چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵

اندیشه

«پارابان» نگهبان شریان‌های آب/ عنصری که حیات سمنان به آن وابسته بود

«پارابان» نگهبان شریان‌های آب/ عنصری که حیات سمنان به آن وابسته بود
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: رمان «پارابان» نوشته مهدی زارع، روایتی زنانه در بستر زندگی بومی سمنان است که با تکیه بر گویش، فرهنگ بومی و مناسبات سنتی این منطقه، قصه‌ای آرام اما پرجزئیات را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. این رمان که به‌تازگی توسط نشر سیمرغ منتشر شده، تلاش می‌کند در دل یک روایت خانوادگی، مسئله آب، زمین، فقدان و روابط انسانی را در فضای کویری سمنان به تصویر بکشد.
داستان با شخصیت «ارمون» آغاز می‌شود؛ زنی که نامش در زبان سمنانی به معنای «آرزو» است و زندگی‌اش در انتظار مادر شدن، فقدان فرزند و کشمکش‌های روزمره شکل می‌گیرد. در این میان، مفهوم «پارابان» که در فرهنگ بومی سمنان به آب‌پخش‌کن و تنظیم‌کننده مسیر شریان‌های آب گفته می‌شود، تنها یک نام نیست و به یکی از عناصر روایت تبدیل می‌شود؛ مفهومی که هم در بستر داستان و هم در روابط میان شخصیت‌ها حضور دارد.
«پارابان» در کنار روایت زنانه خود، به جدال بر سر آب و زمین، فضای باغ‌ها و جوب‌های سمنان و زیست ساده مردم این منطقه نیز می‌پردازد و تلاش می‌کند تصویری از زندگی در اقلیم کویری ارائه دهد؛ تصویری که در آن لطافت روابط انسانی در کنار سختی زیستن جریان دارد.
در پی انتشار این اثر، با مهدی زارع درباره شکل‌گیری ایده «پارابان» و چالش‌های نوشتن این رمان گفت‌وگو کرده‌ایم.
*انتخاب واژه‌های بومی مانند «اَرمون» و «پارابان» چه نقشی در هویت‌بخشی به داستان داشت؟ آیا دغدغه حفظ بخشی از فرهنگ و گویش سمنانی را هم داشتید؟
من اساساً در ادبیات، دغدغه ادبیات بوم‌گرا را دارم و گرایش ذهنی‌ام هم به همین سمت است. بخشی از ادبیات بومی نیز طبیعتاً به زبان مربوط می‌شود؛ زبان به معنای واژگان، دستور زبان و شیوه‌های بیان. بسیاری از زبان‌ها و گویش‌های بومی، واژه‌ها و ساختارهای منحصربه‌فردی دارند که می‌توانند به زبان معیار کمک کنند؛ البته به شرط آنکه این ورود، هوشمندانه، تدریجی و حتی همراه با آزمون و خطا باشد.
به نظر من برخی واژه‌ها، برخی ساختارهای دستوری و بعضی ریزه‌کاری‌های زبانی می‌توانند آرام‌آرام وارد زبان عمومی شوند و به غنای زبان معیار کمک کنند. اما این به آن معنا نیست که صرفاً برای نشان دادن یک فضای بومی، از واژه‌های محلی استفاده کنیم. شخصاً با این نگاه که فقط برای نمایش بومی بودن، کلمات محلی را وارد متن کنیم، موافق نیستم.
واژه‌هایی مانند «ارمون» و «پارابان» صرفاً جنبه تزئینی نداشتند، بلکه کارکرد روایی و معنایی داشتند. ارمون آن‌قدر هم از زبان معیار دور نیست و به معنای آرزو، ریشه در زبان پهلوی میانه دارد. اما پارابان یک شغل منحصربه‌فرد بود. به معنی نگهبان محل ورود آب به شهر. شاید در شهرهای دیگر، آب‌پخش‌کن وجود داشته باشد، اما نگهبان ورودی آب به شهر، شغلی خاص و بومی بود.
وقتی کتاب را می‌خوانید، متوجه می‌شوید که این واژه‌ها با فضای داستان و مفهومی که قرار است منتقل شود، هماهنگی دارند. به همین دلیل هم پارابان آن‌قدر برایم واجد معنا و ظرفیت بود که به عنوان نام کتاب انتخاب شد.
*فضای زنانه رمان، بدون شعارزدگی و اغراق پیش می‌رود و شخصیت ارمون در دل زندگی روزمره تعریف می‌شود. برای رسیدن به این جنس از روایت، بیشتر به مشاهده زیست زنان بومی تکیه کردید یا تخیل داستانی؟
در پاسخ به این پرسش که در خلق شخصیت‌های زنانه بومی، مشاهده پررنگ‌تر بوده یا تخیل داستانی، باید گفت سهم مشاهده بیشتر است؛ اما مشاهده صرف، بدون دخالت تخیل، نمی‌تواند به خلق ادبیات منجر شود. صرفِ مشاهده یک زن سمنانی ـ یا هر شخصیت بومی دیگری ـ و بازنویسی مستقیم آن، الزاماً شخصیت کامل و اثرگذاری برای داستان ایجاد نمی‌کند.
مشاهده، این امکان را به نویسنده می‌دهد که ویژگی‌ها، خصلت‌ها و جزئیات رفتاری را انتخاب و گزینش کند، اما آنچه این عناصر را به یک شخصیت داستانی تبدیل می‌کند، تخیل است. در واقع، شخصیت داستانی نسبت به انسان واقعی، اگرچه ممکن است از پیچیدگی کمتری برخوردار باشد، اما ویژگی‌هایش فشرده‌تر، برجسته‌تر و متمرکزتر است.
برای مثال، وقتی نویسنده قصد دارد روایتی را در اواخر دوره قاجار بنویسد، طبیعتاً امکان مشاهده مستقیم آن دوره را ندارد و ناچار است بخشی از دریافت خود را از زیست امروز جامعه بگیرد. در چنین شرایطی، تخیل نقشی اساسی پیدا می‌کند و فاصله میان واقعیت معاصر و بازآفرینی تاریخی را پر می‌کند.
بنابراین می‌توان گفت بخش عمده مواد اولیه شخصیت‌پردازی از مشاهده به دست می‌آید، اما کیفیت و جان‌گرفتن شخصیت‌ها، مدیون تخیل نویسنده است. مشاهده، زمینه خلق را فراهم می‌کند و تخیل، آن را به ادبیات تبدیل می‌کند.
*یکی از نکات قابل توجه «پارابان» این است که شخصیت‌ها حتی در سکوت و گفت‌وگوهای کوتاه، گذشته و رنج خود را حمل می‌کنند. شخصیت‌پردازی این آدم‌ها چقدر متأثر از زیست واقعی مردم سمنان بوده است؟
باید گفت این مسئله فقط مختص شخصیت‌هایی با زیست واقعی مردم سمنان نیست، بلکه به نظر من از ویژگی‌های اصلی همه شخصیت‌های داستانی است.
همان‌طور که در پاسخ پیشین هم اشاره کردم، شخصیت داستانی با شخصیت واقعی تفاوت دارد؛ هرچند شباهت‌های فراوانی میان آن‌ها وجود دارد. شخصیت داستانی معمولاً از نظر خصلت‌ها و پیشینه زیستی، فشرده‌تر است و در عین حال، نسبت به انسان واقعی لایه‌های کمتری دارد. شما می‌توانید درباره ساده‌ترین انسان واقعی ساعت‌ها و روزها کنکاش کنید و در گذشته او دلایل متعددی برای شکل‌گیری شخصیتش بیابید، اما در داستان، نویسنده ناچار است این ویژگی‌ها و پیشینه‌ها را به‌شکل فشرده و متمرکز ارائه کند.
به همین دلیل، شخصیت داستانی در سکوتش بار گذشته، اندوه، شادی، خشم یا نفرت خود را حمل می‌کند. این مسئله بخشی از ذات شخصیت‌پردازی در ادبیات است. البته نمی‌توان گفت این شخصیت‌ها صرفاً غمگین‌اند؛ همان اندازه که اندوه در آن‌ها برجسته می‌شود، شادی، خشم یا حتی امید نیز می‌تواند نمود پیدا کند.
آنچه شما در شخصیت‌ها دیده‌اید و درباره‌اش پرسش می‌کنید، به‌نظر من از خصلت‌های بنیادین شخصیت داستانی است. حتی اگر همین شخصیت را در بستری متفاوت، مثلاً در کلان‌شهری مانند تهران هم خلق کنیم، باز هم در صورت پرداخت درست، به همین عمق و لایه‌های درونی خواهد رسید.
«پارا» به معنای محل ورود آب به شهر سمنان است؛ جایی که آب رودخانه گل‌رودبار وارد شهر می‌شود. به فردی که وظیفه حفاظت از این نقطه را بر عهده داشته، «پارابان» گفته می‌شد
*شما سمنان را به‌عنوان لوکیشن انتخاب کرده‌اید و شهر در رمان، کارکرد روایی دارد. چقدر برای بازآفرینی فضاهای بومی، کوچه‌باغ‌ها و مناسبات محلی تحقیق یا تجربه زیسته داشتید؟
من متولد سمنان هستم، هرچند تا حدود ۱۹ سالگی در مازندران زندگی کردم و بعد از آن به سمنان بازگشتم. اکنون نزدیک به بیست‌وپنج یا بیست‌وشش سال است که در این شهر زندگی می‌کنم و وقتی می‌گویم «زندگی»، منظورم صرفاً سکونت نیست؛ بلکه تجربه‌کردن این شهر و مردمش با تمام وجود است. در کوچه‌باغ‌های سمنان قدم زده‌ام، در خیابان‌هایش راه رفته‌ام، با مردمش معاشرت کرده‌ام، بر سر مزارها فاتحه خوانده‌ام، کنار درخت‌ها نشسته‌ام، به بیابان‌هایش سر زده‌ام و قصه‌هایش را از زبان مردم شنیده‌ام.
سال‌های زیادی است که این شهر را از زوایای مختلف مشاهده و بررسی می‌کنم و از زمانی که گرایشم به ادبیات بوم‌گرا جدی‌تر شد، تلاشم این بود که بتوانم از تمام این مواجهه‌ها و دریافت‌ها در نوشتن استفاده کنم.
در کنار این تجربه زیسته، باید بگویم که نگارش این رمان نیز مسیر طولانی‌ای داشت. شاید حدود چهار یا پنج سال با ایده‌ها، سوژه‌ها و طرح‌های مختلف کلنجار می‌رفتم تا بتوانم رمانی درباره این شهر بنویسم؛ شهری که زادگاهم است و سال‌ها در آن زندگی کرده‌ام. می‌خواستم اثری خلق شود که در عین ادای دین به تاریخ، فرهنگ و باورهای مردم سمنان، حرفی انسانی و جهان‌شمول هم داشته باشد؛ حرفی که فقط محدود به این شهر نباشد و بتوان آن را در هرجای دنیا فهمید.
در این مسیر، طرح‌های مختلفی به ذهنم رسید و حتی بعضی از آن‌ها را در قالب کارهای ساده‌تر نوشتم، اما در نهایت به همین طرح رسیدم. حتی بعد از رسیدن به طرح نهایی هم حدود یک تا دو سال طول کشید تا روایت قوام پیدا کند و آماده نوشتن شود.
در تمام آن مدت، عملاً با انگیزه نوشتن این رمان زندگی می‌کردم؛ در کوچه‌باغ‌ها، بازار، خیابان‌ها، اداره‌ها، بیابان‌ها، بناهای قدیمی، معاشرت‌های روزمره، گفت‌وگوهای ساده مردم و حتی گاهی با گوش سپردن پنهانی به حرف‌ها و زیر نظر گرفتن رفتارها. به همین دلیل احساس می‌کنم این رمان فقط حاصل تخیل یا تحقیق صرف نیست، بلکه محصول سال‌ها زیستن و تجربه‌کردن این شهر است.

آریا جوان


*اگر بخواهید «پارابان» را در یک جمله برای مخاطبی که هنوز کتاب را نخوانده توصیف کنید، مهم‌ترین وجه این رمان را چه می‌دانید؟
من اساساً مخالف این هستم که بتوان یک رمان را در یک جمله خلاصه کرد.
اما اگر بخواهم به‌جای معرفی یک‌خطی، به چند دغدغه اصلی‌ای اشاره کنم که سعی کردم در سراسر رمان برای مخاطب بسازم، می‌توانم به دو جمله اشاره کنم که برای خودم اهمیت زیادی داشتند.
یکی از آن‌ها جمله‌ای است که یکی از شخصیت‌ها به‌صراحت بیان می‌کند و بعد آرام‌آرام در طول روایت ساخته می‌شود: «نفرین یک شهر، بی‌رحمی مردمان آن شهر است.»
و دیگری این ایده که: «این قانون نیست که شهر را نگه می‌دارد، حکمت است که یک شهر را سر پا نگه می‌دارد.»
این دو جمله از دغدغه‌های اصلی من برای نوشتن این اثر بودند. براین مبنا که سمنان را در گذشته «دارالمرحمه» می‌نامیدند و از سوی دیگر، نظام تقسیم آب در این شهر مبتنی بر نوعی حکمت تاریخی و اجتماعی است؛ سیستمی که نزدیک به هزار سال است همچنان با همان شیوه باغ‌های شهر را آبیاری می‌کند. برای من مهم بود که بتوانم درباره این دو مفهوم، در دل داستان حرف بزنم.
البته دغدغه‌های دیگری هم در رمان وجود دارد، اما شاید هیچ‌کدام به اندازه این دو محور، پررنگ و بنیادین نباشند.
می‌خواستم اثری خلق شود که در عین ادای دین به تاریخ، فرهنگ و باورهای مردم سمنان، حرفی انسانی و جهان‌شمول هم داشته باشد؛ حرفی که فقط محدود به این شهر نباشد و بتوان آن را در هرجای دنیا فهمید
*با وجود اینکه «پارابان» روایتی کاملاً زنانه دارد و بخش زیادی از بار احساسی داستان بر دوش شخصیت ارمون است، به‌عنوان یک نویسنده مرد، نزدیک شدن به جهان ذهنی و عاطفی یک زن روستایی چه چالش‌هایی برایتان داشت؟ بعضی مخاطبان معتقدند وقتی نویسنده مرد سراغ روایت زنانه می‌رود، ممکن است نگاه بیرونی بر شخصیت غلبه کند. شما برای اینکه ارمون به یک شخصیت واقعی و زیسته نزدیک شود، چه مسیری را طی کردید؟
من از کودکی در کنار زنان خانواده‌ام، مانند مادر، خاله‌ها و سایر اطرافیان، زیست داشته‌ام و بخش مهمی از تجربه زیسته‌ام از همین ارتباط‌ها شکل گرفته است. با این حال، اگر بخواهم صادقانه بگویم، در کنار این تجربه شخصی، مطالعه و تأمل زیادی هم درباره زنان، نوع رفتار و شیوه اندیشه آنان داشته‌ام.
با این وجود، به نظرم یک واقعیت اساسی وجود دارد: به تعداد انسان‌ها، چه زن و چه مرد، مدل‌ها و تیپ‌های شخصیتی متفاوتی وجود دارد. بنابراین هر شخصیتی که به‌عنوان «زن» یا «مرد» در داستان نوشته می‌شود، در واقع می‌تواند معادل‌ها و نمونه‌های متعددی در دنیای واقعی داشته باشد.
نکته مهم این است که نویسنده باید بتواند در لحظه خلق شخصیت، به شکل صادقانه آن چیزی را که در ذهن دارد، به تصویر بکشد. در همین رمان، شخصیت‌های «ارمون» و «خیرالنساء» تفاوت‌های زیادی با یکدیگر دارند، اما هر دو به‌عنوان دو تیپ شخصیتی زنانه شکل گرفته‌اند و بازخوردهایی که دریافت شده نشان می‌دهد برای مخاطب قابل‌پذیرش و باورپذیر بوده‌اند.
به نظرم درگیر شدن بیش از حد با این‌که «زن چگونه باید نوشته شود» یا «مرد چگونه باید ترسیم شود»، گاهی می‌تواند مانع از طرح مسئله اصلی و انتقال حرف نویسنده شود. آنچه اهمیت دارد، خلق شخصیت‌های درست و باورپذیر است.
با کمی مشاهده، معاشرت، تحقیق و درک روان‌شناسانه می‌توان ریزه‌کاری‌های شخصیتی را به‌دست آورد؛ اما اصل کار، خلق تیپ‌های شخصیتی است که با مقدمات درست و پیش‌زمینه‌های دقیق شکل گرفته باشند. چنین شخصیت‌هایی، چه زن و چه مرد، می‌توانند طیف وسیعی از مخاطبان را درگیر خود کنند، به شرط آن‌که درست و صادقانه نوشته شوند.
*«پارابان» در معنای محلی به آب‌پخش‌کن ابتدای شهر سمنان اشاره دارد و در واقع به نوعی تنظیم‌کننده و تقسیم‌کننده مسیر آب در شهر است، چرا این مفهوم را به‌عنوان عنوان رمان انتخاب کردید و این سازوکار تقسیم آب چه نسبتی با ساختار روایی و پیشبرد داستان دارد؟
«پارا» به معنای محل ورود آب به شهر سمنان است؛ جایی که آب رودخانه گل‌رودبار وارد شهر می‌شود. به فردی که وظیفه حفاظت از این نقطه را بر عهده داشته، «پارابان» گفته می‌شد. این عنوان با مفهوم «آب‌پخش‌کن» تفاوت دارد، زیرا آب‌پخش‌کن یکی از چندین شغل مرتبط با نظام توزیع آب در شهر بوده و در مجموع حدود ۱۰ تا ۱۵ شغل در این چرخه وجود داشته است.
درباره انتخاب این عنوان برای رمان، یکی از دلایل اصلی، جذابیت واژه و ظرفیت روایی آن بوده است. همچنین این امکان وجود داشته که از نام مشاغل یا واژه‌های بومی به‌عنوان عنوان اثر استفاده شود؛ انتخابی که می‌تواند بار هویتی و فرهنگی اثر را تقویت کند.
با این حال، اگر بخواهیم به نسبت این عنوان با ساختار روایی رمان اشاره کنیم، باید گفت که از ابتدا این انتخاب بر اساس یک طراحی کاملاً ساختاریافته برای پیشبرد روایت انجام نشده است. «پارابان» در عین حال که در نظام تقسیم آب شهر نقش مهمی داشته، در کلیت رمان نیز به‌نوعی حضور و کارکرد دارد، اما انتخاب آن بیشتر به دلیل ظرفیت معنایی و جذابیت مفهومی آن بوده تا پیوند مستقیم با ساختار روایی اثر.
*در بخشی از داستان، جدال بر سر آب و زمین به‌تدریج وارد روایت می‌شود؛ موضوعی که در بسیاری از مناطق کویری یک مسئله تاریخی و اجتماعی است. چرا تصمیم گرفتید این تنش را وارد یک روایت خانوادگی و عاطفی کنید؟
سمنان همچنان یک باغ شهر محسوب می‌شود. یکی از شخصیت‌های منفی رمان تلاش می‌کند با در اختیار گرفتن سهم آب و اجاره کردن حقابه زمین‌های دیگر، جریان آب را به سمت این زمین‌ها قطع کند و به‌تدریج آن‌ها را دچار خشکی و فرسایش کند. هدف این اقدام، فراهم کردن زمینه برای تغییر کاربری این زمین‌ها و تبدیل آن‌ها به اراضی ساختمانی است؛ موضوعی که در سال‌های نگارش اثر نیز به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم در فضای شهری مشاهده یا درباره آن شنیده شده است.
در روایت رمان، آب و خاک به‌عنوان دو عنصر بنیادین حیات شهری مورد توجه قرار گرفته‌اند. در بسیاری از روایت‌ها، انسان نیز از همین دو عنصر شکل گرفته و در ادبیات بومی، «آبادی» به معنای زمینی است که سیراب شده و قابلیت زیست و پایداری پیدا کرده است. از این منظر، شکل‌گیری و تداوم شهر بدون حضور هم‌زمان آب و خاک ممکن نیست و سایر عوامل تنها در مرحله بعد معنا پیدا می‌کنند.
بر همین اساس، رمان تلاش می‌کند به حکمت شکل‌گیری شهر و عوامل پایداری آن بپردازد؛ اینکه شهر چگونه بر بستر زمین و آب شکل می‌گیرد و چگونه همین دو عنصر، بنیان اولیه هر نوع آبادانی را تشکیل می‌دهند. توجه به این نسبت میان آب و خاک، یکی از دغدغه‌های اصلی در شکل‌گیری مضمون اثر بوده است.


نظرات شما