند.
اگر قرار باشد داستانی درباره شرایط فعلی نوشته شود، دیگر نمی‌توان همان الگوها و همان شخصیت‌ها را تکرار کرد، چون آدم‌هایی که امروز در متن ماجرا حضور دارند، تجربه زیسته متفاوتی دارند
در جنگ ۱۲ روزه و همچنین در جنگ رمضان، همین حس را دیدم یادم هست در روزهای ابتدایی جنگ رمضان، یکی از خبرگزاری‌ها با من تماس گرفت و پرسید چه حرفی برای مردم دارم پاسخ من این بود که من حرفی برای مردم ندارم، بلکه فقط دارم آن‌ها را تحسین می‌کنم واقعیت این است که مردم همیشه از نویسندگان و هنرمندان‌شان جلوتر بوده‌اند ما فقط امیدواریم بتوانیم بخشی از این شگفتی را روایت کنیم مردم در چنین بزنگاه‌هایی رفتارهایی از خود نشان می‌دهند که انگار همه یک دست و یک تن واحد هستند.
نکته دوم به خودِ مسئله جنگ هوایی برمی‌گردد در دوران کودکی ما، جنگ بیشتر در دو عرصه تعریف می‌شد؛ یک عده در مرزها و جبهه‌های جنوب و غرب می‌جنگیدند و گروهی دیگر درگیر دفاع هوایی بودند اما آن بخش از جنگ که به حملات هوایی مربوط می‌شد، کمتر روایت می‌شد در «باغ کیانوش» با همین مسئله مواجهیم؛ جنگ هوایی در این داستان بچه‌هایی که در متن زندگی روزمره‌اند و ناگهان با پدیده‌ای روبه‌رو می‌شوند که یک بعثی از آسمان می‌آید، خانه و زندگی آدم‌ها را نابود می‌کند و بدون هیچ احساس بدی بازمی‌گردد.
این تجربه، به نظرم با شرایط امروز قرابت زیادی دارد جنگ هوایی و حمله از فاصله دور، نوعی ترس و ابهام ایجاد می‌کند؛ اینکه نمی‌دانی چه کسی هدف قرار داده، و چه اتفاقی برای چه کسی افتاده است شاید یکی از دلایلی که «باغ کیانوش» امروز دوباره برای مخاطب معنا پیدا می‌کند، همین نزدیکی به تجربه معاصر ما باشد؛ تجربه‌ای که در آن، جنگ ناگهان از آسمان وارد زندگی روزمره مردم می‌شود.
* اگر امروز قرار بود «باغ کیانوش» را دوباره بنویسید، چه چیزی را در داستان تغییر می‌دادید؟
به نظرم «باغ کیانوش» قابل بازنویسی نیست، چون متعلق به یک برهه و تجربه مشخص تاریخی است آن دوره اقتضائات و فضای خاص خودش را داشت و طبیعتاً با امروز تفاوت‌های زیادی دارد اساساً سال‌هایی که اکنون در آن زندگی می‌کنیم، از نظر حجم و سرعت تحولات، قابل مقایسه با دوره‌های عادی تاریخی نیستند؛ گاهی یک سال آن‌قدر اتفاق و تغییر در خود دارد که می‌توان آن را معادل چند دهه یا حتی یک قرن دانست.
به همین دلیل فکر می‌کنم نباید به سراغ بازنویسی تجربه‌های گذشته رفت آن تجربه‌ها متعلق به زمان خودشان هستند و ارزش‌شان هم دقیقاً در همین است که روایتگر همان دوره‌اند قصه امروز را باید امروز نوشت؛ با آدم‌های امروز، با موقعیت‌ها و تجربه‌های تازه‌ای که شکل گرفته و با نگاه‌ها و ظرفیت‌های متفاوتی که نسل جدید با خود آورده است.
طبیعتاً اگر قرار باشد داستانی درباره شرایط فعلی نوشته شود، دیگر نمی‌توان همان الگوها و همان شخصیت‌ها را تکرار کرد، چون آدم‌هایی که امروز در متن ماجرا حضور دارند، تجربه زیسته متفاوتی دارند و جهان اطراف‌شان هم تغییر کرده است بنابراین هر دوره، روایت و زبان خودش را می‌طلبد.
* مهم‌ترین مفهومی که دوست داشتید نوجوان امروز پس از خواندن کتاب با خود همراه ببرد چیست؟
هنگام نوشتن این اثر بیش از هر چیز به مفهوم مسئولیت فکر می‌کردم؛ به این‌که انسان در هر سن، هر جغرافیا و هر موقعیتی، نسبت به روستا، شهر و کشور خود مسئول است و نمی‌تواند در لحظه خطر بی‌تفاوت بماند.
شخصیت‌های حمزه و عباس در ظاهر دو نوجوان ساده در یک روستای دورافتاده هستند؛ بچه‌هایی که نهایت دغدغه‌شان پر کردن جیب‌هایشان از بادام و گردو و میوه‌های باغ است. حتی به نحوی می‌توان گفت که آن دو بخشی از طبیعت همان منطقه به حساب می‌آیند اما زمانی که خطر وارد آن فضا می‌شود، نوع دیگری از آگاهی در آن‌ها شکل می‌گیرد و احساس می‌کنند باید از چیزی فراتر از منافع شخصی خود دفاع کنند.
در داستان، باغ متعلق به همسایه است و بچه‌ها شیطنت‌هایی دارند در ارتباط با آن، اما وقتی پای تهدید بیرونی به میان می‌آید، نگاه‌ها تغییر می‌کند در آن لحظه دیگر مسئله «مال من» و «مال تو» نیست، بلکه مسئله حفاظت از یک موجودیت مشترک است. این‌جا دیگر مسئله بود و نبود خانه است.
و وقتی جنگ به داخل خانه‌ها می‌رسد، دیگر نمی‌توان گفت نوجوان یا کودک نباید واکنشی داشته باشد. در چنین شرایطی همه افراد، متناسب با توان و درک خود، احساس مسئولیت می‌کنند این مسئله امری دستوری نیست، بلکه به‌صورت غریزی در انسان شکل می‌گیرد.
در «باغ کیانوش» هم کسی به بچه‌ها آموزش نمی‌دهد که از کیانوش دفاع کنند، آن‌ها در لحظه خطر به این درک می‌رسند که اگر از اطرافیان و محیط زندگی‌شان دفاع نکنند، چیزی برای ادامه باقی نمی‌ماند.
«باغ کیانوش» زمانی در نمایشگاه کتاب فرانکفورت حضور داشت و یکی از مؤسسات اسرائیلی نامه‌ای نوشته بود که این کتاب مفاهیمی مانند جهاد و شهادت را برای نوجوانان ترویج می‌کند و باید از نمایشگاه حذف شود در حالی که مضمون اصلی کتاب دفاع از خانه و زیست انسانی است؛ اینکه اگر خطری وارد خانه‌ات شد، نمی‌توانی بی‌تفاوت بمانی. مسئله اصلی کتاب، دفاع از موجودیت است اگر انسان از خانه، خانواده و سرزمینش دفاع نکند، در نهایت چیزی برای او باقی نمی‌ماند این موضوعی است که کودکان و نوجوانان هم در شرایط بحرانی آن را درک می‌کنند.
جالب اینجاست که کشورهایی مانند اسرائیل که چنین مفاهیمی را نقد می‌کنند، خودشان آموزش‌های نظامی و دفاعی را از سنین پایین به نوجوانان ارائه می‌دهند بنابراین مسئله دفاع از سرزمین، موضوعی طبیعی و مرتبط با حفظ موجودیت هر جامعه است.
* در «باغ کیانوش» حتی شخصیت‌های خطاکار هم قابل همدلی‌اند آیا عمداً از خلق شخصیت‌های کاملاً منفی پرهیز کردید؟
آدم‌ها شخصیت‌های کاملاً تخت و یکدستی ندارند و رفتارشان در موقعیت‌های مختلف تغییر می‌کند گاهی انسان با یک خطر گذرا یا منفعت سطحی روبه‌رو است و واکنشی متناسب با همان موقعیت نشان می‌دهد، اما زمانی هم پای منافع اصلی، حیات و موجودیت زندگی به میان می‌آید، که نوع کنش او متفاوت می‌شود.
در ابتدای داستان، رفتارهای کیانوش و دیگر شخصیت‌ها بیشتر در سطح کنش‌های روزمره است؛ هرکدام درگیر منافع کوچک و معمولی خود هستند از سوی دیگر، میان آن‌ها و خلبان عراقی نیز فاصله وجود دارد یکی در آسمان است و دیگری روی زمین؛ هنوز مواجهه انسانی میانشان شکل نگرفته و طرف مقابل بیشتر شبیه یک «شیء» دیده می‌شود تا یک انسان.
معمولاً در روایت‌های جنگی هم گفته می‌شود «هواپیمای بعثی آمد و حمله کرد»؛ یعنی انسان پشت آن دیده نمی‌شود حتی در گفت‌وگوهای روزمره هم گاهی می‌گوییم «ماشین زد» نه اینکه «راننده زد»، چون شیء جای انسان را می‌گیرد اما زمانی که شخصیت‌ها به یکدیگر نزدیک می‌شوند و مواجهه رو در رو شکل می‌گیرد، شرایط تغییر می‌کند.
در داستان، وقتی شخصیت‌ها از نزدیک با خلبان عراقی روبه‌رو می‌شوند، متوجه می‌شوند او هم انسانی است که نفس می‌کشد، احساس دارد و نسبت به اتفاقات واکنش نشان می‌دهد خلبانی که پیش از آن از فاصله دور حمله کرده و آدم‌ها را کشته، حالا وقتی گریه یک کودک زخمی را می‌بیند، تحت تأثیر قرار می‌گیرد این مواجهه انسانی، دو طرف را نسبت به یکدیگر منعطف می‌کند.
البته این را هم بگویم که همزمان با نوشتن «باغ کیانوش»، روابط مردم ایران و عراق به‌واسطه اتفاقاتی مانند اربعین در حال تغییر بود و دو ملت بیش از گذشته با یکدیگر ارتباط پیدا می‌کردند. صادقانه بگویم که این مسئله در شکل‌گیری نگاه من به داستانم تأثیر داشت.
احساس می‌کردم بخش زیادی از خشونت‌ها نتیجه فاصله‌ای است که میان انسان‌ها ایجاد شده است وقتی آدم‌ها از دور به هم نگاه می‌کنند، راحت‌تر به سمت هم تیراندازی می‌کنند، اما اگر به هم نزدیک شوند و با یکدیگر حرف بزنند، متوجه شباهت‌ها و انسانیت مشترکشان خواهند شد.
به همین دلیل در داستان، در نهایت کیانوش از خلبان عراقی مراقبت می‌کند؛ همان‌طور که پیش از آن خلبان عراقی نیز زخم پای کودک را پانسمان کرده بود.
* شما تجربه اقتباس موفق کتاب «باغ کیانوش» و تبدیل آن به اثر سینمایی را داشته‌اید با توجه به فعالیت گسترده‌تان در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، به نظر شما چرا بسیاری از آثار داستانی این حوزه در ایران به تولیدات جانبی مانند فیلم، سریال، انیمیشن یا محصولات فرهنگی دیگر تبدیل نمی‌شوند؟ آیا این مسئله بیشتر به ظرفیت و ساختار خودِ داستان‌ها بازمی‌گردد یا به نگاه‌ها، سلیقه‌ها و سیاست‌گذاری‌های موجود در حوزه تولید فرهنگی مربوط است؟
به نظر من چرخه فرهنگی در ایران کامل نیست هر جریان فرهنگی به‌طور طبیعی شامل تولید، توزیع، مخاطب و سپس شکل‌گیری محصولات جانبی است، اما در ایران این روند به‌صورت منسجم عمل نمی‌کند و هر بخش به شکل جزیره‌ای فعالیت دارد.
در یک چرخه طبیعی، ابتدا داستان و اثر ادبی تولید می‌شود، سپس آن اثر وارد جامعه می‌شود، مخاطب خود را پیدا می‌کند و بعد از آن، امکان اقتباس و تبدیلش به گونه‌های دیگر هنری مانند سینما، نمایش، انیمیشن یا آثار تصویری فراهم می‌شود اما در ایران اغلب هر بخش تصور می‌کند باید صفر تا صد مسیر را خودش طی کند و همین مسئله باعث آسیب شده است.
نتیجه این وضعیت آن بوده که بسیاری از آثار ارزشمند نویسندگان ایرانی، فراتر از مرزهای کشور دیده نشده‌اند؛ نه در شرق، نه در غرب و نه در کشورهای همسایه به اعتقاد من یکی از مشکلات اصلی این است که فعالان حوزه‌های مختلف فرهنگی کمتر به عرصه‌های دیگر سر می‌زنند و هرکس در حوزه تخصصی خود محبوس است.
گاهی در سینما شاهد تولید آثاری هستیم که با وجود صرف هزینه و حضور عوامل متعدد، نتیجه نهایی اثر ضعیفی است در حالی که اگر میان سینما و ادبیات بده‌بستان جدی‌تری وجود داشت، فیلمسازان می‌توانستند از ظرفیت داستان‌ها و رمان‌های منتشرشده استفاده کنند.
داستان‌نویسان معمولاً ارتباط بیشتری با دیگر هنرها دارند؛ فیلم می‌بینند، نمایش دنبال می‌کنند و نمایشنامه می‌خوانند، اما در بخش‌هایی که بیشتر به صنعت فرهنگ نزدیک است، آن بخش نرم‌افزاری و پشتیبان یعنی ادبیات و روایت نادیده گرفته می‌شود و همین مسئله به فرهنگ ما آسیب زده است.
در ایران معمولاً زمانی یک اثر یا هنرمند بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد که در گونه‌های دیگر هنر هم اثر بگذارد یا خارج از کشور دیده شود به‌عنوان مثال، بخشی از توجه گسترده به آثار اصغر فرهادی زمانی شکل گرفت که فیلم‌های او در سطح جهانی مطرح شد درباره هوشنگ مرادی کرمانی نیز چنین وضعیتی وجود داشت. آثار او ابتدا در قالب سریال و فیلم مورد توجه قرار گرفت و بعد مخاطبان بیشتری به سراغ کتاب‌هایش رفتند.
اگر آثار و داستان‌های ایرانی بیشتر به فیلم، انیمیشن یا دیگر قالب‌های هنری تبدیل می‌شدند و در سطح بین‌المللی دیده می‌شدند، حتی مخاطبان داخلی نیز اعتماد و توجه بیشتری به آن‌ها پیدا می‌کردند. در حالی که امروز بسیاری تصور می‌کنند آثار خارجی بی‌حرف پیش بهتر هستند، با وجود اینکه ما نویسندگان و داستان‌های ارزشمند و قابل توجهی در ادبیات ایران داریم که گاه بسیار سرتر نسبت به رقبای خارجی هستند.


نظرات شما