آریا جوان -
خبرگزاری مهر، گروه فرهنگ و ادب، زهرا اسکندری: جنگ دوازدهروزه ایران و اسرائیل برای بسیاری از مردم با صدای انفجار، تصاویر ساختمانهای آسیبدیده و خبرهای لحظهبهلحظه آغاز شد؛ اما برای برخی خانوادهها، جنگ از مدتها قبل شروع شده بود. خانوادههایی که سالها پس از پایان جنگ ایران و عراق نیز با آثار آن زندگی کردهاند و مفهوم جنگ را نه در کتابهای تاریخ، بلکه در اتاقهای خانه، در خاطرات شبانه و در اضطرابهای روزمره تجربه کردهاند.
روایت پیشرو، روایت زنی است که در روزهای جنگ دوازدهروزه، ناگهان خود را در نقطهای آشنا یافت؛ نقطهای که سالها پیش در کودکی آن را تجربه کرده بود. او در خانهای بزرگ شده که جنگ هیچگاه از آن خارج نشده بود. آتشبس سالها قبل امضا شده بود، اما صدای جنگ همچنان در زندگی خانوادهاش جریان داشت؛ در بدن پدری که یادگار جبهه را با خود حمل میکرد، در نگرانیهای مادری که سالها بار زندگی را به دوش کشیده بود و در کودکی که معنای جنگ را پیش از آنکه بفهمد، زندگی کرده بود.
خانه درختی روی خاکریز خاطره
نخستین تصویر او از زندگی، تصویری کودکانه است؛ حیاط خانهای که میان درختان سیب و آلبالو، پناهگاهی کوچک برای بازی ساخته بودند. او و برادرش با وسایل ساده، برای خود خانهای در میان شاخهها درست کرده بودند؛ خانهای که برای چند کودک، معنای استقلال و خوشبختی داشت.
اما آن خانه درختی نیز مانند بسیاری از خاطرات کودکیاش، خیلی زود با واقعیتی بزرگتر روبهرو شد. عصر یکی از همان روزها، مادر با عجله وارد حیاط شد، چادر را از روی شاخهها باز کرد و با شتاب از خانه بیرون رفت. کودکان دلیل این عجله را بهخوبی میشناختند. در خانه آنها، دویدن مادر فقط یک معنا داشت؛ پدر دوباره حالش بد شده بود.
او سالها بعد فهمید که در آن روزها، جنگ برای خانوادهشان هنوز تمام نشده بود. در اخبار رسمی از صلح و پایان درگیری سخن گفته میشد، اما در خانه آنها مردی زندگی میکرد که بخشی از وجودش هنوز در میدان جنگ باقی مانده بود. ترکش در بدنش مانده بود و موج انفجار هنوز در ذهنش زندگی میکرد.
برای کودکی که چند سال پس از پایان جنگ به دنیا آمده بود، جنگ نه یک رویداد تاریخی، بلکه بخشی از زندگی روزمره بود. گاهی نیمهشب با فریادهای ناگهانی از خواب بیدار میشدند؛ فریادهایی که از خاطرات جبهه میآمد. گاهی صدای شکستن ظرفها و بههمریختن خانه، آنها را وادار میکرد گوشهای پناه بگیرند. جنگ در خانه آنها نه با صدای آژیر، بلکه با اضطرابهای پنهان ادامه داشت.
جنگی که در خبرها تمام شد
سالها گذشت، اما نگاه او به جنگ هیچگاه شبیه نگاه دیگران نشد. وقتی از او خواسته میشد درباره جنگ بنویسد، نمیتوانست آن را به یک مقطع زمانی مشخص محدود کند. برای او جنگ چیزی شبیه هوا بود؛ حضوری دائمی که آنقدر به آن عادت کرده بود که گاهی دیده نمیشد.
او در خانوادهای رشد کرده بود که مفهوم مقاومت را در رفتارهای روزمره میدید. برای همین، جنگ برایش فقط میدان نبرد و صدای گلوله نبود. جنگ در انتخابها، تصمیمها و سبک زندگی نیز حضور داشت. در نگاه او، هر تلاش برای ایستادن در برابر ناامیدی، هر کوشش برای ادامه دادن و هر انتخابی که به حفظ ارزشها منجر میشد، بخشی از همان نبرد بود.
شاید به همین دلیل بود که وقتی اخبار جنگ دوازدهروزه منتشر شد، نخستین واکنشش ناباوری نبود؛ بلکه احساس آشنایی بود. گویی اتفاقی که برای بسیاری غافلگیرکننده به نظر میرسید، برای او ادامه مسیری قدیمی بود.

صبحی که تهران بیدار شد
سحرگاه ۲۳ خرداد، زمانی که نخستین خبرها از حملات اسرائیل منتشر شد، او نیز مانند بسیاری از شهروندان در خانه خود بود. خبر ابتدا آنقدر دور از ذهن به نظر میرسید که باورش دشوار بود. تصاویر منتشرشده در شبکههای اجتماعی بیشتر به شایعه شباهت داشت تا واقعیت.
اما هرچه زمان گذشت، ابعاد ماجرا روشنتر شد. خبرهای تأییدشده یکی پس از دیگری منتشر شدند و مشخص شد آنچه رخ داده، تنها یک حادثه محدود نیست. نام محلهها، خیابانها و ساختمانهایی که در اخبار شنیده میشد، دیگر فقط نقاطی روی نقشه نبودند؛ بخشی از زندگی روزمره مردم بودند.
او خبرها را دنبال میکرد و همزمان به آدمهایی فکر میکرد که شاید تا دیروز در یک مراسم مذهبی کنارشان نشسته بود یا در صف خرید دیده بود. جنگ ناگهان از صفحات اخبار بیرون آمده و وارد خیابانهای شهر شده بود.
عروسی زیر صدای موشک
در همان روزها، خانواده برنامهای از پیش تعیینشده برای سفر داشت. قرار بود در مراسم عروسی یکی از بستگان شرکت کنند. در نگاه اول، لغو سفر تصمیمی منطقی به نظر میرسید، اما مسئلهای وجود داشت که او نمیتوانست نادیده بگیرد؛ دختر کوچکش.
کودک روزها منتظر آن مراسم بود. لباسش آماده شده بود و هر صبح از زمان برگزاری جشن سؤال میکرد. برای یک کودک، جهان هنوز با قواعد سادهتری اداره میشود؛ دنیایی که در آن، شادیها نباید به این سادگی از بین بروند.
او تصمیم گرفت سفر را انجام دهد. تصمیمی که شاید از بیرون عجیب به نظر برسد، اما در دل خود نوعی مقاومت در برابر ترس بود. او نمیخواست جنگ بتواند تمام برنامههای زندگی را متوقف کند.
مراسم برگزار شد، اما ذهن او مدام میان سالن جشن و خیابانهای تهران در رفتوآمد بود. هر تماس تلفنی خبر تازهای میآورد؛ از نقطهای دیگر در شهر، از انفجاری دیگر، از ساختمانی دیگر.
در آن روز، او بیش از هر زمان دیگری فهمید که جنگ چگونه میتواند همزمان در چند نقطه جریان داشته باشد؛ در جایی مردم عزادارند و در جایی دیگر تلاش میکنند زندگی را ادامه دهند.
جنگی با لباسهای اتوکشیده
یکی از مهمترین بخشهای روایت او، نگاهش به چهرههای مختلف جنگ است. برای او جنگ فقط صدای انفجار و دود نیست. گاهی جنگ در شکلهای پنهانتری ظاهر میشود؛ در فشارهای اقتصادی، در تحریمها، در روایتهایی که ذهنها را هدف قرار میدهند و در ناامیدیهایی که آرامآرام به زندگی روزمره راه پیدا میکنند.
جنگ دوازدهروزه این واقعیت را بار دیگر به او یادآوری کرد. در روزهایی که موشکها در آسمان دیده میشدند، او احساس میکرد تنها بخشی از جنگ آشکار شده است؛ بخشی که پیش از این نیز وجود داشت اما کمتر دیده میشد.
شاید به همین دلیل بود که این روزها را صرفاً یک درگیری نظامی نمیدید. در نگاه او، این اتفاق فرصتی بود تا بسیاری از مردم با چهره واقعی بحرانی روبهرو شوند که سالها درباره آن شنیده بودند.

وقتی تلآویو به اتاق نشیمن رسید
تا پیش از آن، بسیاری از اخبار منطقه برای مردم در حد گزارشهای رسانهای باقی میماند. تصاویر جنگ در غزه، لبنان یا دیگر نقاط منطقه از تلویزیون دیده میشد و سپس زندگی عادی ادامه پیدا میکرد.
اما این بار ماجرا متفاوت بود. جنگ به فاصلهای رسیده بود که دیگر نمیشد آن را صرفاً خبری دوردست دانست. حالا صدای انفجار در شهر شنیده میشد، مسیرهای رفتوآمد تغییر کرده بود و اضطراب به بخشی از زندگی روزانه تبدیل شده بود.
او در این روزها بیش از گذشته به خانوادههای فلسطینی فکر میکرد؛ به کسانی که سالهاست چنین شرایطی را تجربه میکنند. تجربهای که برای بسیاری از ایرانیان تازه و غافلگیرکننده بود، برای آن خانوادهها بخشی از واقعیت روزمره محسوب میشد.
الفبای جنگ برای یک دختر چهار ساله
در روزهایی که شرایط امنیتی ادامه داشت، او همراه فرزندانش به خانه پدری رفت. آنجا نسلهای مختلف یک خانواده زیر یک سقف جمع شده بودند؛ پدربزرگ، مادربزرگ، فرزندان و نوهها. در این میان، یکی از دشوارترین مسئولیتها توضیح شرایط برای کودکان بود. چگونه میتوان مفاهیمی مانند جنگ، تهدید و امنیت را برای کودکی چهار ساله توضیح داد؟
او تلاش کرد پاسخهایی ساده و قابل فهم پیدا کند. وقتی کودک از صدای انفجار سؤال میکرد، برایش توضیح میداد که نیروهای امنیتی از شهر محافظت میکنند. وقتی درباره خطر میپرسید، راههای ساده پناه گرفتن را آموزش میداد.
در ظاهر، این گفتوگوها ساده بودند، اما در واقع بخشی از انتقال تجربه میان نسلها محسوب میشد؛ تجربهای که پیشتر پدر و مادرش نیز به شکلی دیگر آن را پشت سر گذاشته بودند.
گلدان زندگی در روزهای آژیر
در تمام این روزها، آنچه بیش از هر چیز توجه او را جلب میکرد، تلاش آدمها برای حفظ زندگی بود. مادربزرگی که همچنان غذا میپخت، پدربزرگی که سعی میکرد نوههایش را سرگرم کند، کودکی که میان همه خبرها هنوز به بازی فکر میکرد و خانوادههایی که با وجود نگرانیها، تلاش میکردند نظم زندگی را حفظ کنند.
شاید مهمترین ویژگی زندگی در روزهای بحران همین باشد؛ اینکه آدمها همزمان با مواجهه با ترس، به ساختن و ادامه دادن نیز فکر میکنند.
در خانه پدری، هرکس نقشی داشت. یکی مراقب بچهها بود، یکی اخبار را پیگیری میکرد و دیگری سعی میکرد فضای خانه را آرام نگه دارد. مجموعه همین رفتارهای کوچک بود که به خانواده امکان میداد روزهای دشوار را پشت سر بگذارد.

از جنگ فقط جنگ نماند
جنگ دوازدهروزه خسارتهای انسانی و مادی بسیاری بر جای گذاشت و خاطرات تلخی را در ذهن مردم ثبت کرد. اما برای این زن، معنای آن فراتر از یک دوره زمانی مشخص بود.
این جنگ یادآور این واقعیت بود که امنیت، مفهومی بدیهی و همیشگی نیست؛ چیزی است که باید برای حفظ آن تلاش کرد. همچنین نشان داد که جنگ فقط در میدانهای نبرد رخ نمیدهد، بلکه در خانهها، در تصمیمهای روزمره و در نگرانیهای پنهان خانوادهها نیز جریان دارد.
روایت او در نهایت روایت زنی است که جنگ را در چند نسل تجربه کرده است؛ دختری که در خانه یک جانباز بزرگ شد، مادری که روزهای جنگ دوازدهروزه را با دو کودک پشت سر گذاشت و زنی که فهمید حتی وقتی صدای انفجار خاموش میشود، بخشی از جنگ همچنان در زندگی آدمها باقی میماند.
شاید به همین دلیل است که وقتی از او درباره دستاورد این روزها سؤال شود، پیش از هر چیز از دوام آوردن میگوید؛ از خانوادههایی که کنار هم ماندند، از کودکانی که با وجود ترس خندیدند و از زندگیای که زیر سایه آژیرها نیز متوقف نشد. جنگ آمد، خسارت برجای گذاشت و رفت، اما آنچه در حافظه آدمها ماند، تنها صدای موشکها نبود؛ تصویری بود از انسانهایی که در میانه اضطراب، همچنان به زندگی ادامه دادند.
منبع:
«زور جنگ به زنها نمیرسد»/انتشارات مهرستان
