آریا جوان -
به گزارش خبرنگار مهر، واقعه عاشورا در طول تاریخ، بیشتر با نام فرماندهان، یاران و چهرههای شناختهشده کربلا روایت شده است؛ اما در حاشیه این واقعه، نسل دیگری نیز حضور داشت که کمتر درباره آن سخن گفته شده؛ نوجوانهایی که در کوچههای کوفه زندگی میکردند، خبر آمدن امام حسین(ع) را شنیدند و ناگهان خود را مقابل پرسشی بزرگ دیدند: در میانه این ماجرا باید کدام سمت بایستند؟
رمان «بچههای فرات» نوشته لیلا قربانی، با تمرکز بر همین زاویه کمتر روایتشده، تلاش میکند تصویری متفاوت از روزهای منتهی به عاشورا ارائه دهد؛ روایتی که این بار نه از دل میدان نبرد، بلکه از نگاه نوجوانهایی شکل میگیرد که هنوز میان ترس، تردید، دوستی، خیانت و انتخاب سرگرداناند.
این کتاب مخاطب را به سال ۶۱ هجری و فضای کوفه میبرد؛ شهری که در ظاهر برای استقبال از امام حسین(ع) آماده بود، اما در عمل، بسیاری از مردم آن در بزنگاه تصمیم، راه دیگری را انتخاب کردند. در چنین فضایی، سه نوجوان به نامهای سعد، علی و مالک، در مرکز روایت قرار میگیرند؛ نوجوانهایی که هر کدام در مواجهه با حوادث آن روزگار، مسیر متفاوتی را پیش میگیرند.
عاشورا از نگاه نوجوانها
یکی از مهمترین ویژگیهای «بچههای فرات»، انتخاب زاویه دید نوجوانانه برای روایت واقعه کربلاست. نویسنده تلاش کرده به جای تکرار روایتهای شناختهشده، مخاطب را وارد ذهن و دنیای نوجوانهایی کند که هنوز در حال شناخت جهان اطراف خود هستند و حالا ناچارند درباره یکی از مهمترین رخدادهای تاریخ تصمیم بگیرند.
در این روایت، عاشورا تنها یک نبرد تاریخی نیست؛ بلکه صحنهای برای انتخاب است. انتخاب میان امنیت و خطر، میان ماندن و رفتن، و میان حقیقت و مصلحت. شخصیتهای نوجوان داستان، درست در لحظهای قرار میگیرند که باید درباره مسیر آینده خود تصمیم بگیرند؛ تصمیمی که نه فقط سرنوشت آنها، بلکه نگاهشان به زندگی را تغییر میدهد.
کوفه؛ شهری میان دعوت و سکوت
کتاب «بچههای فرات» فضای اجتماعی کوفه را نیز به تصویر میکشد؛ شهری که در تاریخ، هم با نامهنگاری برای دعوت از امام حسین (ع) شناخته میشود و هم با سکوت و عقبنشینی در لحظه حساس.
در این اثر، کوفه تنها یک پسزمینه تاریخی نیست، بلکه به بخشی از روایت تبدیل میشود. ترس مردم، نفوذ حکومت، فشار اجتماعی و تردیدهای درونی، همگی در رفتار شخصیتها دیده میشود. نوجوانهای داستان در همین فضای متزلزل رشد کردهاند و حالا باید بفهمند حقیقت در کدام سو قرار دارد.
نویسنده تلاش کرده نشان دهد چگونه جامعهای که تا دیروز از شجاعت سخن میگفت، در لحظه تصمیم، گرفتار ترس و منفعت شد؛ موضوعی که در بخشی از روایت، با اشاره به سخن امام حسین (ع) درباره «شکمهای پر از حرام» معنا پیدا میکند.
دوستی، خیانت و تردید در میانه راه
بخش مهمی از جذابیت رمان، به رابطه میان شخصیتهای نوجوان آن بازمیگردد. علی، مالک و سعد، تنها سه دوست ساده نیستند؛ هر کدام نماینده نوعی مواجهه با حقیقتاند.
در بخشی از داستان، زمانی که علی و مالک متوجه میشوند سعد آنها را فریب داده، روایت وارد مرحلهای تازه میشود؛ جایی که مفهوم خیانت، اعتماد و شکست برای نخستین بار به شکلی جدی وارد دنیای نوجوانانه شخصیتها میشود.
نویسنده در این بخش، بهجای خلق قهرمانهای مطلق، شخصیتهایی خاکستری و قابل لمس ساخته است؛ نوجوانهایی که اشتباه میکنند، میترسند، تردید دارند و گاهی حتی نمیدانند تصمیم درست چیست. همین ویژگی باعث شده روایت کتاب به فضای ذهنی نسل امروز نزدیکتر شود.
کربلا؛ فقط میدان جنگ نبود
«بچههای فرات» تلاش میکند یادآوری کند که عاشورا فقط در ظهر دهم محرم و در میدان نبرد خلاصه نمیشود. بخش مهمی از این واقعه، پیش از آغاز جنگ شکل گرفته است؛ در تصمیمهایی که آدمها گرفتند یا نگرفتند، در ترسهایی که بر آنها غلبه کرد و در سکوتهایی که مسیر تاریخ را تغییر داد.
در این نگاه، نوجوانهای داستان تنها تماشاگر نیستند، بلکه بخشی از همین جریاناند؛ نسلی که میخواهد خود را به کاروان امام حسین(ع) برساند، اما در مسیر، با موانع مختلفی روبهرو میشود؛ از ترس و تردید گرفته تا فریب و خیانت.
یکی دیگر از ویژگیهای کتاب، استفاده از منابع تاریخی در کنار روایت داستانی است. نویسنده تلاش کرده فضای اجتماعی و تاریخی کوفه را با جزئیات بازسازی کند و در عین حال، داستان را از حالت صرفاً تاریخی خارج سازد.
به همین دلیل، مخاطب در کنار خواندن یک روایت مذهبی، با یک داستان پرتعلیق نیز مواجه است؛ داستانی که در آن فرار، تعقیب، سوءظن، دوستی و تصمیمهای سرنوشتساز، روایت را پیش میبرد.
نثر کتاب نیز متناسب با فضای نوجوانانه طراحی شده و در عین سادگی، تلاش کرده بار احساسی و تاریخی روایت را حفظ کند.
حسرت جاماندن؛ روایتی که هنوز ادامه دارد
شاید مهمترین نکته «بچههای فرات» این باشد که عاشورا را صرفاً به عنوان یک واقعه تاریخی روایت نمیکند، بلکه آن را به پرسشی همیشگی تبدیل میسازد؛ اینکه اگر انسان در آن زمان زندگی میکرد، چه تصمیمی میگرفت؟
کتاب تلاش میکند نشان دهد فاصله میان یاریکردن حقیقت و عقبنشینی از آن، گاهی فقط یک تصمیم است؛ تصمیمی که ممکن است زیر فشار ترس، منفعت یا تردید تغییر کند.
به همین دلیل، «بچههای فرات» بیش از آنکه فقط درباره گذشته باشد، درباره اکنون است؛ درباره انتخابهایی که همچنان در زندگی انسانها تکرار میشوند.
«بچههای فرات» را میتوان تلاشی برای بازخوانی واقعه عاشورا از زاویهای متفاوت دانست؛ زاویهای که نوجوانها را در مرکز روایت قرار میدهد و بهجای تکرار روایتهای آشنا، بر تردیدها، انتخابها و مسیر شکلگیری تصمیمها تمرکز میکند.
این کتاب در نهایت، داستان نوجوانهایی است که میان کوچههای کوفه، در جستوجوی راه درستاند؛ نوجوانهایی که میخواهند خود را به کاروان حقیقت برسانند، حتی اگر مسیر رسیدن به آن، دشوارتر از چیزی باشد که تصور میکردند.
در بخشی از کتاب میخوانیم:
داشت صبح میشد. علی و مالک، با توشه راهشان خسته و مأیوس در حیاط نشسته بودند. از سعد و کلاه بزرگی که روی سرشان گذاشته بود، حرف میزدند؛ حرف، حرف، حرف. مگر تمامی داشت! هیچ کس باورش نمیشد که سعد این قدر حیلهگر باشد و بتواند به این راحتی علی را دور بزند.
- سعد که با ما بود. اسبش را هم آورد؛ بهترین اسبش!
آن هم علی که دوست صمیمیاش را از مرگ نجاتش داده بود. لحظهای علی با خود فکر کرد که کاش آن روز از بین امواج نجاتش نمیداد تا سعد زنده بماند و چنین خنجری را از پشت به او بزند. دوباره فکری به ذهن مالک رسید و گفت که شاید سعد تحت فشار بوده که آنها را لو داده؟
- کسی چه میدانست که ما چه در سر داریم!
تمام این حدس و گمان، اما و اگر و شایدها، مثل دایره در ذهن میآمد و تکرار میشد. جنگجویان نوجوان که فکر میکردند نقشه بکری کشیدهاند و به راحتی میتوانند وارد کاروان حسینبنعلی(علیهالسلام) شوند، حالا مثل ارتش شکست خوردهای بودند که نمیخواستند باور کنند که یک جاسوس را به عنوان دوست قبول کردهاند!
«بچههای فرات» نوشته لیلا قربانی در ۱۲۲صفحه از سوی انتشارات جمکران منتشر شده است.