يکشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۵

اندیشه

داستانی درباره اساطیر شفاهی جنوب که در حال فراموشی‌اند

داستانی درباره اساطیر شفاهی جنوب که در حال فراموشی‌اند
آریا جوان -
  بزرگنمايي:

آریا جوان -

گروه فرهنگ و ادب، خبرگزاری مهر، فاطمه نعمتی: اسطوره‌ها دوباره دست به کار می‌شوند. آن‌ها این‌بار خود را به یک رمان نوجوان رسانده‌اند: «آبنور و طلسم سلگور». این کتاب به نویسندگی سمیه آورند و تصویرگری سام سلماسی است. انتشارات مهرک این رمان نوجوان را به‌تازگی در ۲۷۶ صفحه منتشر کرده است.
در معرفی این کتاب آمده است: «وقتی رخشان، تنها و صمیمی‌ترین دوست آبنور، از دنیا می‌رود، انگار همه‌ی دنیای او فرو می‌ریزد اما این فقط داستان مرگ یک اسب نیست؛ پشت این اتفاق، رازی ترسناک و پیچیده پنهان شده است. خشک‌سالی‌های پی‌درپی، درختانی که یکی‌یکی از پا می‌افتند و آب‌هایی که آلوده می‌شوند، نشانه‌هایی هستند از بیدار شدن نیرویی تاریک؛ «سلگور»، موجودی اسطوره‌ای که گفته می‌شود قرن‌ها در سایه‌ها نفس کشیده و حالا دوباره سر برآورده است.»
به بهانه چاپ و عرضه این رمان نوجوان جدید در بازار کتاب کشور که جزو ادبیات ژانری است و فضایی اسطوره‌ای دارد با سمیه آورند گفت‌وگویی داشته‌ایم که می‌توانید آن را در ادامه مطلب بخوانید:
* «آبنور و طلسم سلگور» چندمین اثر شماست؟ چه شد که این داستان را برای کتاب‌تان انتخاب کردید؟
این کتاب هشتمین اثر من است و از جمله آثاری است که برای من فقط یک پروژه نوشتاری نبود، بلکه بخشی از یک دغدغه عمیق و قدیمی را با خودش حمل می‌کرد؛ دغدغه‌ای درباره طبیعت، حافظه جمعی و اساطیر شفاهی جنوب که در حال فراموشی است و نسبت انسان با جهانی که گمان می‌کند مالک آن است. از این نظر، این کتاب را می‌توان یکی از آثاری دانست که در مسیر نویسندگی من جایگاه ویژه‌ای دارد؛ چون حاصل جمع چند علاقه و چند نگرانی است: علاقه به ادبیات نوجوان، کشش به جهان‌های تخیلی و اسطوره‌گون و نگرانی جدی درباره مسئله محیط زیست. وقتی به ایده این داستان رسیدم، احساس کردم با متنی روبه‌رو هستم که می‌تواند هم تخیل‌برانگیز باشد و هم حامل یک حرف مهم؛ حرفی که اگر مستقیم گفته می‌شد شاید به شعار نزدیک می‌شد اما در قالب داستان می‌توانست نفس بکشد و در جان مخاطب بنشیند.
دلیل انتخاب این داستان برای من دقیقاً همین بود که بتوانم مفهومی بزرگ و جهانی را در بستری روایی، پرکشش و شخصیت‌محور بیان کنم. همیشه فکر می‌کنم کودک و نوجوان بیش از آنکه به نصیحت واکنش نشان دهند، به تجربه زیسته در متن داستان پاسخ می‌دهند؛ یعنی اگر مخاطب با شخصیت‌ها همراه شود، ترس‌شان را حس کند، انتخاب‌هایشان را ببیند و در دل ماجرا پیش برود، آن‌وقت پیام اثر به شکلی طبیعی و ماندگار منتقل می‌شود. «آبنور و طلسم سلگور» برای من چنین امکانی داشت؛ داستانی که هم ظرفیت ماجراجویی دارد، هم لایه‌های نمادین و هم می‌تواند مخاطب را بی‌آنکه متوجه باشد، به فکر کردن درباره زمین، آب، آینده و مسئولیت انسانی وادارد.
* داستان کتاب در دو زمان اتفاق می‌افتد؟
این داستان را می‌توان به نوعی یک اسطوره موازی دانست؛ در سطح بیرونی، روایتی ماجراجویانه و پرتعلیق دارد اما در لایه‌های عمیق‌تر، سفری است به درک نسبتِ میان دو جهان موازی که یکی پیرو گذشته است و دیگری ریشه در اکنون دارد. جهان داستان به‌گونه‌ای طراحی شده که مخاطب فقط با یک خط روایی ساده روبه‌رو نباشد، بلکه حس کند اتفاقاتی که در حال رخ دادن است چگونه بر دنیای موازی تأثیر می‌گذارد و بازتاب می‌یابد؛ رخدادهایی که شاید پیش‌پاافتاده قلمداد شوند اما اثرشان هنوز در جهانی موازی باقی است.
در این کتاب، مسئله فقط روبه‌رو شدن با یک طلسم یا عبور از یک خطر بیرونی نیست؛ بلکه گره اصلی، کشف پیوندهای پنهانی است که زمان‌های مختلف را به هم متصل می‌کند. از این منظر، داستان می‌کوشد نشان دهد هیچ بحرانی ناگهانی و بی‌سابقه نیست و آنچه امروز با آن مواجهیم، اغلب از دل انتخاب‌ها و غفلت‌های ما بیرون آمده است و گاهی ریشه در گذشته دارد.
می‌توان گفت روایت کتاب در دو زمان موازی یا دست‌کم در دو لایه زمانی شکل می‌گیرد. یک لایه، زمان اکنون شخصیت‌هاست؛ جایی که با چالش، کشف، ترس و تصمیم روبه‌رو هستند. لایه دیگر، زمانی اسطوره‌گون که شخصیت‌های اصلی زمان اکنون در جهانی موازی در قالبی اسطوره‌ای زندگی می‌کنند؛ زمانی که ریشه‌های افسانه، راز، طلسم و حتی آشفتگی کنونی در آن شکل گرفته است. این دو زمان در داستان از هم جدا نمی‌مانند، بلکه روی هم سایه می‌اندازند و یکدیگر را روشن می‌کنند. برای من مهم بود که اساطیر فقط یک پس‌زمینه تزئینی نباشد، بلکه نیرویی فعال در روایت باشد؛ چیزی که هم فضای اسطوره‌ای داستان را تقویت کند و هم به مخاطب یادآوری کند که تأثیر انتخاب‌هایش چه بازخوردهایی می‌تواند داشته باشد.
* ا ین کتاب از ادبیات ژانری است؟ ترکیبی از چند ژانر است؟
بله، «آبنور و طلسم سلگور» را می‌توان در حوزه ادبیات ژانری قرار داد اما نه به معنای محدود و قالبی آن. این کتاب بیش از آنکه در یک ژانر ثابت بگنجد، از ظرفیت چند ژانر برای ساختن جهان خودش استفاده می‌کند. مهم‌ترین وجه آن، فانتزی است؛ چون با جهانی روبه‌رو هستیم که در آن رمز، طلسم، لایه‌های اسطوره‌ای و عناصر شگفت حضور دارند اما این فقط آغاز ماجراست. در کنار فانتزی، رگه‌هایی از ماجراجویی، تعلیق، رازآلودگی و حتی ادبیات محیط‌زیستی هم در متن دیده می‌شود. برای من جذابیت اصلی دقیقاً در همین ترکیب بود؛ اینکه بتوانم از امکانات ژانر استفاده کنم اما در عین حال اسیر مرزبندی‌های خشک و ازپیش‌تعیین‌شده نشوم.
در ادبیات کودک و نوجوان امروز به‌ویژه در سطح جهانی، آثار موفق معمولاً آثاری هستند که از خلوص ژانری فاصله گرفته‌اند و به‌جای آن، جهان چندلایه‌تری ساخته‌اند. مخاطب امروز دوست دارد هم هیجان را تجربه کند، هم راز را دنبال کند و هم با مسئله‌ای واقعی و ملموس درگیر شود. از این نظر، کتاب من هم تلاشی است برای پیوند دادن تخیل و واقعیت؛ یعنی مخاطب وارد جهانی شگفت می‌شود اما آنچه با خود از این جهان بیرون می‌آورد، پرسش‌هایی کاملاً واقعی است.
به همین دلیل، اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم، این اثر ترکیبی است از فانتزی، ماجراجویی، رمزوراز و ادبیات دغدغه‌مند محیط‌زیستی؛ ترکیبی که امیدوارم هم سرگرم‌کننده باشد و هم تأمل‌برانگیز.
* یک داستان در حوزه محیط زیست آن هم در زمانه‌ای که بسیار درگیر چالش‌های محیط زیستی هستیم، آیا می‌تواند انگیزه خوانندگانش را برای تحرک و فعالیت در این زمینه به کار بیندازد؟ این آثار چقدر در آگاهی کودکان و نوجوانان مؤثرند؟
من معتقدم ادبیات به‌تنهایی قرار نیست جهان را یک‌باره تغییر دهد اما می‌تواند نوع نگاه انسان را عوض کند و همین تغییر نگاه، گاهی آغاز همه‌چیز است. وقتی کودک یا نوجوانی در دل یک داستان، با خشکی، نابودی، بی‌توجهی یا آسیب دیدن طبیعت روبه‌رو می‌شود، این موضوع را فقط به‌عنوان یک خبر یا آمار دریافت نمی‌کند، بلکه آن را حس می‌کند. او رنج را تجربه می‌کند، از دست رفتن را می‌فهمد و شاید برای اولین‌بار متوجه می‌شود طبیعت یک مفهوم انتزاعی نیست، بلکه موجودیتی زنده و در پیوند مستقیم با زندگی اوست. این تجربه عاطفی، بسیار اثرگذارتر از توصیه مستقیم و آموزش‌های خطی است. ادبیات از همین راه وارد می‌شود: آرام، بی‌صدا اما ماندگار.
آثار محیط‌زیستی برای کودکان و نوجوانان زمانی مؤثرتر می‌شوند که به‌جای ترساندن یا شعار دادن، حس مسئولیت، همدلی و امکان کنش را در آن‌ها بیدار کنند. اگر مخاطب بعد از خواندن یک کتاب احساس کند هنوز می‌شود کاری کرد، هنوز می‌توان انتخاب بهتری داشت، هنوز می‌توان از بی‌تفاوتی فاصله گرفت، آن اثر به هدف مهمی رسیده است. بچه‌ها و نوجوان‌ها اگر در زمان درست با چنین ادبیاتی روبه‌رو شوند، نه‌فقط آگاه‌تر، بلکه حساس‌تر و مسئول‌تر بار می‌آیند. ما نباید تأثیر داستان را دست‌کم بگیریم؛ بسیاری از تغییرهای بزرگ، از تغییر در تخیل و احساس آدم‌ها شروع می‌شود. داستان خوب می‌تواند بذر این تغییر را بکارد؛ بذری که شاید سال‌ها بعد، در شکل یک رفتار، یک انتخاب یا حتی یک کنش اجتماعی خودش را نشان بدهد.
* این داستان پشتوانه تحقیق و پژوهش هم دارد؟
بله، قطعاً. هرچند مخاطب هنگام خواندن داستان قرار نیست با یک متن پژوهشی روبه‌رو شود اما برای من بسیار مهم بود که جهان اثر، حتی در لایه‌های تخیلی‌اش، بر نوعی آگاهی و مطالعه تکیه داشته باشد. در نوشتن چنین اثری به‌ویژه وقتی پای محیط زیست، عناصر طبیعی، سازوکارهای زیستی یا حتی الگوهای اسطوره‌ای و فرهنگی به میان می‌آید، نمی‌شود فقط به تخیل خام اکتفا کرد. تخیل وقتی اثرگذارتر می‌شود که بر بستری از شناخت بنا شده باشد. من در شکل‌دادن به فضای کتاب، هم به مسائل محیط‌زیستی توجه داشتم، هم به شیوه بازنمایی طبیعت در روایت و هم به اینکه عناصر افسانه‌ای و نمادین داستان به‌خصوص اساطیر شفاهی جنوب ایران، بی‌ریشه و تصادفی نباشند.
در واقع، پژوهش در این کتاب بیشتر در خدمت باورپذیر کردن جهان داستان بوده است، نه نمایش مستقیم اطلاعات. همیشه فکر می‌کنم اگر قرار باشد داده‌های تحقیقی در متن خودنمایی کنند، روایت آسیب می‌بیند؛ بنابراین تلاش کردم این پشتوانه مطالعاتی در تاروپود داستان حل شود: جایی در ساخت فضا، منطق درونی جهان، منش شخصیت‌ها و نسبت آن‌ها با طبیعت. از سوی دیگر، برای نوشتن برای گروه سنی کودک و نوجوان، شناخت روان مخاطب هم نوعی پژوهش است. باید دانست چه چیز او را جذب می‌کند، چه چیز او را پس می‌زند و چگونه می‌توان مفاهیم جدی را بدون پیچیده یا سنگین شدن، در قالب داستانی پرکشش ارائه کرد. از این نظر، بله؛ این اثر از دل تأمل، مطالعه و دقت بیرون آمده، حتی اگر این پشتوانه در ظاهر متن پنهان مانده باشد.
* خانم آورند، در پسِ این فعالیت‌های ادبی و دغدغه‌هایی که بیان کردید، جهانی شخصی وجود دارد که دنیای سمیه آورند را می‌سازند. اصلا چطور شد که خواستید افکار و دغدغه‌هایتان را روی کاغذ بیاورید و نویسنده شوید؟
اگر بخواهم صادقانه بگویم، نویسندگی برای من بیشتر از آنکه یک تصمیم ناگهانی باشد، یک مسیر تدریجی و درونی بود. از سال‌های خیلی دور، کلمات برای من فقط ابزار بیان نبودند؛ نوعی پناه، راهی برای فهم جهان و گاهی تنها امکان گفتن چیزهایی بودند که در زبان روزمره نمی‌شد به آن‌ها نزدیک شد. بعضی آدم‌ها از راه تصویر جهان را می‌فهمند، بعضی از راه صدا و بعضی از راه روایت. من از آن دسته‌ای بودم که جهان را در قالب روایت تجربه می‌کردم. همین دل‌بستگی آرام‌آرام به نوشتن منجر شد؛ به این میل که نه‌فقط خواننده داستان‌ها باشم، بلکه جهان‌هایی را که در ذهن و احساسم شکل می‌گیرند، خودم بسازم و با دیگران قسمت کنم.
ورود من به نویسندگی، در عین حال، از دل یک نیاز انسانی هم آمد؛ نیاز به بازآفرینی، به پرسیدن، به نزدیک‌شدن به تجربه‌هایی که شاید در زندگی عادی دست‌نیافتنی‌اند. نوشتن برای من فقط تولید متن نیست؛ نوعی زیستن دوباره است. در هر داستان، انسان فرصت پیدا می‌کند از زاویه‌ای دیگر به ترس، امید، فقدان، عشق، طبیعت، آینده و حافظه نگاه کند. شاید به همین دلیل است که هنوز هم نوشتن برایم امری زنده و جدی است، نه یک فعالیت صرفاً حرفه‌ای. من به داستان به چشم فضایی نگاه می‌کنم که هم می‌تواند خواننده را با خود همراه کند، هم چیزی را در درون او بیدار کند. اگر به نویسندگی روی آوردم، به این خاطر بود که احساس کردم بعضی دغدغه‌ها را فقط از طریق داستان می‌توان گفت؛ داستان، برای من، طبیعی‌ترین و صادقانه‌ترین زبان این گفت‌وگو بوده است.


نظرات شما